سرویس های خبری
‌استان ها
‌اقشار
سایر خدمات
کد خبر: ۹۲۰۶۱۶۵
تاریخ انتشار: ۱۸ دی ۱۳۹۸- ۴۵: ۱۳
عکاس امام خمینی(ره):
خبرگزاری بسیج: اکبر کشاورز شیرازی؛ معروف به عکاس امام خمینی(ره) خاطراتی از سردار سلیمانی در مورد محبت او به حیوانات نقل می کند.

  کشاورز شیرازی که تاکنون تصاویر دوقلوی امام خمینی(ره) و رهبر معظم انقلاب را در کنار هم طراحی و تیراژ وسیعی چاپ و منتشر کرده است، می گوید: حدود 10 سال پیش یک روز صبح دلم گرفته بود و برای اینکه حالم بهتر شود تصمیم گرفتم بروم گلزار شهدای بهشت زهرا(س)؛ همیشه عادت دارم وقتی غصه دار می شم میرم بهشت زهرا(س) نزد دوستانم تا کمی آرامش پیدا کنم.

ساعت حدود ۹ و بیست دقیقه، سر قبر یکی از دوستان شهیدم درحال گریه و راز و نیاز بودم  که حاج قاسم را دیدم کیسه ای دستش است، او هم مرا دید و متوجه حالم شد؛ نزد من آمد و نزدیک به دوساعت با هم گفت و گو و درد دل کردیم تا اینکه آرام شدم.

حاج قاسم گفت: بلند شو برویم، گفتم کجا؟  گفت: امروز طبق روال هر هفته ماموریت داشتم که تو را دیدم و ماموریتم را پاک فراموش کردم که برای چی آمده بودم. گفتم خوب! حالا کجا بریم دست من را گرفت و برد سر قبر شهدای گمنام و دیگر شهدا، از داخل کیسه ای که همراه داشت مقداری ارزن و گندم به من داد و گفت: سرهر قبر کمی از این دانه ها برای پرنده ها بریز...

  قرار گذاشتیم وقتی گندم ها و ارزن ها را روی قبرها ریختیم یک جایی همدیگر را ببینیم. وقتی  گندم ها و ارزن ها تمام شد پرسیدم قاسم جان اینجا که پرنده ای نیست، حاج قاسم گفت:  اکبر جان هست، وقتی برگشتم متوجه شدم تعدادی یاکریم و گنجشک روی قبور شهدا نشسته و در حال جدا کردن دانه ها بودند.

سردارگفت: یک روز که برای قرائت فاتحه به قطعه شهدای گمنام آمده بودم، متوجه شدم مقداری  شیرینی روی قبر ریخته و چند تا گنجشگ مشغول خوردن بودند؛ بعد از مدتی یکیاکریم نشست روی قبر و گنجشک ها پریدند، اما چیزی روی قبر باقی نمانده بود و یاکریم ته مانده شیرینی ها را به سختی نوک می زد تا بخورد، خیلی دلم سوخت و تصمیم گرفتم هرموقع سر قبر شهدا می آیم مقداری ارزن و گندم با خودم بیاورم سر قبر شهدا بریزم تا این پرنده ها بخورند. این کار برایم عادت شده و خوشحال می شوم که این آفریده های خدا هم  خوشحال هستند.

 او گفت: اکبر جان خدا به اندازه همین که دلی را سیر کردیم آن هم از این زبان بسته ها، خدا را شکر می کنم. قاسم در ادامه گفت: اکبر ما از این دوستان و شهدا جا ماندیم! چرا ماندیم؟! حکمتش چیست؟ گفتم: قاسم جان خیلی سخت می گیری خدا بزرگه شاید ماموریت دیگه ای داری باید انجام بدی تا او چه خواهد،همان می شود داداش. گفت: اکبر جان درسته حکمتی است که تا حالا شهید نشدیم. باید کاری کرد یا پاک تر شد.

   

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
گزارش خطا
نظر ‌بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
tr_sar
آخرین اخبار
tc_sar
tl_sar
tr_sar
پر بیننده ها
tc_sar
tl_sar