سرویس های خبری
‌استان ها
‌اقشار
سایر خدمات
r_marquee
پيش‌بيني تاريخي رهبر انقلاب: حتي با قبول ديكته‌هاي دشمن در مساله هسته‌اي، باز هم تحريمها را برنخواهند داشت! - 1393/11/29      
l_marquee
bolet_tele
bolet_tele
کد خبر: ۹۰۷۵۸۰۷
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۹۷- ۴۸: ۱۹
روایت بسیج از دلتنگی های همسر شهید مدافع حرم؛ وحید فرهنگی والا؛
وحید مدت ها می شد عزم شام کرده بود چنان مصمم به این تصمیم که در نخستین جلسه خواستگاری اش آن را مطرح می کند تا همسفر زندگیش را برای پذیرش آن و اتفاقاتی که شاید سفرش پیش رو داشته باشد آماده کند.

به گزارش خبرگزاری بسیج از آذربایجان شرقی، شهید فرهنگی 15 مهر 96 راهی سوریه می شود برای دو ماه و عروس سه ماهه اش از رفتن او گاه شمار روزهايش را در تقویم دلتنگی اش می نگارد و همین نکته ما را بر آن داشت تا این بار با همسر شهید به گفتگو بنشینیم و برخلاف دیدارهای گذشته این دیدار را در دفتر خبرگزاری بسیج ترتیب دادیم.

وحید مدت ها می شد عزم شام کرده بود چنان مصمم به این تصمیم که در نخستین جلسه خواستگاری اش آن را مطرح می کند تا همسفر زندگیش را برای پذیرش آن و اتفاقاتی که شاید سفرش پیش رو داشته باشد آماده کند.

همسر شهید فرهنگی که جلسه خواستگاری را همچون جلسات خواستگاری گذشته جدی نگرفته است، از مطرح شدن سفر سوریه وحيد هم متعجب می شود و هم ناخواسته متمایل ازدواج با وحيد، ولی دلشوره غریبی از همان روز با او همراه می شود.

خانواده همسر شهید فرهنگی چون وابستگی سمیه را به خود می دانند با عنوان اینکه سمیه هنوز کم سن و سال است و شاید نتواند زندگی را به خوبی مدیریت کند به خواستگاری شهید فرهنگی جواب رد می دهند.

ولی صداقت، صلابت، صراحت و ... شهید فرهنگی مسیر این ازدواج را طور دیگری در نظر همسرش ترسیم کرده است، بالاخره با مشورت خانواده ها وحيد و سمیه در جلسه دوم به صحبت می نشینند.

همسر شهید فرهنگی در این خصوص می گويد: بر خلاف جلسه اول که ناخواسته باهم صحبت کردیم و برای من جدی نبود، این بار چندین صفحه سوال ریز و درشت آماده کرده بودم تا از وحيد بپرسم طوری که وحيد با دیدن آن ها گفت ماشاءالله و تاکید کرد که خوب است هرچه لازم است مطرح کنید.

سمیه یل هیکل آباد ادامه می دهد: جلسه خوبی بود همه جواب سوالاتم را گرفتم و وحيد حین صحبت هایش  جواب برخی از سوالات مطرح نشده ام را هم داد.

او اضافه می کند: بعد صحبت های ما خانواده ها هم صحبت های خودشان را کردند و پس از آماده شدن مقدمات وحيد و من یازدهم دی 94 در بیت نماینده ولی فقیه در آذربایجان‌شرقی به عقد همدیگر درآمدیم که آیت الله شبستری خطبه عقدمان را جاری کردند.

خانم یل با حجب خاصی که در چهره اش نمایان است، اظهار می دارد: پس از عقد با وجودی که خودم را برای شرایط سخت زندگی با یک پاسدار به خصوص سفرهایش به سوریه آماده کرده بودم ولی فکر جدایی از وحید سخت سخت بود و همیشه به وحید گفتم اگر قرار بر جدایی ما باشد دوست دارم پیش از تو بمیرم و یا اگر جدایی تو باشد شهادتت باشد.

همسر شهید فرهنگی در حالی که بغض هایش را پشت چشمانش به سختی و با صبوری تمام نگه داشته، ادامه می دهد: از همان ابتدای عقدمان با وحید حرف، حرف جدایی بود و دلشوره ای که تمام وجودم را فرا می گرفت طوری که وقتی با وحید بیرون می رفتیم همه اش حرف سفر و جدایی بود و من برای اینکه ناراحتی ام را وحید حس نکند توی ماشین صورتم را به سمت شیشه می گرفتم و گریه می کردم.

59، 58، 57، 56، .......... شوق دوباره دیدنت را می شمارم

پس از هفت ماه نامزدی تیر 96 به خانه خودمان رفتیم، کنار وحید بودن آن هم با دارا بودن تمام خصوصیاتی که دوست داشتم، برایم افتخار و ارزشمند بود ولی نمی دانم هر وقت صحبت رفتن وحید به سوریه می شد همه آنچه در ذهنم بود رنگ می باخت.

خانم یل کمی سکوت می کند و سپس می گوید: هر زمان که وحید دلتنگی هایم را می دید به صبوری ام می خواند و می پرسید مگر دوست نداری من به دفاع از حریم آل الله بروم، از آن گذشته کار من تعمیر تجهیزات است و اصلا کاری با جنگ ندارم که برایم خطری داشته باشد.

می دانستم وحید با این حرف ها دلداری ام می دهد چراکه بالاخره اگر کسی هم به خط نرفته باشد باز خطر دارد و من اصلا از رفتن او به سوریه ناراحت نبودم بلکه جدایی از وحید ناراحتم می کرد و تاب آوردن جدایی از او برایم سخت می آمد.

او با آنچه در درونش غوغا می کند و در چهره اش می توان به خوبی آن را حس کرد، می افزاید: وحید مدام از یکی از دوستانش به نام جعفر حرف می زد که سوریه بود و می گفت اگر او بیاید نوبت من است و اگر برای جعفر اتفاقی نیفتد نگران نباش برای من هم نمی افتد چراکه او شلوغ و پرچنب و جوش و کنجکاو است و قطعا الان دل آتش رفته است بنابراین وقتی او سالم است، چیزی برای من هم نمی شود.

سمیه یل ادامه می دهد: وحید با این حرف ها حس می کرد مرا آرام می کند در حالی که هر روز که از زندگی مشترکمان می گذشت من بیشتر دلتنگ وحید می شدم و مدام در نمازها و دعاهایم از خدا برای خودم صبر و برای او سلامتی طلب می کردم.

شنیدن حرف های همسر جوانی که دهه هفتادی است و این گونه با قبول سختی های زندگی مدافع حرم، پیمان زندگی با کسی بسته که معلوم نبوده چه مدت با او زندگی خواهد کرد شاید به تصور خیلی از ما باور نکردنی و شبیه فیلم ها و داستان ها باشد ولی حقیقت دارد، حقیقتی که همسران جوان هفتادی با مردان دهه هفتادی در این برهه از تاریخ آفریدند و نشان دادند مسیر سیدالشهدا همچنان جاری است مگر نه اینکه کل الارض کربلا و کل الیوم عاشوراست.

همسر شهید فرهنگی با همه احساسی که در کلماتش جاری است، بیان می کند:  15 مهر تولد وحيد بود و من برنامه داشتم دلم می خواست سنگ تمام بگذارم برای همین یواش یواش مقدماتش را پنهانی فراهم مي کردم، تصمیم گرفته بودم برایش کاپشن سرمه ای بگیرم چون هم سرمه ای بهش می آمد و هم من دوست داشتم و هم فصل سرما پیش رو بود، برای همين چند روز مانده به تولدش به وحيد اطلاع دادم که بعد دانشگاه بازار کمی کار دارم.

خانم یل ادامه می دهد: بعد آن روز خانه مادرم بودم زنگ زد و گفت جعفر آمده است می خواست به من بفهماند که او که آمده نوبت رفتن من است و خبر داد که کم کم باید برود، هرچه اصرار کردم چه زمانی اعزام می شود نگفت و گفت آمدم خانه برگه مامورينم را نشان می دهم.

همسر شهید فرهنگی با همان حس و حال غریبی و دلتنگی که لابه لای جملاتش هویداست، اضافه می کند:  بعد تماس وحيد به خانه خودمان رفتم، وحيد که آمد و برگه را نشان داد دیدم همه برنامه برای تولدش به هم می ریزد، از طرفی دلشوره رفتنش را داشتم و از طرفی برنامه تولدش را چگونه می توانستم ردیف کنم وقتی اعزامش درست روز تولدش بود.

خانم یل با اشاره به همه دلشوره ها و دلتنگی های آن روز، می افزاید: موضوع را بی آنکه به وحيد اطلاع دهم با پدر و مادر وحيد مطرح کردم و قرار شد شب قبل اعزام تولد را در خانه آن ها بگيريم.

حرف های سمیه که به اینجا می رسد دلم سخت در قفسه سینه ام می گیرد، یک لحظه حس آن حال برای ما واقعا سخت است چه برسد به تجربه آن، تجربه ای که تنها مدافعان حرم و خانواده های آن ها با آن عاشقانه های زندگی شان را به پای معامله با خدا بردند و از آن گذشتند.

همسر شهید فرهنگی ادامه می دهد: طبق هماهنگی با خانواده وحيد شام خانه آن ها دعوت شدیم و من همه وسایل لازم و کادوی وحيد را بردم خانه آن ها و مادر وحيد شام را پخت و کیک را هم آن ها سفارش دادند و آماده شد، وحيد موسسه قرآنی نور با دوستانش بود وقتی که آمد گفت دوستانش چون فهمیده اند سوریه می رود برایش جشن تولد گرفته اند بعد آمدنش وحيد را پی کاری بیرون فرستادیم تا خانه را برای تولدش آماده کنیم، در را که زد، چراغ ها را خاموش کردیم و من با کیک تولدش دم در رفتم، در را که باز کردیم وحيد هل شد چون اغلب از چنین حرکت های شوکه کننده هل می شد، چراغ ها را روشن کردیم و تولد گرفتیم و من هدیه اش را دادم کاپشنی که فقط آن شب پوشید.

سمیه یل هیکل آباد با دلتنگی هایی که در چشمانش موج میزند، به آماده کردن ساک شهید فرهنگی اشاره و بیان می کند: صبح کوله وحيد را با همه دلشوره و دلتنگی هایم بستم و همراه آن قرآنی که روز پاسدار برایش گرفته بود گذاشتم و با عجله موقع رفتن به فرودگاه حرز امام جواد(ع) را نوشتم تا همراهش باشد، همراه خانواده ها برای بدرقه فرودگاه رفتیم، در بهت عجیبی فرو رفته بودم باورم نمی شد وحيد از من دور می شود آن هم به مدت دو ماه، از تبریز به سمت تهران حرکت کرد چنان رفتنش برای من ناباورانه بود که حتی به ذهنم نرسید تا تهران بروم و حداقل چند ساعتی بیشتر در کنارش باشم.

او ادامه می دهد: وحيد ناباورانه آن روز رفت تهران تا عازم سوریه شود و من ماندم و حجمی از غریبی و غربت که بر شانه هایم بود، تا رسید سوریه تماس گرفت و گفت من رسیدم و هر زمان که بتوانم تماس می گیرم، صدایش را که شنیدم آرام شدم، همان شب طبق روال روزانه که قرآن می خواندم قرآن را باز کردم که بخوانم صفحه ای که باید می خواندم سوره حج بود و آیه ای که درباره جهاد در راه خداست، «آن هایی که در راه خدا جهاد می کنند یا کشته می شوند و یا زنده می مانند که برای هر دو اجر قرار می دهیم»، دلم آرام گرفت و به خودم گفتم خدا می گوید جهاد اجر دارد و وحيد هم برای جهاد رفته است و سالم برمی گردد و اجر جهادش را می گیرد.

خانم یل اضافه می کند: از همان شب برای برگشتن وحيد روز شمار گذاشتم و دلتنگی هایم را برایش در تلگرام نوشتم با وجودی که می دانستم دسترسی اصلا ندارند ولی امیدوار بودم روزی آن ها را خواهد خواند.

او با اشاره به شماره ها که برای برگشتن وحيد نوشته بود، می گوید:  نخستین شب که وحيد سوریه رفت نوشتم بالای صفحه تلگرام 59 یعنی 59 روز مانده به آمدنش و پایین آن را با همه آنچه در درونم بود و غوغا می کرد نوشتم و به این ترتیب هر روز که می گذشت شماره ها رو به ترتیب ادامه می دادم به امیدی که جوابم را بدهد هرچند وحيد هر وقت که ممکن بود تماس می گرفت ولی صرف احوالپرسی و باخبر بودن از همدیگر بود در حالی که من سال ها با وحيد حرف داشتم که در درونم بود.

خانم یل ادامه می دهد: رفته رفته تماس ها هم کمتر می شد و این موضوع آشوب درونم را فوران می داد ولی مدتی بعد از رفتنش یکبار دیدم در تلگرام پیام هایم را خوانده و به آن ها جواب داده و نوشته که دسترسی نداریم و حالا هم اتفاقی شد، با این اتفاق من دوباره امیدوار به جواب هایش و بیان دلتنگی هایم دوباره هر شب می نوشتم ولی از آن روز دیگر تا حالا که هم ادامه دارد جواب پیام هایم را نداده است ولی من همچنان برایش می نویسم و از دلتنگی هایم می گویم.

او با توصیف همه نگرانی هایی که از دوری شهید فرهنگی داشته، می افزاید: کم کم تماس هایش کمتر می شد و این موضوع شدیدا نگرانم کرده بود طوری که آرام و قرار نداشتم و هر آن منتظر خبری از وحيد بودم و نگرانی ام آن قدر واضح و مشخص بود که خانواده ها هم به خوبی آن را لمس و درک می کردند، حتی یادم است خانه پدرم، خواهر و برادر و دایی ام مهمان بودند من آنقدر نگران و دلتنگ بودم که پدرم گفت تا وحيد برنگشته چنین مهمانی هایی نباشد تا سمیه بی قراری نکند.

خانم یل به آخرین تماس شهید فرهنگی اشاره و اضافه می کند:  آن روز از صبح دلم، در آشوب سختی دست و پا می زد، آرام و قرار نداشتم یک آن گوشی را از خودم دور نمی کردم منتظر بودم تماس بگیرد  انگار به دلم الهام شده بود که زنگ می زند طوری که آن روز حتی قبل رفتن به جلسه ام در دانشگاه به بقیه اعضا گفتم ممکن است تلفنم زنگ بزند و من جلسه را ترک کنم، همین طور هم شد وسط جلسه تلفنم که زنگ خورد جلسه را ترک کردم و رفتم بیرون دیدم وحيد است صدایش به نظرم خسته می آمد شبیه کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد، نگو که زخمی شده و از بیمارستان زنگ می زند.

او ادامه می دهد: بتا به گفته همکارانش در خط نیاز به نیرو بوده و داوطلب درخواست می کنند و وحيد داوطلب می شود و می رود موقع رسیدن به مقر مورد نظر هنگام پیاده شدن از ماشین پایش روی تله انفجاری می رود و قطع می شود و بالافاصله به بیمارستان دمشق برای مداوا منتقل می شود.

همسر شهید فرهنگی می افزاید: بعد اینکه وحيد به خودش می آید دوستاتش اصرار می کنند با خانواده اش تماس بگیرد و وحيد شماره مرا می دهد و همین آخرین تماس وحید با من بود و پیش از آن هم که زنگ زده بود به وحید گفتم مادربزرگت فردا مراسم دارد، زنگ بزن آنجا همه هستند با مادر و خواهرت صحبت کن.

او ادامه می دهد: از فردای آن روز دلهره های من بیشتر و بیشتر می شد، وحید شنبه بود که تماس گرفت و تا سه شنبه که خبر شهادتش را دادند هر ساعت روزهایش برایم سال ها گذشت با بی قراری هایی که قرار از پاهایم ربوده بود.

خانم یل می افزاید: ساعت بین چهار تا پنج صبح روزی که خبر شهادتش را آوردند، به ناگاه از خواب پریدم، وضو گرفتم و سر سجاده نشستم و پس از نماز صبح همه دلتنگی هایم را به درگاه خدا بردم و برای وحید آرزوی سلامتی کردم، همیشه تنها جایی که راحت دلم می شکست و گریه می کردم وقت نمازهایم بود، حس کردم یک لحظه وحید کنارم است با خودم گفتم نه وحید نیست و خیال می کنم.

او با همه دلتنگی هایی که از تک تک حرف هایش می چکد، اضافه می کند: آن روز جایی مهمان بودیم، پدرم شب ما را به خانه رساند، همان لحظه تلفن پدرم زنگ زد و او رفت پایین که صحبت کند، با پایین رفتن پدرم دلهره سراپای وجودم را فراگرفت از مادرم پرسیدم چیزی شده و او دلداری ام داد و گفت نه ولی من با همه آشوبی که در درونم آتش به پا کرده بود از این طرف خانه به آن طرف خانه می رفتم.

خانم یل ادامه می دهد: پدرم که آمد پرسیدم پدر از وحید خبری شده است پدرم گفت نه از موسسه قرآنی نور می خواهند بیایند برای مصاحبه، گفتم با من! پس برای وحید چیزی شده است، دوباره آشفتگی ها و نگرانی هایم صدچندان شد.

او با حکایت همه نگرانی هایی که داشته است، بیان می کند: مدتی نگذشته بود که تلفن خانه به صدا درآمد سراسیمه برداشتم، پشت تلفن کسی که صحبت می کرد گفت: مصاحبه لغو شد و من با شنیدن آن سجده شکر به جا آوردم.

سمیه یل می افزاید: کمی نگذشته بود که سر سفره شام بودیم، تلفن پدرم زنگ زد با صدای لرزش پدرم فهمیدم که برای وحید اتفاقی افتاده است، پدرم رفت پایین صحبت کند، بلند شدم دنبالش بروم ولی پاهایم گرفت نمی توانستم قدم بردارم.

او با همه اندوهی که نشان از دلشوره های آن شبش حکایت دارد، ادامه می دهد: پس از صحبت های پدرم، زنگ خانه به صدا درآمد در را که باز کردیم دیدم دوستان وحید گریه کنان آمدند خانه، معلوم بود که برای وحید اتفاقی افتاده است که چنان گریه می کنند، پرسیدم برای وحید اتفاقی افتاده است بگویید که فقط نفسش می آید، گفتند نه وحید ترکش خورده است آمدیم شما را هم ببریم تهران دیدارش.

سمیه یل اضافه می کند: دوستانش بلند که شدند رفتند گفتم دیدید برای وحید اتفاقی افتاده است، پس چرا آن ها ما را با خودشان نبردند و این گونه بود که خبر شهادت وحید را فهمیدم، خبری که وحید مدت ها بود در پی آن بود و پس از پیام سردار سلیمانی که خبر از نابودی کامل داعش می داد، نگران بود که مبادا فرصت شهادت را از دست دهد که نداد و خود را به دوستان شهیدش رساند.

59، 58، 57، 56، .......... شوق دوباره دیدنت را می شمارم

او که صبورانه با همه دلتنگی هایش کنار آمده است، ادامه می دهد: وحید زمانی که ماموریت بود به همه چیز فکر می کردم حتی به اینکه وقتی برگشت با چه لباسی به استقبالش بروم و آن روز دلم نیامد با لباس سیاه به استقبالش بروم برای همین روزی که پیکرش را آوردند لباس سیاه نپوشیدم با خودم گفتم هرچند وحید شهید برمی گردد ولی برمی گردد و تا پیکرش را در تابوت روی دوش مردم دیدم به سجده افتادم و شکر کردم و از خدا خواستم کمکم کند تا تاب بیاورم نبودن وحید را و دلتنگی هایی را که هنوز هم .... .

رقیه غلامی

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
گزارش خطا
نظر ‌بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
tr_sar
آخرین اخبار
tc_sar
tl_sar