
به گزارش خبرنگار استان تهران خبرگزاری بسیج؛ حاج
حسن اردستانی جعفری در سال ۱۳۱۰ ه.ش در خانواده ای مذهبی در پیشوا متولد و
از ۵ سالگی به مکتب خانه حاج میرزا حسن انصاری رفت و روخوانی قرآن و ادعیه و
گلستان سعدی و نصاب الصبیان و … را خواند. در ۷ سالگی به مدرسه ابتدایی شیخ جنید
واقع در مقابل بازار رفته و تا ششم ابتدایی قدیم را گذراند و در کنار تحصیل و بعد
از آن به پدرشان در امر کشاورزی کمک می کرد.
از
سنین نوجوانی در نماز جماعت و سخنرانی ها و جلسات تفسیر قرآن حاج شیخ اسماعیل
مهاجری در صحن امامزاده جعفر(ع) و هم چنین سخنرانی های علماء و مبلغین دیگر شرکت
می نمود. ایشان در سال ۴۲ و قبل از آن مغازه خواروبار فروشی داشتند و در قیام ۱۵
خرداد کفن بر تن پوشیده از صحن امامزاده جعفر (ع) تا باقرآباد حضور داشت و از
شاهدان عینی قیام و صحنه درگیری باقرآباد می باشد.
بعد
از قیام دستگیر و به گروهان ژاندارمری ورامین برده و بازجویی و به شدت ضرب و شتم
شد و از آن جا به رکن ۲ ارتش در سازمان امنیت تهران برده و به شدت ضرب و شتم و
بازجویی و شکنجه شدند و بعد از محاکمه به مدت ۵ ماه در زندان شهربانی و بعد از
آنحدود ۴ ماه در زندان قصر زندانی شدند و در دوران اسارت عده ای از بزرگان انقلاب
را دیده و در نماز جماعت مرحوم آیت الله طالقانی شرکت می نمودند.
بعد از آزادی به مدت ۵ سال توسط رژیم از ورود به پیشوا ممنوع و در این مدت در تهران زندگی و در مغازه چای فروشی حاج آقا صادق صفایی برادر خانم حاج سید رضا نیری کار می کردند. بعد از این که به پیشوا آمدند چند بار توسط رژیم بازخواست و بازجویی شدند. ایشان در صحنه های انقلاب حضور فعال داشته و در حال حاضر به شغل آزاد مغازه داری مشغول و در مراسم های مذهبی و نماز جماعت و راهپیمایی ها از پیشتازان می باشند.
خاطرات
قبل از قیام ۱۵ خرداد:
قبل از قیام ۱۵
خرداد با ارتباطی که با هیأت مؤتلفه اسلامی داشتیم، مثل حاج سعید آقا امانی و حاج
ابوالفضل توکلی بینا و حاج سید مجتبی قائم مقامی و افراد دیگر در پخش اعلامیه های
حضرت آیت الله خمینی به آنها کمک می کردیم.
البته
آن موقع آیت الله خمینی را امام خطاب نمی کردند بلکه چند سال بعد آقای دکتر روحانی
در مراسم ختم حاج مصطفی خمینی کلمه امام را در خطاب به ایشان به کار بردند و از آن
موقع آیت الله خمینی به امام خمینی مشهور شدند. بدین خاطر در سال های ۴۲ و آن موقع
ایشان به آیت الله خمینی و آقای خمینی و هم چنین آقا روح الله و مرجع تقلید ما و
این گونه خطاب ها مشهور بودند.
ارتباط
ما با هیأت مؤتلفه اسلامی بدین صورت بود که حاج سعید آقا امانی و برادر شهیدشان
بنگاه پخش خواروبار در تهران داشتند به نام بنگاه حاج سعید امانی. ما می رفتیم از
بنگاه آن ها خواروبار می خریدیم و می آوردیم مغازه خواروبار فروشی خودمان در پیشوا
می فروختیم.
ما
از این طریق اعلامیه ها و نوار سخنرانی و عکس های آیت الله آقای خمینی را داخل
گونی های حبوبات و خواروبار می گذاشتیم و می آوردیم پیشوا توزیع می کردیم.
هم
چنین حاج ابوالفضل توکلی بینا داخل بازار حضرتی چینی فروشی داشت. آن موقع چینی جات
را داخل صندوق های چینی توزیع می کردند.
ما
اعلامیه ها و عکس های آقای خمینی را داخل صندوق های چینی می گذاشتیم و بدین صورت
می آوردیم مغازه مان در پیشوا و توزیع می کردیم.
از
آن سال ها خاطرات زیادی دارم که یکی از آن ها را برایتان تعریف می کنم.
از
طریق هیأت مؤتلفه اسلامی روزی به ما خبر دادند که تیمسار صدوقی را شاه فرشتادند
پیش حضرت آقا روح الله.
شاه
از طریق تیمسار صدوقی به آقا پیغام دادند که بیایید چهل میلیون تومان از ما بگیرید
از این مملکت بروید و کاری با ما نداشته باشید. آیت الله خمینی در جواب تیمسار
صدوقی گفتند شما به شاه بگویید ۵۰ میلیون تومان به او می دهیم تا از این مملکت
برود.
تیمسار
صدوقی به آقا گفتند شما پنجاه میلیون تومان را از کجا می آورید؟
آیت الله خمینی فرمودند من رفراندوم می کنم و این پول را از مردم جمع می کنم.
و
اما شرح قیام ۱۵ خرداد:
صبح
روز ۱۵ خرداد حدود ساعت ۸ صبح در مغازه خودم بودم. حاج عباس رحیمی که آن موقع در
قم منزل داشت و با من رفیق و همکار صمیمی بود به مغازه ام آمد و بعد از سلام گفت
چرا مغازه ات را نبستی.
گفتم
باشد مراسم بنی اسد که شروع شد می بندم و می آیم.
گفت
دیشب مرجع تقلیدمان آقای خمینی را دژخیمان شاه در قم دستگیر کردند و به تهران
بردند. امروز حتماً قم و تهران و جاهای دیگر مغازه ها را می بندند و اعتراض می
کنند. بدین خاطر است که می گویم چرا مغازه ات را نبستی.
من
با شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم و سریع گفتم چشم باشد همین الان می بندم.
ظاهراً
حاج عباس رحیمی آن شب باید از قم آمده باشند و وقتی خبر را به من رساندند
ساعت ۸ صبح گذشته بود.
از
طرف دیگر حاج آقا رضا نیری نیز از تهران خبر دستگیری آقای خمینی را آوردند و این
خبر را در حسینیه ی حاج غلامعلی رحیمی به عده ای رساندند.
ولی
من اولین بار این خبر را مستقیماً از حاج عباس رحیمی در مغازه ام شنیدم. البته حاج
عباس رحیمی و حاج آقا را نیری از قبل با هیأت مؤتلفه اسلامی در ارتباط بودند و
بدین خاطر ظاهراً هیأت مؤتله در رساندن این خبر به نقاط مختلف باید نقش مهمی را
داشته باشد.
مراسم
بنی اسد در پیشوا بدین صورت است که هیأت ها از نقاط مختلف آن روز صبح در حسینیه
حاج غلامعلی رحیمی واقع در اول بازار از سمت گاراژ (میدان امام فعلی) جمع می شوند
و از آنها در قالب هیأت ها و هیأت بنی اسد از داخل بازار از چهارسوق عبور کرده و
وارد صحن امامزاده جعفر(ع) می شوند و در داخل صحن مراسم بنی اسد را اجرا می کنند و
این مراسم قبل از سال ۴۲ تا حالا با تغییرات جزئی هنوز ادامه دارد. این مراسم در
واقع اجرای نمادین دفن شهدای کربلا توسط قوم بنی اسد است. در خصوص ارتباط حاج آقا
نیری با مردم پیشوا اگر بخواهید، حاج آقا رضا نیری منزلشان تهران بود ولی پدرشان و
ایشان به پیشوا رفت و آمد داشتند و نسبت فامیلی با بعضی از مردم پیشوا داشتند.
بعضی از بستگانشان در پیشوا زندگی می کردند.
آن
روز هیأت های عزاداری از چند نقطه پیشوا و از بعضی روستاهای اطراف آمدند در حسینیه
حاج غلامعلی رحیمی جمع شدند « البته آنجا منزلشان بود ولی ایشان ایام عزاداری سرور
و سالار شهیدان سید الشهداء و اصحاب با وفایش آن جا را حسینیه می کردند.»
در
آن جا مقداری نوحه خوانی و عزاداری کردند. ظاهراً در آن مجلس خبر دستگیری آیت الله
خمینی توسط حاج آقا نیری باید به چند نفر مثل حاج حسن مقدس و حاج نقی اعلایی و
دیگران رسیده باشد.
البته
حاج عباس رحیمی خبر را به من و چند نفر دیگر نیز رسانده بود.
بالاخره
وقتی این خبر در آن مجلس به حاج تقی اعلایی رسید ایشان لحن مرثیه و مداحی را تغییر
دادند و در مظلومیت امام حسن (ع) و هم چنین مظلومیت آیت الله خمینی نوحه سرایی
کردند. آن روز از مظلومیت آقای خمینی و یارانش در حادثه فیضیه مطالبی گفته می شد،
و همه مردم از بابت حادثه فیضیه بسیار ناراحت بودند و زمینه از قبل فراهم بود. خبر
که به مردم در حسینیه حاج رحیمی رسید شیون و زاری بلند شد و مردم به سر و سینه می
زدند.
یادم
می آید ظاهراً حاج تقی اعلایی در همان مجلس این نوحه را خواندند.
حسین
فی یوم
عاشورا
فرمود هل من ناصرا
دادند
جواب این ندا
در فیضیه قالو بلی
البته
شب گذشته ظاهراً حاج آقا اعلایی باید همین نوحه را در هیأت خوانده باشند که توسط
پاسگاه ژاندارمری در آن شب دستگیر و ضرب و شتم شدند ولی صبح با ضمانت آقا سید
محمدعلی طباطبایی آزاد شدند.
پس
این شعر را حاج آقا اعلایی از قبل به خاطر حادثه فیضیه انشاء کردند.
و
بعضی به خاطر این که اولین این بار این شعر را در چهارسوق بازار از ایشان شنیده
بودند فکر می کردند حاج آقا اعلایی این شعر را فی البداهه انشاء کردند که بعید به
نظر می رسد.
هیأت
های عزاداری و سینه زنی بعد از مداحی و مرثیه خوانی از داخل حسینیه رحیمی و
مقابل آن، داخل بازار به طرف حرم به حرکت درآمدند آن سال مراسم بنی اسد شور و حال
و هوای دیگری داشت.
هیأت
سنتی بنی اسد در جلو حرکت می کردند و هیأت های دیگر سینه زنی پشت سر آنها، آن موقع
هیأت های عزاداری در قالب سینه زنی بودند و زنجیر زنی مرسوم نبود. هیأت هایی در
داخل بازار علاوه بر اینکه نوحه خوانی و سینه زنی می کردند شعار نیز می دادند.
به
عنوان نمونه در داخل بازار شنیدم عده زیادی شعار می دادند:
خمینی
خمینی خدانگهدار تو بمیرد بمیرد
دشمن خونخوار تو
تا
این که هیأت های عزاداری با همین کیفیت وقتی به چهارسوق رسیدند در آنجا مقداری
متوقف و عزاداری کردند.
در
آن جا آقای حاج محمد رحیمی فرزند حاج محمد ابراهیم رحیمی جعفری چهارپایه را روی
زمین گذاشتند و آن را نگه داشتند. حاج تقی اعلایی روی آن چهارپایه رفتند و گفتند:
آقایان
به دو دسته شوید و آن چه من می گویم با من تکرار کنید.
دسته
جلویی بگویید:
حسین
فییوم عاشورا فرمود هل من ناصرا
دسته پشت سر
بگویند:
دادند جواب این
ندا در فیضیه قالوا بلی
این
دو بیت چند بار تکرار شد و دسته های عزاداری بعد از چند لحظه از آن جا به طرف حرم
امامزاده جعفر (ع) به راه افتادند.
هیات
ها به همین صورت وارد صحن امامزاده جعفر(ع) شدند. در داخل صحن افراد زیادی از قبل
جمع شده بودند که آن ها خبر دستگیری آیت الله خمینی را نشنیده بودند.
ساعت
از یازده صبح گذشته بود که هیأت ها وارد صحن می شدند.
بعد
از اینکه هیأت ها وارد صحن شدند و مقداری نوحه خوانی و سینه زنی انجام گرفت و هم
چنین شعارهایی داده شد لحظاتی بعد مرحوم حاج حسن مقدس رفت بالای منبری که کنار
ایوان بود و بالای پله آن ایستاد و میکروفن کله گربه ای را در دست گرفت و گفت:
ای
مردم، چرا نشسته اید؟ امروز عزای ما دو تا شد.
یکی
عزای امام حسین (ع) و دیگری این که دیشب دژخیمان شاه آیت الله خمینی را ریختند
منزلشان در قم دستگیر کردند و با خود به تهران بردند.
جمعی
مانع شدند و عده ای را نیز مجروح کردند.
ای
مردم، خاک بر سرمان شد که مرجع تقلید ما آیت الله خمینی را دیشب در قم دستگیر
کردند… با اعلام این خبر گریه و شیون مردم برخاست و ولوله ای در جمعیت ایجاد شد و
جمعیت یکپارچه شعار می دادند.
در
آن روز مراسم بنی اسد خیلی سریع و با عجله و ناقص زیر ایوان انجام گرفت و مراسم
سنتی بنی اسد تحت الشعاء این خبر بسیار مهم قرار گرفت.
مردم
یکپارچه شعار می دادند و از صحن خارج می شدند و دیگر دم دم های ظهر شده بود.
جمعیت
همین طور از صحن خارج و از داخل بازار عبور کرده آمدند مقابل گاراژ که مکان میدان
امام فعلی است تجمع کردند و مصمم بودند که به تهران بروند.
عده
ای از درو گران نیز که از شهرهای دیگری جهت دروی گندم و کار روزمزدی به منطقه می
آمدند و شب ها در داخل صحن استراحت می کردند همراه جمعیت تعداد زیادی از آن ها به
مراسم بنی اسد شرکت می نمودند و از آن ها نیز تعدادی همراه جمعیت به راه افتادند.
جمعیت
مقابل گاراژ ازدحام کرده و مصمم بودند که به تهران بروند تا نسبت به دستگیری آیت
الله خمینی اعتراض و راهپیمایی کنند.
شور
عزای سرور و سالار شهیدان و غم دستگیری آیت الله خمینی آن ها را در بر گرفته بود و
کسی جلودار مردم خشمگین و ناراحت نبود.
در
همین موقع چند نفر از بزرگان با مشورت علماء که یکی از آنها شیخ ابوالقاسم محی
الدین و دیگری شیخ فتح الله صانعی و ظاهراً فرد دیگری نیز بود تصمیم بر این گرفتند
که به مردم بگویند بروند نماز بخوانند و نهار بخورند و بعد با خداحافظی از خانواده
هایشان دوباره بیایند جمع بشوند تا به طرف تهران حرکت کنند.
بدین
صورت اعلام شد که مردم برگردند بروند نماز بخوانند و بعد از صرف نهار که آن روز در
بسیاری از تکیه ها به عزاداران ناهار می دادند با خانواده هایشان خداحافظی و سفارش
ها را نموده و دوباره در صحن امامزاده جعفر (ع) حدود ساعت ۲ بعدازظهر جمع
شدند.
من
خودم را رساندم به حرم و پشت بلندگوی صحن با آماده نمودن آن اعلام کردم:
مردم
ما این راهی که می خواهیم برویم پس بیاییم بدی های همدیگر را حلال کنیم. ما که به
خانه هایمان می رویم تا وصیت کنیم و بر گردیم.
آن
هایی که مکه رفتند و لباس احرام دارند آن را بپوشند و با احرام بیایند بروند. مردم
ساعت ۲ در صحن امامزاده جعفر (ع) جمع شوید. این که می گویند کفن پوشان ورامین بدین
خاطر است که آن موقع وقتی از حج بر می گشتیم لباس احرام را با خود می آوردیم و در
منزل نگه می داشتیم. این کفن که می گویند در واقع لباس احرام است که عده ای
پوشیدیم و در جلوی جمعیت و هم چنین بین جمعیت حرکت می کردیم.
و
لذا جمعیت به منزل هایشان رفتند و آن روز از ناراحتی عده زیادی نرفتند ناهار
بخورند و افراد زیادی در حمام عمومی جمع شدند که غسل شهادت کنند. (آن موقع حمام
خصوصی در خانه ها مرسوم نبود.)
من
و عده ای دیگر احرام و یا همان کفن پوشیدیم و آمدیم صحن امامزاده جعفر(ع) با پای
برهنه و لباس احرام پوشیده بودیم. از خدا کمک خواستیم و از فرزند موسی بن جعفر
یاری طلبیدیم. هر کس می خواهد آن روز را ببیند که چه خبر و چه غوغایی بود باید
رحلت امام را به یاد بیاورد.
من
رفتم در حوض منزل غسل شهادت کردم و خواستم از خانه بیرون بیایم، مرحوم پدرم گفت:
این بچه ها و خانواده را به کی می سپاری. عرض کردم پدر جان به خدا می سپارم همان
طور که امام حسین (ع) به خدا سپرد.
مرحوم
مادرم من و مرحوم پدرم را از زیر قرآن رد کرد و گفت فرزندم برو به امید خدا. چون
بچه های من ۲ ساله، ۴ ساله و ۶ ساله بودند نمی دانید چه خبر بود و چه غوغایی شده
بود.
ما
از خانواده هایمان خداحافظی و سفارش ها و وصیت را به آن ها کرده بودیم.ساعت ۲ بعد
از ظهر دوباره صحن مملو از جمعیت شد.
عده
زیادی نیز مستقیم رفتند مقابل گاراژ و آن جا جمع شده بودند. جمعیت شروع به شعار
دادن کردیم و از صحن امامزاده جعفر (ع) حرکت و با آن وداع نموده و از داخل بازار
آمدیم مقابل گاراژ.
دروگرهای
گندم نیز که از شهرهای دیگر آمده بودند و شب ها درصحن اتراق می کردند عده ای از آن
ها هم همراه ما به راه افتادند.
افراد
زیادی از آن ها داس دروی گندم را نیز به همراه داشتند و با ما می آمدند.
جمعیت
از مقابل گاراژ (میدان امام فعلی) و پاسگاه ژاندارمری و شهرداری گذشتیم و نزدیک پل
حاجی (میدان شهید چمران فعلی) رسیدیم.
در
این جا علماء و بزرگان دستور توقف دادند. بدین خاطر بود که عده ای از زنان و
کودکان پشت سر ما راه افتاده بودند و داشتند می آمدند. چند نفر از بزرگترها رفتند
جلوی آن ها و آن ها را قسم دادند که برگردند. بالاخره با اصرار زیاد زنان و دختران
و کودکان زیر ۱۵ سال را با قسم دادن راضی کردند که برگردند.
چندنفر
از پیرمردهای کهنسال نیز همراه ما آمدند و آن ها با هر اصراری راضی نشدند که
برگردند.
با
این که توان آن چنانی نداشتند آن روز آن چنان شور و حالی داشتند که انگار
اصلاً احساس خستگی نمی کردند، بعضی از خانم ها هم با کارد آشپزخانه و غیره و چیزهای
دیگر آمده بودند. بالاخره با برگرداندن زنان و فرزندان زیر ۱۵ سال جمعیت به راه
خود ادامه داده و از پل حاجی گذشتیم و از جاده پیشوا به ورامین که از قلعه سین
عبور می کرد به طرف قلعه سین به راه افتادیم.
از
پل که مقداری گذشتیم یکی از روحانیون محترم به نام حاج شیخ ابوالقاسم محی الدین از
مردم خواستند توقف کنندتا چند کلمه برایشان صحبت کنند. جمعیت ایستادند و شیخ
ابوالقاسم محی الدین کنار جاده روی بلندی رفتند که همه ایشان را می دیدند. ظاهراً
روی کوپه خاک و یا دیوار گلی نیمه خرابه کنار جاده بین جاده و باغ انار بود.
حاج
شیخ ابوالقاسم محی الدین جملاتی به این مضمون فرمودند که مقداری از آن یاد می می
آید. ایشان فرمودند:
مردم، این راهی
که می رویم کشته شدن دارد، زندان رفتن دارد. اسیر شدن و شکنجه شدن دارد و…
هر
کسی آمادگی ندارد از همین جا می تواند برگردد. آنهایی که آمادگی ندارند برگردند و…
جمعیت
یکپارچه صحبت های حاج آقا محی الدین را قطع کردند و فریاد می زدند:
«یا مرگ یا خمینی » و این شعار
را چند بار تکرار کردند.
جمعیت
همچنین شعار دادند:
خمینی
خمینی خدا نگهدار تو بمیرد بمیرد دشمن
خونخوار تو
و
البته هیچ کس برنگشت و همه جمعیت با اراده بیشتری از آن جا به راه خود ادامه دادند.
حاج
آقا از مردم تشکر و از آن ها تعریف و تمجید کرده و اراده آن ها را ستودند.
جمعیت
که به قلعه سین رسید عده ای از مردم آن روستا به استقبال آنان آمدند و به ما ملحق
شدند.
از
داخل این روستا گذشتیم و به طرف ورامین به راه افتادیم. نرسیده به ورامین دیدیم
عده ی زیادی از مردم ورامین به استقبال ما می آیند. آن ها ظاهراً به خاطر اتفاقاتی
که از صبح در ورامین افتاده بود آمادگی شرکت در این قیام را پیدا کرده بودند.
خواست
خدا بود که با این اتفاقات زمینه حضور گسترده ورامینی ها نیز در این قیام فراهم
شود. هم چنین خبر حرکت جمعیت قیام کننده از پیشوا نیز لحظاتی قبل آن ها رسیده بود
و عده ای از آنها زمینه این استقبال را صورت دادند.
ورامینی
هایی که به استقبال آمده بودند حوالی میدان رازی فعلی که رودخانه داشت به ما
رسیدند و با آب از ما پذیرایی می کردند.
آن
ها آب و شربت به جمعیت می دادند و با پیوستنشان به جمعیت از مکان میدان رازی فعلی
عبور کردیم که ظاهراً از جلوییک قهوه خانه می گذشت.
جمعیت
با عبور از آن جا از طریق خیابان ۱۵ خرداد فعلی به طرف مرکز شهر حرکت کردیم.
در
راه همین طور که به راه خود ادامه می دادیم مردم در چندین نقطه به ما ملحق می شدند.
جلوی
بعضی از خانه ها در مسیر ما دیگ های شربت و یخ بود که از ما پذیرایی می کردند.
به
مرکز شهر که مکان میدان امام فعلی است رسیدیم و از آن جا گذشتیم. البته آن موقع
بدین صورت میدان نبود و حتی خاکی بود و از جاده ای که می رفتیم هم خاکی بود و حالت
شوسه داشت، آن هم نه در همه جا.
از
مرکز شهر عبور کرده و به میدان راه آهن (میدان امام حسین فعلی) رسیدیم.
جمعیت
مردم همین طور به ما می پیوستند و بر تعدادمان افزوده می شد. از آن جا نیز گذشتیم
تا این که به پل کارخانه قند رسیدیم. من از روی پل کارخانه قندکه حدوداً جلوی
جمعیت بودم سرم را به عقب برگرداندم. تا میدان راه آهن و خود میدان را مملو از
جمعیت دیدم که حدود چند صد متر است. البته لازم به ذکر است نسبت جمعیت آن موقع
شهرستان ورامین که چندین برابر کمتر از الان بودند جمعیت کثیری در این قیام شرکت
کرده بودیم.
جمعیت
با عبور از ورامین و پیوستن عده ی کثیری از ورامینی ها و روستاهای اطراف به ما به
کنار نهر موسی آباد که رسیدیم که بالا دست بیمارستان ۱۵ خرداد فعلی قرار دارد. در
آن جا مقداری توقف کردیم تا استراحت کنیم.
لازم
است بگویم که تا آن جا که رسیدیم هیچ کدام از پاسگاه های ژاندارمری مسیر با ما
درگیر نشدند. لابد به آن ها دستور از بالا داده بودند که با مردم درگیر نشوند،
زیرا ظاهراً تدارک برخورد شدید با مردم را در بیرون شهر و نرسیده به پاسگاه
باقرآباد دیده بودند.
پاسگاه
باقرآباد کنار رودخانه بود و آنجا در واقع تنگه یا گذرگاه بود و رژیم لابد بهترین
جای برخورد را آن جا می دانست.
جمعیت
که به موسی آباد رسید و مردم آن جا توقف کردند از آب نهر موسی آباد به دست و صورت
می زدند و از آن بر می داشتند.
عده
ای از مردم هم که مقداری نان در خورجین همراهشان داشتند تکه های نان را بین جمعیت
توزیع می کردند.
چند
نفری از مردم پول جمع کردند تا بروند نان تهیه کنند و برگردند نرسیده به تهران به
مردم برسانند.
چند
نفری رفتند روستای موسی آباد نان تهیه کنند و می گویند چند نفری نیز برگشتند
ورامین نان تهیه کنند ولی این ها قبل از این که بتوانند نان ها را به جمعیت
برسانند حادثه باقرآباد نزدیک غروب آفتاب اتفاق افتاد.
بالاخره
بعداز نیم ساعت تا سه ربع توقف در کنار نهر موسی آباد حرکت کردیم که در طی این
زمان چند خودروی سواری از تهران به طرف ورامین از میان جمعیت تردد کردند. آن ها
وقتی که به ما رسیدند توقف می کردند و پیاده می شدند و می گفتند کجا می روید؟ همه
شما را می کشند؟ ما دیدیم که اطراف پل باقرآباد نظامیان خودرا آماده می کردند.
چند
ماشین نظامی نیز پشت سرما از طرف شهرری به سوی باقرآباد می آمدند. اگر آن جا برسید
همه شما را می کشند. آن ها در تهران کشت و کشتار کردند. آنها به کسی رحم نمی کنند.
ولی
ما جمعیت قیام کننده از این حرف ها نمی ترسیدیم و از راه خود برنگشتیم.
جمعیت
قیام کننده با گذشتن از نهر موسی آباد به راه خود ادامه دادیم و با گذشتن از کنار
روستای خیرآباد همین طور راه پیمودیم تا این که به نزدیکی روستای باقرآباد رسیدیم.
در بین راه از موسی آباد تا باقرآباد نیز افرادی از روستاهای اطراف به ما ملحق
شدند. می گویند مردم روستای محمدآباد عربها که مسیر طولانی تری را پیموده بودند با
رسیدن به ورامین از آن جا با کامیون باری خود را بعد از روستای خیرآباد به جمعیت
قیام کننده رساندند که شهید سید مرتضی طباطبایی و شهید جعفر عرب مقصودی همراه آنان
رسیده بودند.
جمعیت
خشمگین یکپارچه شعار می دادند و همین طور به راه خود ادامه می دادند تا این که
رسیدند به باقرآباد مقابل باغ نوع پرور رئیس پاسگاه باقرآباد.
باغ
نوع پرور طرف راست جاده بود، یعنی آن جایی که پارک شده الان، بعد از آن تا باغ پل
باقرآباد سمت راست جاده قهوه خانه سید احمد موسوی معروف به سید قهوه چی بود.
کنار
پل باقرآباد نیز پاسگاه باقرآباد بود، روستای باقرآباد روستای کوچکی بود.
نرسیده
به پل باقرآباد کنار باغ حسین نوع پرور جیپ نظامی آمد جلوی جمعیت توقف کرد.
ظاهراً
یک جیپ دیگر نیز پشت سر او بود.
سرهنگ
بهزادی جلوی جیپ کنار راننده نشسه بودند.
سرهنگ
کاویانی ظاهراً پشت سر همان جیپ سرهنگ بهزادی صندلی ردیف دوم نشسته بودند. بعضی ها
می گویند شاید هم سرهنگ کاویانی در جیپ دیگر نشسته بودند. با توقف خودروی جیپ
مقابل جمعیت سرهنگ بهزادی و سرهنگ کاویانی که اسلحه کمری داشتند سریع پیاده شده و
آمدند مقابل جمعیت ایستادند.
ظاهراً
سرهنگ بهزادییکی دو قدم جلوتر از سرهنگ کاویانی آمده بود. البته ظاهراً کاویانی
سرگرد بود.
پشت
سر این با فاصله یک هنگ نظامی روی جاده صف کشیده و به صورت دست فنگ ایستاده بودند.
آن ها از ماشین های نظامی که فکر می کنیم دو اتوبوس شرکت واحد و دو کامیون
کامانکار ارتشی بودند پیاده شده بودند و آرایش نظامی گرفته بودند.
اطراف
جاده نیز نظامیانی سنگر گرفته بودند.
سرهنگ
بهزادی که به جمعیت است داد حدوداً ۱۰ متری با جلوی جمعیت فاصله داشت. جیپ ارتشی
با فاصله چند قدمی آماده بود و راننده پشت فرمان نشسته بود.
سرهنگ
بهزادی و کاویانی اسلحه کمری را در دستشان گرفته بودند و به طرف جمعیت هدف گرفته
بودند.
سرهنگ
کاویانی و سرهنگ بهزادی همین حالت ایستاده بودند که سرهنگ بهزادی با صدای بلند
ایست دادف البته بیش از یک بار.
بعد
با صدای بلند گفت کجا می روید، کی شما را فرستاده؟
رئیس
شما کیست؟ بیاید جلوخودش را معرفی کند.
ما
جمعیت جلو با هم گفتیم ما که رئیس نداریم. ما همه با هم هستیم.
چند
نفری با صدای بلند گفتند ما آمدیم بگوییم چرا آقای خمینی را دستگیر کردند. چرا او
را آزاد نمی کنید و …
جمعیت
بر اثر ازدحام به جلو کشیده شدند و شهید عزت الله رجبی و شهید سید مرتضی طباطبایی
سه چهار قدم جلوتر از جمعیت رفتند.
جمعیت
بر اثر ازدحام و فشار پشت سر همین طور چند قدم به جلو کشیده شدند ولی سرهنگ بهزادی
فاصله حدود ۱۰ قدمی با آن ها را رعایت می کرد و اسلحه اش را آماده در دستش نگه
داشته بود.
شهید
سید مرتضی طباطبایی که شهید عزت الله رجبینیز در کنارش در فاصله بین جمعیت و سرهنگ
بهزادی ایستاده بود به سرهنگ بهزادی جواب داد:
بفرمایید.چی
می گویید. بگویید حرفتان چیست. فرض کنید من رئیس اینها هستم، چه فرقی می کند.
سرهنگ
بهزادی گفت: چرا آمدید؟ کجا می خواهید بروید! برای چی؟
شهید
طباطبایی فرمودند: با خبر شدیم دیشب مرجع تقلیدمان آیت الله خمینی در منزلشان در
قم دستگیر و به تهران بردند. آمدیم بگوییم چرا ایشان را دستگیر کردید؟ چرا او را
آزاد نمی کنید؟
ما
تا خون در رگمان است آیت الله خمینی مرجع ماست. ما جانمان فدای آقای خمینی. ما از
هیچ چیز نمی ترسیم و تا رهبرمان را آزاد نکنید بر نمی گردیم.
سرهنگ
بهزادی با صدای بلند گفتند دستور می دهم برگردید.
شهید
طباطبایی فرمودند اگر قرار بود از این جا به خاطر حرف شما برگردیم اصلاً از اول از
منزلمان حرکت نمی کردیم.
سرهنگ
بهزادی با صدای بلند گفتند: یا برگردید یا دستور داریم همه شما را به رگبار
ببندیم. در این موقع شهید عزت الله رجبی نیز مردم را تشویق می کرد نترسند و به جلو
بروند که او قمه ای هم در دست داشت.
سرهنگ
بهزادی همین طور به تهدیدهای خود ادامه می دادند که شهید سید مرتضی طباطبایی خطاب
به او گفتند: ما بر نمی گردیم. «مرغابی را از آب می ترسانی.»
در
ا ین موقع سرهنگ بهزادی به نیروهای پشت سر دستور شلیک هوایی داد. وقتی شهید
طباطبایی با قاطعیت به سرهنگ بهزادی جواب داد، سرهنگ بهزادی با اسلحه کمری که در
دست داشت قلب او را نشانه رفت و او را به شهادت رساند.
در
این موقع شهید عزت الله رجبی با قمه ای که در دست داشت به طرف سرهنگ بهزادی هجوم
آورد تا از شهید سیدمرتضی طباطبایی دفاع کند و ظاهراً فریاد می زند یا حسین.
سرهنگ
بهزادی با اسلحه خود با شلیک دیگری دهان شهید عزت الله رجبی را نشانه رفت و او را
نیز به شهادت رساند.
از
همان موقع که تیرهای هوایی شروع شده بود و پیاپی ادامه داشت جمعیت یک مقداری
متلاطم و مقداری از آن ها به حاشیه خیابان گندم زارها رفته بودند و جمعیت چند قدم
به عقب کشیده شد ولی چند نفر از بین جمعیت فریاد می زدند مردم نترسید به راه خود
ادامه دهید، تیرها هوایی است مردم نترسید تیرها پنبه ای است.
از
طرف دیگر تشویق های شهید عزت الله رجبی باعث شده بود مردم دوباره با ازدحام جلوی
نظامیان به طرف جلو چند قدم حرکت کنند.
بعد
از شهادت شهید سید مرتضی طباطبایی و شهید عزت الله رجبی با غیرت و خروش به طرف
نظامیان به حرکت خود ادامه می دادند و شعار می دادند.
در
این زمان سرهنگ بهزادی به نیروهای نظامی دستور شلیک مستقیم داد. سرهنگ بهزادی
بلندگو دستی در دست گرفته بود و از طرفی مردم را دستور به برگشت می داد و کلمات
زشتی نیز بر زبان می آورد.
با
دستور شلیک مستقیم لحظه اول نیروهای نظامی به صف شده و روی زانو آماده باش و با
شلیک بی امان پاهای جمعیت را نشانه می رفتندکه در ادامه مستقیماً مردم را هدف قرار
می دادند و نقش بر زمین می کردند چند نفر از داخل جمعیت فریاد زدند مردم از خیابان
دولا دولا خارج شوید و به بیابان و گندم زار پناه ببرید.
جمعیت
به گندم زارها پناهنده شدند و عده زیادی نیز از روی جاده به عقب می آمدند.
تیراندازی
بی امان ادامه داشت و عده ای از کارگران دروگر آذری که در قیام شرکت کرده بودند
زبان این ها را که فریاد می زدند خوب متوجه نشدند و بدون این که خم شوند به عقب می
دویدند. و لذا عده ای از آن ها بر روی جاده مورد هدف گلوله قرار گرفته و بر زمین
افتادند.
نظامیان
مقداری در گندم زارها نیز پیشروی کردند و چند نفر را با تک تیر هدف قرار داده و
داخل گندم زار که پناه گرفته بودند به شهادت رساندند و یا زخمی کردند.
عده
ای نیز به چاله ها و معبرهای قنات پناه برده بودند که از آنها نیز چند نفر مورد
هدف قرار گرفته و زخمییا شهید و حتی بر اثر ازدحام و فشار جمعیت نیز چند نفر از آن
ها خفه و به شهادت رسیدند.
ما
از داخل گندم زارها که فرار کرده بودیم از نظامیان مقداری فاصله گرفته بودیم.
تیراندازی حدود بیست دقیقه هنوز ادامه داشت و صدای شلیک را می شنیدیم.
هر
کسی را می دیدند هدف قرار داده و افرادی را نیز دستگیر و به شدت با قنداق و سر
نیزه تفنگ ضرب و شتم و مجروح کردند.
تیراندازی
هنوز صدایش تک و توک می آمد که هوا کم کم تاریک شد.
هوا
که تاریک شد فاصله من و چند نفر که اطرافم بودند از داخل گندم زار تا محل درگیری
مقداری بیش از دویست متر بود.
از
این فاصله می دیدم نیروهای نظامی نورافکن ماشین هایشان را روی جاده انداخته بودند
و شهداء و زخمی ها را از روی جاده و اطراف آن مقداری از داخل گندم زار و بیابانی
جمع آوری می کردند.
من
دیدم کشته ها و زخمی ها را مثل گونی بلند می کردند و داخل کامیون ارتشی به عقب آن
پرت می کردند.
بعضی
از آن ها زنده بودند و با این که به شدت مجروح و توان حرکت نداشتند فریاد می زدند
و صدای ضجه و ناله آن ها به گوش می رسید.
ما
بعد از حدود یک ساعت از داخل گندم زار و بیابان حرکت کردیم که برگردیم. چند نفری
می گفتند شهدایی را از نزدیک دیده بودند ولی توان حمل آنها را به خاطر شلیک بی
امان نداشتند. چند نفر از مجروحین نیز توسط عده ای با خطر و مشکل زیاد نجات یافته
و کول شده از راه های مخفی به طرف روستاها برده و نجات یافته بودند.
ولی
نیروهای نظامی عده ای از کشته ها و مجروحین را داخل کامیون ارتشی ریخته و با خود
بردند.
حضور
نیروهای نظامی آن شب در منطقه ادامه داشت و نزدیک شدن به آن ها خطرناک بود.
ما
از راه های مشکل از طریق گندم زار و بیابان همراه عده ای حرکت کردیم به طرف روستای
پوئینک که با مقداری فاصله از جاده پایین تر از باقرآباد قرار دارد.
مقداری
که آمدم من کف پایم بسیار درد گرفت. چون از پیشوا تا باقرآباد کفن بر تن داشتم و
پا برهنه بودم و آن روز خیابان پر از سنگ ریزه و خاکی بود و این خیابان آسفالت
نبود. بدین خاطر پایم تاول زده بود و از گندم زار و بیابانی نیز از روی خارها و
خاشاک پابرهنه رفته بودم که همراه جمعیت برگردم.
بین
راه برادر خانمم مرا کول کرد و ما حدود صدنفری بودیم که آمدیم روستای پوئینک.
در
روستای پوئینک با راهنمایی بعضی همراهان به خانه حاج سید محمود حسینی رفتیم. ایشان
از ما استقبال و همه ما را پناه دادو تا آنجا که مقدور بود از ما پذیرایی کرد.
لحظاتی
بعد به او خبر دادند هر چه زودتر مهمانان را از روستا خارج کند. چرا که نیروهای
نظامی جهت دستگیری قیام کنندگان در پی تعقیب آن ها به طرف آن روستا نیز می آیند.
حاج
سید محمودحسینی آمد به ماگفت هر چه زودتر مخفیانه از این روستا خارج و به طرف پیشوا
و خانه هایتان بروید. این جا اگر بمانید نیروهای نظامی می آیند و شما را دستگیر می
کنند.
ما
از او خداحافظی کردیم و سریع به راه افتادیم.
از
طریق روستاها و بیراهه به طرف پیشوا به راه افتادیم . بین راه عده ای از ما جدا
شده و به روستاهای خود و هم چنین به طرف شهر ورامین رفتند. ما عده های باقیمانده
که پیشوایی بودیم از بیراهه به طرف پیشوا آمدیم. نزدیکی های پوئینک که از آن خارج
شده بودیم پیرمردی الاغش را علف بار کرده بود و از مزرعه اوایل شب به روستا می آمد
نزدیک به دو ساعت از شب رفته بود شاید هم بیشتر.
او
که به ما رسید و وضع پای مرا دید علف ها را پایین انداخت و مرا سوار الاغش کرد و
مرا با همراهان از بیراهه تا پیشوا آورد. خدا خیرش دهد و رحمتش کند.
نزدیکی
های پیشوا صاحب الاغ با فاصله زیادی از حرم مرا داخل باغی برد و آن جا پیاده کرد و
به من گفت ببین ماشین های نظامی داخل شهر می گردند. اگر بخواهی به خانه ات بروی از
این جا باید مخفیانه بروی وگرنه دستگیرت می کنند. تو که پایت تاول کرده و می فهمند
که با مردم به باقرآباد رفته بودی.
من
از او تشکر و خداحافظی کردم و با پای تاول زده به به طرف خانه ام به راه افتادم.
من از پشت بامی که به خاطر دامنه کوه قرار داشتن خانه سقفش هم کف دامنه کوه بود به
لبه حیاط خانه ای رسیدم، آهسته چندبار یاالله گفتم. صاحب خانه آمد مرا شناخت.
نردبانی آورد کمک کرد داخل حیاط شدم، از چند خانه دیگر نیز به همین طریق و با
خطرات زیادی مخفیانه گذشتم تا این که به خانه ام رسیدم.
نظامیان
در جاده ها می گشتند و عده ای را نیز دستگیر کرده و با خود می بردند. واقعاً حکومت
نظامی سختی بود.
خانواده
ام از حضور من روی پشت بام خانه مطلع و کمک کردند آمدم خانه. ساعت حدوداً ۲شب
بودکه به خانه ام رسیده بودم.
تازه
من با الاغ زودتر رسیده بودم و عده زیادی بعد از من رسیدند.
من
آن شب تا صبح نخوابیدم و سرو صدای نظامیان تا صبح گاه از کوچه جهت دستگیری قیام
کنندگان ادامه داشت.
خدا
می داند عده زیادی آن شب و حتی شبهای دیگر به خانه های خود نیامده و مخفیانه در
بیابان ها و روستاهای اطراف با تحمل مشکلات و سختی به سر می بردند.
صبح
که شد ژاندارم ها آمدند درب خانه ام را زدند. از حضور من در قیام مطلع و برای
دستگیری ام آمده بودند. در که زدند خانمم درب را باز نکرد و چند لحظه مکث کرد.
بین
خانه ما و همسایه یک دیوار و درب کوچکی وجود داشت که با هم رفت و آمد خانوادگی
داشتیم. خانم همسایه آهسته صدایم زد که از آن درب به خانه آن ها بروم. او کبری
خانم مادر اکبر آقا جنیدی و همسر مرحوم محمدعلی جمال الدین بود.سریع از آن درب
کوچک به حیاط آن ها رفتم.
آن
خانم راهنمائیم کرد رفتم داخل صندوقخانه شان پنهان شدم. آن موقع با ترکه های درخت
انار سبدهایی می بافتند که بزرگ بود. آن خانم چند تا از آن سبدها را که در خانه
داشت آورد ریخت داخل صندوق خانه و گفت حسن آقا خودت را زیر این ها پنهان کن.
بالاخره
ژاندارم حا با فشار درب خانه ام را باز کردند و گشتند مرا پیدا نکردند. از آن درب
کوچک به خانه همسایه آمدند و آن جا را نیز گشتند.
یکی
از مامورین تا جلوی درب صندوقخانه هم آمد ولی آن جا چون بسیار تاریک و دنج
زیرزمینی و پر از خرت و پرت بود ترسید و داخل نیامد.
به
نظامیان همراهش گفت بروید زود یک چراغ بیاورید باید این صندوقخانه را نیز بگردیم.
من
پیش خودم گفتم یا اباالفضل کمکم کن مرا پیش خانواده ام دستگیر نکنند و نبرند.
رفتند
چراغ بیاورند آن جا را نیز بگردند ولی الحمدالله رفتند و به خواست خدا دیگر
برنگشتند.
در
آن جا مخفی بودم تا این که همسایه ها آمدند و کمک کردند مرا مخفیانه بردند خانه
پسر عمه ام که حدود دویست متر با خانه ما فاصله داشتو در دامنه کوه واقع شده بود
مرا در آن خانه پنهان کردند. پایم تاول و ورم داشت و احتیاج به رسیدگی داشت.
آن
روز نزدیکی هایظهر مرا مخفیانه از خانهام به آن جا آورده و پنهان کرده بودند.
بستگانم رفتند دنبال مرحوم دکتر وحید دستجردی و ایشان را به بهانه این که مریض
دارند و باید به بالین مریض بیایند به خانه پسر عمه ام آوردند که من آن جا مخفی
شده بودم.
چنین
کاری برای دکتر خیلی خطرناک بود. اگر می فهمیدند مرا که مجروحی از قیام کنندگان
هستم مداوا کرده خیلی از طرف رژیم اذیت می کردند.
با
همه این ها ایشان که مرا دید زخم های پایم و تاول هایم را مداوا کرد و دوا زد.
دکتر پاهایم را باند پیچید و از من خداحافظی کرد و رفت.
عصر
آن روز دوستم حاج عباس رحیمی مخفیانه آمد آن جا و به من پیشنهاد کرد مخفیانه از آن
جا خارج و به مشهد برویم تا ما را دستگیر نکنند.
من
گفتم شب مخفیانه برویم قلعه بلند منزل حاج عباس آقا معصومی که پسردائیم است آن جا
بمانیم. صبح از آن جا می رویم ایستگاه ابردژ و از آن جا سوار قطار میشویم و به
مشهد می رویم. شب از پیشوا خارج شدیم که به قلعه بلند برویم. به ژاندارمری پیشوا
خبر رسید که ما را دیدند از شهر خارج می شویم و به طرف قلعه بلند می رویم.
به
تقاطع راه آهن و جاده قلعه بلند که رسیدیم سوزنبان مرا دید و گفت کجا می روی؟ گفتم
به خانه حاج عباس آقا معصومی پسر دائیم می رویم. با او خداحافظی و به روستای قلعه
بلند رفتم. به خانه پسر دائیم رفتم و او از من پذیرایی کرد و شام خوردم و شب زیر
پشه بند رفتم بخوابم. ظاهراً جیپ نظامی از پاسگاه ژاندارمری در پی من آمده و از
سوزنبان هم پرسیده کسی را این طرف ندیده. سوزنبان گفته یکی از این جا گذشتو می
خواست به منزل حاج عباس معصومی در قلعه بلند برود. آن سوزنبان در جریان قضیه نبود
و نمی دانست چرا دنبالم می آیند.
شب
خواستم استراحت کنم، پایم هم درد می کرد خوابم نمی برد. زیر پشه بند مشغول استراحت
بودم که صدای ماشینی جلوی درب منزل آمد. درب را به شدت کوبیدند.
پسر
دائیم درب را باز کرد و خواست آنها را دست به سر کند بفرستد.
آنها
گفتند فلانی اینجا آمده و بایدتحویلش دهی.او مانع شد. نیروهای نظامی ریختند درب را
به شدت باز کردند و او را مضروب کردند و آمدند داخل مرا که زیر پشه بند دراز کشیده
بودم و استراحت می کردم دستگیر کردند.
مرا
به شدت لگدکوب و ضرب و شتم کردند و دستم را از پشت محکم بستند و آوردند بیرون
انداختند داخل جیپ نظامی.
آن
شب دیگر حاج عباس رحیمی با من به قلعه بلند نیامده بود و برگشته بود.
مرا
داخل جیپ انداختند و یکی از ژاندارم ها پشت فرمان نشست و دو ژاندارم دیگر کنارم
نشسته و مواظب من بودند.
یعنی
داخل جیپ با من چهار نفذ بودیم. من و راننده جیپ و دو ژاندارم.
مرا
بردند گروهان ژاندارمری ورامین و آن جا مرا ضرب و شتم کردند. آن جا پدرم حاج علی و
برادرم محمودآقا را نیز دیدم.
ژاندارم
ها آمده بودند منزل پدرم و او و برادرم را همان شب دستگیر کردندو به آنها گفتند تا
نگویید حسن کجا رفته شما را آزاد نمی کنیم.
با
دستگیری من آن ها را آزاد کردند ولی آنها با این که تهدید شده بودند چیزی در مورد
من نگفتند و ژاندارم ها از طریق دیگری به رفتنم به قلعه بلند پی برده بودند.
ظاهراً خائنی
دیده بود من از شهر خارج و به طرف قلعه بلند می روم و رفته بودم پاسگاه ژاندارمری
خبر داده بود.
تا
آن موقع که مرا بردند گروهان ژاندارمری ورامین حدود ۲۷ نفر دیگر از پیشوا و ورامین
و روستاهای دیگر دستگیر کرده و به آن جا آورده بودند.
البته
شاید از این دستگیر شده بودند و آن ها را به تهرن برده بودند. از بین ما، هشت
نفر را با یک کامیون ارتشی به سازمان امنیت تهران بردند. من نیز همواره آن
هشت نفر بودم.
ما
را در رکن ۲ ارتش سازمان امنیت بردند و به صف کردند و مشخصات ما ۸ نفر را یادداشت
کردند.
به
من که رسیدند با مشت زدند توی دهانم و دندانم را شکستند و آن فرمانده نظامی گفت
مثل این که تو کفن پوشیده بودی، به ما این طور خبر دادند.
آن
فرمانده نظامی به من توهین هایی کرد و در مورد آیت الله خمینی نیز بدگویی کرد.
بعد
از ۲ روز که ما را در رکن دو ارتش سازمان امنیت نگه داشته بودند از آن جا بردند
زندان شهربانی کل کشور.
هم
در رکن ۲ ارتش و هم در زندان شهربانی ما را بازجویی و ضرب و شتم کرده بودند.
در
زندان شهربانی از ما بعد از این که پلاک به گردنمان گذاشتند عکس گرفتند. لباس
زندان هم به ما پوشیده بودند، ما را بردند داخل زندان و در یک اتاق کوچک حدود چهل
نفر و یا بیشتر را جا داده بودند. ما در آن شرایط خیلی تحا فشار بودیم.
ما
را شکنجه می کردند و بعد عده ای از دوستان و آشنایانمان را نیز به آن جا آوردند.
همراهان
ما داخل زندان نماز شب می خواندند و آهسته دعاهایی را نیز زمزمه می کردند. بعد از
دو سه هفته حدود ۱۰ نفر از ما را جمع کردند داخل هشتی (۸) ضبط صوت آماده کردند و
از ما خواستند که بگوییم نفری بیست و پنج ریال از آقای طیب گرفتیم که بیاییم تهران
تظاهرات کنیم.
تصمیم
داشتند این گونه برای طیب پرونده سازی کنند.
همه
ما انکار کردیم و گفتیم نه طیب را می شناسیم و نه برای قیام از کسی پول گرفتیم. ما
جهت اعتراض نسبت به دستگیری مرجع تقلیدمان آیت الله خمینی به خاطر این که از
دستگیری اشان ناراحت شدیم خود جوش حرکت کردیم.
او
مرجع تقلید و آقای ماست. توقع داشتید چه کار می کردیم؟
ما
را مورد ضرب و شتم قرار دادند ولی تحمل کردیم و چیزی نگفتیم.
دیدند
که نمی توانند از ما اقرار بگیرند با ضرب و شتم شدید ما را دوباره برگرداندند
زندان.
البته
وقتی دیدند از ما نمی توانند اقرار بگیرند بعداً تعدادی از زندانیان متفرقه مثل
قاچاقچیان و غیره را بردند با تهدید شکنجه از آنها بر علیه مرحوم طیب اقرار گرفتند
و برایش پرونده سازی کردند.
یادم
نمی رود شبی که خواستند طیب گران قدر را ببرند اعدام کنند من در زندان خواب دیدم
که در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) هستم.
دیدم
مرحوم آیت الله العظمی بروجردی با سر برهنه و پای برهنه دارند از حرم خارج می شوند
و به طرف بازار می روند.
من گفتم آقا جان،
فدایت شوم، با این حال کجا می روید؟
مرحوم
بروجردی (ره) به من فرمودند: ما امشب دو میهمان عزیز داریم.
فردای
آن روز به ما خبر رسید که مرحوم طیب و مرحوم حاج اسماعیل را اعدام کردند و آن دو
بزرگوار را بردند اطراف حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری به خاک سپردند.
ما
در زندان خواستیم برای شهید طیب حاج رضایی ختم بگیریم که آمدند ما را مورد ضرب و
شتم قرار دادند و بردند انفرادی.
یک روز که سه نفر
بودیم درزندان بردنمان بازپرسی.
من
و حاج آقا احمدی و یک نفر ترک زبان مال رستم آباد در شمیران ساکن بود با گاری اسبی
نمک فروشی می کرد و بار حمل و نقل می کرد روز پانزده خرداد در حین تظاهرات و شعار
دادن دستگیر شده بود. در زندان با هم بودیم.ما سه نفر را به بازپرسی بردند اول
سرهنگ بهزادی که ترک بود پرسید روز پانزده خرداد کجا بودی و چه فعالیتی داشتی
حقیقت را بگو؟حاج سید آقا فرمود: من روز ۱۵ خرداد در منزلمان روضه بود وقتی خبر
دستگیری حضرت امام را شنیدم با همان هیأت به صورت عزاداری شعار می دادیم خمینی
خمینی خدا نگهدار تو بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو رفتیم به کلانتری حمله کنیم تمام
جریان را گفت. بعد نوبت من شد سرهنگ بهزادی گفت تو را کاملاً می شناسم هم کفن
پوشیده بودی و هم شعار می دادی باید حقیقت را بگویی و گرنه با همین کلت توی مغزت
می زنم. خداوند عنایت کرد و نا خودآگاه گفتم نه بودم و نه کسی را دیدم! ماند جواب
نداد.
نوبت
آن ترک زبان شد بازپرس پرسید ۱۵ خرداد کجا بودی؟ گفت : جناب سرهنگ هر کجا خواستی
رفتی هر کجا خواستی آمدی رفتی نان گرفتی گوشت گرفتی اسبی آب دادی اسبی کاه دادی و
رفتی خانه.
داخل
زندان برای نماز شب تسبیح نداشتیم مفاتیح و قرآن نداشتیم چون لباسهایمان گرفته بودند
و لباس زندانی پوشیده بودیم از نخ های زیلو با گره زدن یک تسبیح درست کرده بودیم
برای ذکر صلوات.
در
همان زندان علماء و بزرگان دیگری در طبقه بالا که بهداری بود زندانی کرده بودند.
در
یک اتاق ۱۲ متری ۳۰ـ۴۰ نفر بودیم که شب ها موقع خوابیدن مثل کتاب در قفسه می خوابیدیم.
روزییک ساعت هواخوری در حیاط زندان داشتیم و در حیاط زندان هم بغل هم ایستاده
بودیم به دلیل شکنجه و تاول پاها قادر به راه رفتن نبودیم از درد بازو و بیماری و
به دلیل ممنوع ملاقات بودن ما را به دکتر نمی بردند. من چون زیاد شکنجه شده بودم و
هوای زندان هم کثیف بود به شدت مریض شدم و البته دکتر هم مرا نمی بردند. یک روز
خبر آوردند دم درب زندان با شما کار دارند، من خیال کردم می خواهند مرا برای اعدام
ببرند و وقتی رفتم دیدم آن برادر بزرگوار و مرد شجاع {آقای حاج توکلی بینا} آن
جاست به من گفت چرا ناراحتی، گفتم بر اثر گرما و بیماری و شکنجه دارم می میرم و به
من اجازه ملاقات نمی دهند. او گفت هر روز ۵ ریال به پاسبان دم در اتاق بده و بگو
می خواهم به درمانگاه بروم و من هر روز به بهانه دل درد و … و با دادن پول به
درمانگاه می رفتم. چون حضرت آیت الله خامنه ای و مرحوم فلسفی و تعدادی از روحانیون
در بهداری زندان بودند. صبح که می شد به عنوان بیماری ۵ ریال به پاسبان درب بهداری
به نام حسین جوجو میدادیم و می رفتیم بهداری خدمت مقام معظم رهبری و دیگر روحانیون
و دو روحانی پیشوا به نام آقای صانعی و محی الدین و حاج سید آقا احمدی خدمتشان
بودیم و پای صحبت شان می نشستیم و نماز جماعت را میخواندیم شب بعد از نماز مغرب و
عشا بر می گشتیم داخل زندان و بیشتر روزها کارمان همین بود. لازم است بگویم حاج
ابوالفضل توکلی بینا همواره به حال زندانیان رسیدگی می کرد و از بیرون زندان
مایحتاج آن ها را فراهم می نمود.
بعد
از چند روز دیگر ما را از آن جا بردند زندان قصر و حدود سه ماه در زندان قصر
بودیم.مرحوم آیت الله طالقانی و بزرگان دیگری در آن جا زندانی بودند. آیت الله
طالقانی در آن جا نماز جماعت می خواندند و برنامه داشتند.
ما
سه نفر، یعنی من و حاج تقی اعلایی و حاج حسین آقا محمدی را به زندان قصر آورده
بودند. تا قبل از آوردنمان به زندان قصر ممنوع الملاقات بودیم و به خانواده هایمان
خبر داده بودند که می خواهند ما را اعدام کنند. گفتند اگر اعدام نشوند حبس ابد می
شوند.
خانمم
به حرم امامزاده جعفر(ع) زیادمی رفت و تضرع و زاری می کرد و به قرآن و اهل بیت
علیهم السلام توسل می کرد و از امامزاده جعفر(ع) می خواست که برای آزادیم از زندن
کمک کند.
شبی
خانمم در خواب دید شش نفر نورانی آمدند خانه ما و در خواب به او گفتند چه شده؟
چرا
بی تابی و بی قراری می کنی؟ چرا ناراحتی؟
خانمم
به آن بزرگواران گفت: شوهرم را می خواهند اعدام کنند. برایش ماده هفتاد گرفتند.
میگویند او را اعدام یا حبس ابد می کنند. من با این چهار بچه صغیر چه کار کنم. شما
را به خدا به دادم برسید.
یکی
از آن بزرگواران نورانی به خانمم در خواب گفتند دو رکعت نماز امام زمان (عج) بخوان.
خانمم گفت من بلد نیستم.
بعدخود
آقا {که لابد امام زمان (عج) بوده باشند} ایستادند جلو و گفتند هر چه من می خوانم
تکرار کن و خانمم این گونه نماز امم زمان (عج) را پشت سر خود آقا خواندند.
آن
طور که بعداً معلوم شد من هم در همان شب در زندان خواب مشابه ای دیدم و نماز
امام زمان (عج) را با تعلیم و راهنمایی خودآقا خواندم.
هم
چنین با تشویق آقا هفت مرتبه در خواب گفتم:
فَسَیکفیکَهُمُ
الله وَ هُوَ السَّمیعُ العَلیم.
آن
شبی که از خواب بیدار شدم خیلی امیدوار شده بودم و دلم گواهی داده بود که
ائمه کمکم خواهند کرد.
بعدازظهر
فردای آن روز خانمم آمد ملاقاتم و با این که تا آن موقع ممنوع الملاقات بودم به
خواست خداوند منان و عنایت ائمه معصومین علیهم السلام شرایطی فراهم شد که این
ملاقات صورت گیرد.
خانمم
به من گفت ان شاء الله ائمه عنایتی می کنند آزاد می شوید. من خواب دیدم. دلم گواهی
می دهد آزاد می شوید.
من
هم گفتم که خواب دیدم، مطمئنم ائمه عنایت دارند، زیاد ناراحت نباش، ان شاء الله به
زودی آزاد می شوم و می آیم پیش شما.
بعد
که آیت الله طالقانی نیز مرا دیدند گفتند: پسر جانم، حسن آقا، ان شاءالله آزاد می
شوید، نگران نباشید. آقا بهتر از ما، از وضع ما خبر داشتند و این از عنایات ائمه
معصومین علیهم السلام به آن بزرگوار بود.
ما
شب عید غدیر و شب سال نو سال ۴۲ که شب جمعه هم ظاهراً بود با لطف خداوند منان و با
عنایت پنج تن آل عبا و حضرت امام زمان (عج) علیهم السلام که لابد آن شش بزرگواری
باشند که به خواب ما آمدند آزاد شدیم.
شب
آزادی، با دیگر زندانیان و مرحوم آیت الله طالقانی (ره) وداع کردیم و البته وداع
با ایشان و دوری از آن بزرگوار برایمان خیلی سخت بود.
بعد
از آزادی نیز چنیدن بار ما را بازخواست و ما را اذیت و آزار و زخم زبان می زدند.
در سال های ستم شاهی مشکلات زیادی را تحمل کردیم. تا این که به مدد الهی و رهبری
امام در سال ۵۷ به پیروزی رسیدیم و نتیجه شکنجه ها و آزار واذیت ها به ثمر رسید و
این قیام باعث افتخار من و دیگر مردم پیشوا و ورامین است و خدا را شکر می کنم که
در اولین قدم ها برای اسلام حضور داشتم و نامم در صحنه های درخشان تاریخ ۱۵ خرداد
۴۲ ثبت شده است. در صحنه های انقلاب و دوران دفاع مقدس هم با جان و دل و عشق
فراوان شرکت کردم و از جبهه نیز خاطرات خوبی دارم. الان هم حاضرم در راه اسلام و
قرآن اهل بیت علیهم السلام و راه امام و انقلاب و رهبری از همه چیز بگذرم و جانم
را فدا کنم. خدا رهبرمان را حفظ کند.