سرویس های خبری
‌استان ها
‌اقشار
سایر خدمات
r_marquee
پيش‌بيني تاريخي رهبر انقلاب: حتي با قبول ديكته‌هاي دشمن در مساله هسته‌اي، باز هم تحريمها را برنخواهند داشت! - 1393/11/29      
l_marquee
bolet_tele
bolet_tele
کد خبر: ۹۱۳۸۰۹۶
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۸- ۰۵: ۱۰
سرگذشت بانوی جوان از روزه داری تا حجاب
شیوا نواب دانشمند بانوی جوان و تحصیل کرده ای است که حلول ماه مبارک رمضان برای او همیشه با برکت خاصی همراه بوده است.

به گزارش سرویس بسیج جامعه زنان کشور خبرگزاری بسیج،  زندگی انسان ها سراسر قصه است. قصه ای که بر پایه های شادی، غم، به دست آوردن و از دست دادن ها شکل می گیرد و جاده زندگی را از رکود، سکوت، ماتم زدگی، هیاهوی محض سرسام آور و یک رنگی خارج کرده و در هر ایستگاهی رنگین کمانی از خاطرات به یادگار می گذارد.
اما همه قصه ها شنیدنی نیستند! برخی را باید ننوشته پاک کرد! برخی را باید از یک گوش شنید و از گوش دیگر بیرون کرد!، برخی را باید چون راز سر به مُهر در گنجینه سینه حفظ کرد و برخی را باید گفت و گفت تا حلاوت شیرینی آن ذهن و دهان شنونده را چون رطب مصفا کند.
آری! قصه برخی از زندگی ها شنیدی است از آنجایی که شادی اش، غمش، به دست آوردن و از دست دادن هایش با سایرین تفاوت دارد. این تفاوت گاه در تکرار حوادث در یک ظرف زمان و مکان است و گاه در تعالی به سوی حقیقت. مثلا ماه مبارک رمضان، برای برخی مبارکی اش هر چند با دلش شکسته و قلبی مجروح همراه باشد اما خاص تر است و گویی صدای ربنا در گوش جان شان به گونه ای دیگر می نشیند و به راستی مهمان خودِ خودِ خدا می شوند.

*فصل اول:
قصه زندگی"شیوا " از این دست قصه هاست. دخترکی که در دهمین روز از فروردین ماه سال ۱۳۶۴ چهارمین عضو خانواده "نواب دانشمند" شد. دختری زیبا و دوست داشتنی که دل پدر و مادر، هرگز تحمل اخم کوچکی از سوی او را نداشت. دختری شاد و سرزنده که هر چه به جوانی نزدیک تر می شد، شور زندگی او را آهسته آهسته از ساحل آرامی که خانواده برای او ساخته بودند، دور می کرد.
خانم نواب دانشمند را در جمعی از دوستان هنرمند دیدم، بانویی تحصیل کرده که اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد گرافیک است و هنوز نام و یاد مادر، چشمانش را بهاری و صورتش را خیس می کند. او آمده بود تا قصه زندگی اش را که به ماه مبارک رمضان گره خورده است برایمان بگوید. قبل از صحبت با لبخندی که مصداق « شاهد از غیب رسید» بود، می گوید: «ببین خانم توکلی! حتی دیدار با شما و آشنایی با سایر دوستان هنرمندی که اینجا هستند نیز در ماه مبارک رمضان برایم رقم خورده است. ماهی که در آن حجاب را انتخاب کردم با همین انتخاب زندگی زناشویی، اقوام و دوستانم را از دست دادم، ماهی که مادرم در آن مهمان آسمان ها شد و ماهی که از نظر من ماه ترین ماه خداست.»
قصه را از اینجا شروع می کند که اکنون از دار دنیا بعد از خدا برایم یک پدر مانده است و خواهری که از جان بیشتر دوستش دارم. در تهران به دنیا آمده ام اما اصالتم اصفهانی است. تا قبل از ازدواج خانه ای ساده اما پر مهر داشتیم که به برکت وجود مادر و پدر، آب در دلمان تکان نمی خورد.
با اینکه از نظر برخی از اعتقادات با پدر و مادر متفاوت بویم اما هیچ گاه در مسائل مختلف مذهبی رو در روی هم قرار نگرفتیم؛ همیشه آنها برای من و خواهرم مثل دوست بودند و من خارج از محیط خانه با دوست یا افراد خاصی در ارتباط نبودم.
شیوا ادامه می دهد: اگر چه پدر و مادر مقید به موازین شرعی چون نماز، روزه، حجاب بودند اما من در بازیگوشی های دخترانه گاهی در نماز خواندن کاهلی داشتم و به حجاب وقعی نمی گذاشتم! مگر در جمع بزرگان فامیل که به احترام آن ها شالی روی سر می انداختم!. مادر بعدها برایم تعریف کرد که چه روزها وقتی با پوشش و آرایشی نامتعارف از منزل خارج می شدم، دل نگرانم می شد که نکند مورد تذکر گشت ارشاد و آزار اراذل و اوباش قرار بگیرم.
وی می گوید: سال های نوجوانی و جوانی را با تمام فراز و فرودهای خاص خود گذراندم و اگر قرار باشد یکی از بهترین خاطرات آن روزها را بگویم، اتفاقی است که ارادت و عشق معنوی به حضرت ابوالفضل العباس را در من ایجاد کرد، محبتی که هنوز در سینه چون گنجی حفظش کرده ام.
یادم هست که دچار دل دردهای عجیبی و دردناکی می شدم، خانواده برای درمانم هر کاری که لازم بود انجام داده بودند، مدتی در بیمارستان بستری بودم، حال و هوای غم گرفته و کسالت بار بیمارستان، روحیه ام را ضعیف کرده بود اما به علت بیماری ام پی نمی بردند!. یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پرچم که منقش و متبرک به سوره حمد و نام حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام است، رویم انداخته شده است. مادر برایم گفت که یکی از دوستان نزدیکمان به نیت شِفا آن را روی من انداخته! و صدقه ای زیر سرم گذاشته است. از آن روز حالم بهتر و کسالتم برطرف شد و من اینگونه مرید حضرت عباس علیه السلام شدم.
*فصل دوم
خانم نواب دانشمند، با بیان اینکه بعد از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه شدم و در رشته گرافیک تحصیل کردم، ادامه می دهد: در آن دوران با خواهرم در مورد ازدواج و خواسته های مان صحبت می کردیم، خواهرم همیشه می گفت می خواهم با خانواده ای ازدواج کنم که معمولی باشند و راحت بتوانم زندگی کنم! همینطور هم شد و پس از آشنایی سنتی با یکی از خواستگارهایش، ازدواج کرد.
چند ماهی بعد از ازدواج خواهرم، برادر شوهر او به خواستگاری من آمد. "محمدرضا" اگر چه از نظر مالی وضعیت مناسبی نداشت اما من با این تصور که حتما در پس انتخاب نام او عقیده ای وجود دارد! با شناخت بسیار کم وارد زندگی زناشویی شدم. اگر چه در اندک زمانی متوجه شدم که خانه پدری او قید و بندی به حجاب و موازین اسلامی نیست اما هرگز فکر نمی کردم که آنها کاملا انسان هایی بی قید باشند! این را در اولین تحویل سالی که به عنوان عروس عقد کرده منزل مادرشوهرم بودم متوجه شدم!
شیوا می گوید: نزدیک سال تحویل بود و مادر و پدر به رسم همیشگی به اصفهان رفته بودند و من و خواهرم میهمان مادرشوهر بودیم! کنار سفره هفت سین نشستم و قرآنی خواستم تا به رسم همه ایرانیان سال را با برکت قرائت قرآن آغاز کنم که با شماتت مادرشوهر رو به رو شدم که این امل بازی ها چیست!؟ به نظرم حافظ به جای قرآن سر سفره هفت سین گذاشتند! آنجا بود که حال غریبی به من دست داد و قرآن کوچک سی جزء را در آوردم و شروع به خواندن قرآن کردم.
بالاخره با " محمدرضا" دو – سه ماه بعد به سادگی هر چه تمام تر زیر یک سقف رفتیم و زندگی مشترک با او را بدون شناخت دقیق از او و خانواده اش آغاز کردم. آن روزها هم من و هم شوهرم کار می کردیم . تا اینکه زمزمه رفتن به خارج از کشور را سر داد! ابتدا از کارش بیرون آمد و بعد شبانه روز در منزل پدر و مادرش به همراه برادر دو قلویش زبان انگلیسی می خواند تا به اصلاح آماده مهاجرت به خارج از کشور شود!
رفتن به آمریکا و بی تفاوت شدن " محمدرضا" نسبت به من، غم بسیار سنگینی بود که به تنهای بدون آنکه به خانواده بگویم در سینه نگه داشته بودم. هر چه من برای زندگی تلاش می کردم، همسرم از خانه فراری بود! آن روزها با اجاره عکاس خانه ای، عکاسی می کردم و با تلاش و زحمت من خرج خانه در می آمد!
*فصل سوم
وی با یادآوری روزی که نگاه و کلام یکی از مشتریان بر دل نشست و با او طرح دوستی ریخت، گفت: آن خانم نیز شاغل بود و حرف های قشنگی می زد که بر دلم می نشست. سال ۹۳ یک روز مانده به ماه مبارک رمضان ضمن اینکه با هم قدم می زدیم یک دفعه پرسید: پیشواز روزه می گیری؟ درجا جواب دادم: مگر دیوانه ام در این گرما! اصلاً روزه نمی گیرم.... اما دوستم کوتاه نیامد و تشویقم کرد که روزه بگیرم و این شد آغاز آشتی من با خدا.
چند روزی بعد مهمان منزل همان دوست شدم. خانواده ای مؤمن با صفا، شاد و مهربان، ساده اما دوست داشتنی که وقت اذان همگی وضو گرفته و نماز خواندند. این اولین باری بود که می دیدم در خانه ای نماز جماعت به پا می شود، همه با هم سر سفره افطار می نشینند و خوش وبش می کنند .. اینگونه شد که دل از کف دادم و روزه را یکی یکی گرفتم و در پس این روزه داری حجابم را با شالی که محکم تر از قبل می بستم، حفظ کردم.

** می پرسم: آیا همسرت با این تغییر روحیه تو مشکلی نداشت؟
می گوید: او به این طور مسائل کاری نداشت و حتی یادم هست به او گفتم می خواهم حجابم را حفظ کنم، گفت هر طور که راحتی باش اما خانواده اش نه! پدرشوهرم وقتی فهمید که روزه ام گفت: می خواهی با این کارها خودت را مریض کنی و خرج روی دست بچه من بگذاری.. این حرف مثل پتکی بر سرم فرو آمد، آخر خرج خانه را من می دادم و شوهرِ بی کارم فقط در منزل پدر زبان کار می کرد!
"شیوا" ادامه می دهد: هر چه بیشتر با خدا آشتی می کردم، بیشتر مقید به حجاب می شدم و دل آرام تری داشتم اما دیگران این دلداگی را نمی فهمیدند و کم کم بعد از گذشت یک سال – ۹۴- علاوه بر برخی از اعضای خانواده، قریب به اتفاق دوستانم وخانواده همسرم با گوشه و کنایه آزارم می دادند و ترکم کردند. با انتخاب چادر به ظاهر تنها تر از گذشته شدم. بعضی از هم دانشگاهی ها می گفتند: چند تومان بدهیم تا این چادر را از سرت در بیاوری یا اینکه می پرسیدند جایی مشغول به کار شدی که مجبوری چادر سرت کنی؟ برخی از فامیل در مهمانی ها تا من را با حجاب می دیدند با تمسخر می گفتند: خواب نما شدی یا مسلمان! حالا که همه به سمت تجدد می آیند تو آن طرفی می روی و عقب گرد می کنی....
می گوید: تمام این گوشه و کنایه ها را به جان می خریدم و گاهی در تنهایی خود گریه می کردم اما هیچ کدام به اندازه متزلزل شدن زندگی ام ناراحت کننده نبود. در یکی از شب های سال ۹۵، همسرم کنارم نشست و صحبت هایی کرد که تا به آن روز نشنیده بودم. گفت: ما به درد هم نمی خوریم و تو حیف هستی.. می خواهم در خارج زندگی کنم با برادرم قصد سفر دارم .. و در آخر هم گفت که باید از هم جدا شویم!
صحبت های آن شب محمدرضا، آغاز فروپاشی زندگی کوتاه زناشویی من شد. او به دنبال طلاق بود و من به دنبال حفظ زندگی . او به دنبال کوتاه ترین راه برای تمام کردن زندگی بود و من به دنبال به دست آوردن دل او و ایجاد انگیزه برای ادامه زندگی؛ غافل از اینکه این نقشه ای است که خود همسرم با راهنمایی های پدر و مادرش با سرعت تمام پیش می برند.
با شنیدن صحبت های محمدرضا کوهی بر سرم هوار شده بود!اما ناامید نشده بودم با خودم گفتم،: ایران کجا و تابعیت آمریکا کجا؟ به پیشنهاد دوستم برای نگه داشتن زندگی ام سفره معنوی نظر کردم؛ آن روز مادرشوهرم با تفاخر و تمسخری که نسبت به آداب اسلامی داشت گفت: کدام دیوانه قبل از حاجت روا شدن سفره می اندازد؟! دلم شکست اما من دل به رضایت خدا داده بودم.
بالاخره روزی که نمی خواستم بیاید آمد! یک روز صبح همسرم گفت: شیوا حاضر شو جایی برویم. آنجا، جایی نبود مگر مکانی برای درخواست طلاق.. آن روز برای اولین بار پایم به دادگاه باز شده بود. مثل انسان های منگ فقط دنبالش از این ساختمان به آن ساختمان می رفتیم و .. مدتی به این منوال گذشت دادگاه پشت دادگاه و تمام حرف او به قُضات این بود که نمی خواهد با من زندگی کند!.
پشت و پناهی نداشتم، بخش اعظم مهریه ام را هم چند هفته ای بعد از ازدواج با درخواستی آمیخته به تهدید که اگر می خواهی زندگی کنی باید مهریه ات را ببخشی، بخشیده بودم و ۱۴ سکه بیشتر مهر نداشتم. در آخرین دادگاه محمدرضا بعد از شنیدن نصایح قاضی گفت: « این ویزای من به آمریکاست، طلاقش ندهید می روم و این زن می ماند و تلاش برای طلاق گرفتن در صورتی که من ایران نیستم!.» با شنیدن این حرف قاضی حکم به طلاق داد و به من گفت نوعی از طلاق را برایت نوشتم که دیگر جایی برای بازگشت این مرد نباشد. در واقع قاضی با دید باز خود و شناختی از همسرم پیدا کرده بود من را سه طلاقه کرد!
خانم نواب دانشمند با بیان اینکه آن روز بعد از گرفتن حکم طلاق از سوی قاضی به منزل برگشتیم، گفت: تمام امیدم این بود که در چند روز باقی مانده تا خواندن صیغه طلاق، می توانم همسرم را نه به ماندن در ایران بلکه به صرف نظر از طلاق مجاب کنم. هر کاری کردم اما گوش و چشم محمدرضا به تمام حرف های من بسته شده بود.
هفت روز بعد، صیغه طلاق مان جاری شد و من باز هم در حالی که به همسر سابقم نامحرم شده بودم بنابر وضعیت خانوادگی که داشتم در منزل استیجاری مان ماندم. شرایط سخت تر شده بود حالا محمدرضا به من نامحرم بود و من باید در خانه خودم حجاب می گرفتم!
یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم رفته است در حالی که یک میلیون تومان پول برای گذران یک ماه به حسابم واریز کرده است و می توانستم تا پایان سال اجاره ی خانه در منزل خودم زندگی کنم.
** از وضعیت زندگی خواهرش می پرسم می گوید: خوبن خداروشکر ، دامادمان برای حفظ زندگی ما تلاش کرد با همسرم صحبت کرد، اما فایده ای نداشت! هیچ کسی فکر نمی کرد محمدرضا چنین تصمیم عجیبی بگیرد.
فصل چهارم
" شیوا" می گوید: آن روزها حال بدی داشتم هم برای فروپاشی زندگی ام هم بخاطر بیماری سخت مادرم که درگیر سرطان شده بود. عصبی و پرخاشگر بودم تا اینکه یواش یواش خودم را یافتم به دنبال کار رفتم و ادامه تحصیل دادم. برای بودن مادر هر کاری کردم. نذر هایم دیگر بوی عفاف و حجاب می داد. کارم شده بود رفتن به امامزاده صالح و نذر کردن برای سلامتی مادرم. اما او حالش هر روز بدتر و بدتر می شد.
آن روزها نمی دانستم نذرهای معنوی که برای سلامتی مادر می کردم چراغ راهی خواهد شد تا بیشتر دل بسته چادر شوم . نذرم هایم رعایت حجاب و چادر به سر کردن بود .. نذرهایی که عطر خوش بندگی آنطور که خدا دوست داشت می داد.
مادر این تغیر و تحولات را در من می دید و در چشمانش آرامش را احساس می کردم آنجا که با نفس هایی بریده گفت: « شیوا! دیگر خیالم از تو راحت است! نگران بودم با آن حجاب وقتی بیرون می رفتی چه اتفاقی برایت می افتد! می گفتم خدایا نکند گشت ارشاد به بچه ام چیزی بگوید و کسی مزاحمش شود حالا خیالم از بابت تو راحت است.»
مادرم جلوی چشمم آب می شد و او غرق در حجاب من! تا اینکه محرم سال ۹۶ وقتی به رسم همیشگی و این بار به نیت سلامتی مادر شوله زده پخته بودم، تلفن خانه به صدا در آمد و رنگ از صورت خواهرم پرید! مادرم به آرامش ابدی دست یافته بود و من پناهی بزرگ را از دست دادم.
حالا در کنار پدر زندگی می کنم و تنها آرزویم این است که بتوانم مقام معظم رهبری را که به حق ایشان را نائب امام زمان(عج) می دانم ببینم.. خدا کند که قسمتم شود.
*در پایان این گفت وگو از او درباره سرگذشت همسرسابقش می پرسم، می گوید: از نزدیک نسبت به حال و روز او اطلاعی ندارم اما می دانم مدتی بعد از آمریکا اخراج شد و به ایران برگشت در حالی که همه سرمایه های مادی و معنوی زندگی خود را در چهل و چند سالگی از دست داده است!
"شیوا نواب دانشمند" بانویی که تمام اتفاقات زندگی او در ماه های رمضان سال هایی که در قصه آورده ایم رقم خورده است، حال زنی استوار و امیدوار به زندگی است که هر چند دل گویه ها و دل مشغولی هایی از نگاه های منفعت طلبانه برخی به بانوان مطلقه دارد اما به تمام مشکلات فایق آمده و مسیر درست زندگی را در پیش گرفته است، مسیری که خیال مادرش را تا ابد از او و زندگی اش راحت کرده است .
حال او آرزوهایش برای تشکیل زندگی مجدد رنگ و بویی دیگر یافته است و در این باره می گوید: به دنبال مردی هستم که وقتی به خانه می آید وضو بگیرد تا نماز بخواند، دور یک سفره بنشینند تا سحری بخورند یا روزه شان را با افطاری ساده اما با صفا باز کنند.

طنین یاس - منیره غلامی توکلی 

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
گزارش خطا
نظر ‌بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
tr_sar
آخرین اخبار
tc_sar
tl_sar