۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
19:25
کد خبر : 9733589
۱۳:۱۵

۱۴۰۴/۰۹/۱۶
دلنوشته/خبرنگار افتخاری و زائر یادمان شهدا؛ 

یادمان هویزه مردابی که ققنوس‌ها در آن سوختند

هویزه،نفس‌هایم را در سینه حبس کرد. آن مرداب آرام و درختان نخل، قصه‌ی دیگری را در سکوت خود زمزمه می‌کردند. اینجا دیگر از وسعت خبری نبود، از فشردگی بود. از مقاومتی که در مرداب هم قد علم می‌کند.

قزوین_امروز، بار سفر بستیم به دوش. نه برای گردش، که برای پا گذاشتن در صفحاتی از تاریخ. اول راه بود و بچه ها در فکر بازی و سرگرمی، اما هرچه به سمت جنوب نزدیک‌تر می‌شدیم، معنویت، مسافر اتوبوس می‌شد؛ معنویتی که احترام بود، نماز بود، سیره شهدا بود و مداحی.

 

اولین یادمان فتح‌المبین بود، نقشه‌ای که با عشق ترسیم شده بود. پا که در زمین‌های فتح‌المبین گذاشتم،اولین چیزی که دیدم، وسعت بود. وسعتی که شاید روزی صحنه‌ی مانور دشمن بود، اما شد میدان پیروزی مردانی که با ایمان، جغرافیا را به بازی گرفتند. بین تپه‌ها و خاکریزها، انگار هنوز صدای تکبیر سربازانی را می‌شنیدم که با چفیه‌های سبز و سفید، مانند امواجی خروشان، دشمن را عقب می‌راندند. اینجا، خاک، درس طراحی عملیات می‌دهد؛ عملیاتی که نامش "گشایش" بود، هم در زمین و هم در قلب‌ها.

 

یادمان هویزه مردابی که ققنوس‌ها در آن سوختند

 

هویزه،نفس‌هایم را در سینه حبس کرد. آن مرداب آرام و درختان نخل، قصه‌ی دیگری را در سکوت خود زمزمه می‌کردند. اینجا دیگر از وسعت خبری نبود، از فشردگی بود. از مقاومتی که در مرداب هم قد علم می‌کند. اینجا بود که جوانانی مثل "حسن باقری" استراتژی دنیا را به چالش کشیدند. بوی خاکِ هویزه، بوی ایثار ماندگار است. گویی هر ذره‌اش فریاد می‌زند: "ایستادیم تا شما بایستید."

 

شبِ بین راه پل ارتباط دو روز

آن شب، در اردوگاه، ستاره‌های جنوبی را نگاه می‌کردم. انگار چشمان پاک شهدا از آسمان به ما می‌نگرند. اروند رودی که شاهد بود. صبح روز بعد،کنار اروند ایستادیم. آب خروشانش قصه‌های زیادی در سینه دارد. از رزمندگانی که با قایق‌های تندرو، دل امواج را می‌شکافتند تا پیام‌رسانی کنند. از شهادت‌طلبی که در این آب‌ها جاودانه شدند. اروند، فقط یک رود مرزی نیست، شریانی است که با خون شهیدانش، جان گرفته است.

 

سپس سرزمین"علقمه" را دیدم؛ نامش از صحرای کربلا وام گرفته است. زمینی سوزان و بی‌آب و علف. اینجا فهمیدم "سیدالشهدا" فقط یک نام نیست، یک راه است. رزمندگان در این گرمای طاقت‌سوز، با یاد اباعبدالله، تشنگی را به لذت پیروی تبدیل کردند. خاک علقمه درس وفا می‌دهد، وفایی که در سخت‌ترین شرایط، شکوفا می‌شود.

 

و سپس،شلمچه. 

گویی تمام مسیر، مقدمه‌ای بود برای رسیدن به این نقطه. هوای شلمچه را که استنشاق کردی، گویی عطر عجیبی از شهادت مشامت را پر می‌کند. اینجا، پایان زمین است و آغاز آسمان. سکوتی عمیق بر منطقه حاکم است، گویی زمین هنوز در بهت آن همه ایثار است. خندق‌ها، سنگرها و سیم‌خاردارها... همه و همه حکایت از نبردی حماسی می‌کنند. در گوشه‌ای، پوتین‌های فرسوده‌ی شهیدی را دیدم که گویی دیروز از پایش درآمده. شلمچه گواه می‌دهد که مرز بین عشق و وظیفه، چقدر می‌تواند کمرنگ باشد. اینجا، خاک و خون یکی شده‌اند و هر قدم که برمی‌داری، گویی بر سینه‌ی تاریخ و حماسه قدم می‌گذاری. اشک، بی‌اختیار جاری شد. نه از حزن، که از حس عظمتِ رشادتی که در این سرزمین رخ داده است.

 

وقتی برگشتم به سمت اتوبوس،بار سفر بسته‌تر شده بود. نه چمدان که دل‌هایمان پر بود از حرف‌های ناگفته، از خاطره‌های ماندگار، از عهدهای تازه.

 

ای خاک جنوب! ای شاهد قصه‌های مردانگی! ما آمدیم تا ادای دینی کرده باشیم، اما تو به ما درس زندگی دادی. فهمیدیم که فتح‌المبین، هویزه، اروند، علقمه و شلمچه، فقط نام مکان نیستند، آنها مراحل سلوک یک رزمنده‌اند. از نقشه‌کشی با ایمان، تا مقاومت در سخت‌ترین شرایط، تا گذشتن از رودهای خروشان، تا استقامت در بیابان‌های سوزان و در نهایت، پرواز در آخرین نقطه‌ی زمین.

قسم به خون‌هایی که در این خاک ریخته شد،ما هم سربازان این راه خواهیم ماند. راهی که انتهایش در شلمچه تمام نمی‌شود، بلکه از قلب ما شروع می‌شود و در زندگی‌مان جاری می‌گردد.

 

یادشان گرامی و راهشان پررهرو باد.

 

انتهای پیام/۱۰۱۲


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید