۲۰ / تير / ۱۴۰۵ - 11 July 2026
13:58
کد خبر : 8529722
۱۲:۴۸

۱۳۹۴/۰۳/۳۰
روایتی از همسر سردار شهید عبدالعلی دماوندی ازگنجینه دوران دفاع مقدس

روزهای سخت یک شیرزن

خاله ای که نمی شناختمشوقتی شهید شد به من گفتند او مجروح شده است! من گفتم عبدالعلی جای سالمی در بدن نداشت که مجروح شود، حتماً شهید شده، این بغضی است که در گلوی خاله‎ام می‌پیچد.

 




 

خبرگزاری بسیج مازندران، به گزارش خبر نگار بسیج در گلوگاه، در هر خانواده‌ای، فامیلی، محله‌ای یکی هست که دوست‌داشتنیتر از دیگران باشد و تو فامیل ما «خاله لیلا» از این دسته افراد است؛ همیشه می‌گفتم چطور می‌تواند یک نفر این قدر آرام، صبور، خوشقلب، قوی و مقاوم باشد و از اینکه خواهرزاده چنین فردی هستم لذت می‌بردم.

خاله لیلا را که امروز با او از گرگان به گلوگاه آمدهام، خانمی که روبه‌رویم نشسته است، خانم جعفری می‌خواند و با این که همفامیلی مادرم است، اما احساس می‌کنم این عنوان، خالهام را خیلی از من دور می‌کند: «خانم لیلا جعفری» وقتی پژوهش‌گران کنگره شهدای مازندران را که متشکل از دو مرد و یک زن است، لحظهای برانداز می‌کنم، به ذهنم می‌آید که در خاله لیلای من چه رازی نهفته است که اینان را از ساری به اینجا کشانده تا از آن باخبر شوند؟

از اینکه تا به امروز خودم غافل از ناگفتههای خاله‌ام بودم، کمی احساس شرمندگی به من دست می‌دهد، وقتی به خالهام میگویند، شوهر شهیدتان سردار بوده است، نخستین چیزی که به ذهنم خطور می‌کند درجههایی است که امروز روی دوش بعضی از نظامیان است که آنها را سردار خطاب می‌کنند؛ پیش خودم میگویم: «راستی خالهام، همسر یک سردار بود؟! آن هم سردار لشکر خط‌شکن ۲۵ کربلا؟!» شوهرخاله‌ام که امروز در مصاحبه او را «سردار عبدالعلی دماوندی» نامیدند و ما در خانه او را شهید عبدالعلی می‌گفتیم، سال ۵۹ با خالهام ازدواج کرد و آنطور که امروز شنیده‌ام در بهمن سال ۶۴ در عملیات بزرگی که آن را والفجر ۸ می‌نامند، به شهادت رسید، بهطوری که اشک خبر شهادتش موقعی بر گونههای خالهام جاری شد که لبخند شادی روز ۲۲ بهمن در همان صبح در گوشه لبان خالهام نقش بسته بود … و شاید آمیزه این لبخند و گریه است که اینگونه خالهام را محبوب دل‌ها کرده است

خالهام می‌گوید: در زمان جنگ مدتی را با شوهر رزمنده‌اش در کردستان در یک آپارتمان سه‌خوابه که در هر اتاقی یک خانواده اسکان داشت، با هال و آشپزخانه و سرویس بهداشتی مشترک، بهسر برده؛ نام آن شهر دیواندره بود و در زمان جنگ از شهرهای خطرناک محسوب می‌شد و ضدانقلاب به‌طور کلی بر آن تسلط داشت.

خالهام می‌گوید: در یکی از اتاق‌ها فرماندار شهر و یک اتاق دیگر خانواده معلمی داوطلب حضور در مناطق محروم زندگی می‌کردند، مدت حضورشان بیشتر از دو ماه طول نکشید ولی آن ۶۰ روز با اضطراب، تشویش و دلهره سپری شد.‌

خاله لیلا بیان می‌کند: ساعت ۶ غروب بود که به من خبر دادند عبدالعلی از ناحیه دست و پا مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و در بیمارستان بستری است، وقتی خبر مجروح شدنش را شنیدم پاهایم سست شد، تو این شهر غریب و جنگی که هر لحظه ممکن است در کمین دشمن قرار بگیری، چگونه می‌توانم بدون عبدالعلی زندگی کنم، این اولین حرفی بود که به همسر آن معلم گفتم.

آن وقت‌ها در دیواندره از ساعت ۶ غروب تا ۶ صبح حکومت نظامی بود و من می‌بایست تا ۴ صبح منتظر می‌بودم تا به بیمارستان بروم، شب پرتشویش و اضطراب را پشت‌سر گذاشتم تا صبح چشم رو چشم نگذاشتم، فردا که به بیمارستان رفتم به من گفتند باید او را به سنندج ببرند، من قبول نکردم گفتم یک آمبولانس بدهید تا او را به بهشهر ببرم، عبدالعلی هم با پیشنهادم موافق بود، شرایط عبدالعلی طوری نبود که بتواند کارهایش را در بیمارستان انجام دهد، نیاز به یک همراه مرد داشت.

بهیاد صحبتهای خاله در ابتدای گفتوگو می‌افتم که گفت: «یک‌سال عبدالعلی بزرگ‌تر از او بود و وقتی عبدالعلی خواست به سربازی برود، به خواستگاریش رفت، ۶ ماه بعد هم در مدت کوتاهی که به مرخصی آمده بود، مراسم عروسی برگزار شد و باز دوباره به جبهه رفت.

عجب کردم که خالهام بعد از خدمت سربازی، یعنی دو سال حضور در جنگ، با رفتن همسرش به سپاه موافقت کرد و هیچ مخالفتی نداشت؛ آخر آن وقت ازدواج کردن با یک شهید یعنی از قبل می‌دانستی با این کسی که داری ازدواج می‌کنی در جنگ یا شهید می‌شود یا مجروح و … و این خودش یعنی یک خطرپذیری بزرگ و چقدر این روحیه امروز در جامعه ما غریب و ناآشنا است، نکند داشتن همین روحیه عظیم است که خالهام را اینگونه محبوب خانواده و فامیل کرده است.‌

وقتی خاله‌ام می‌گوید: در عملیات والفجر ۶ عبدالعلی به اتفاق دو نفر از دوستانش در میدان مین طعمه یک مین ترکش شد، به ذهنم می‌آید که بپرسم مگر چند نوع مین داریم که یکی از آقایان حاضر در گفتوگو می‌گوید: «بدنه بعضی از مین‌ها با فلز ساخته می‌شوند تا بعد از انفجار ترکشهایش نیروهای رزمی را مجروح یا بکشد

بعد از انفجار ۳۲ ترکش به عبدالعلی اصابت کرد، چند ترکش به جاهای حساسش خورد، یکی داخل لگنش گیر کرد، بدتر از همه ترکشی بود که بین دو زانوی او اصابت و همانجا گیر کرد، عبدالعلی نمی‌توانست پایش را تکان دهد، همه دکترها جوابش کردند و گفتند باید پایت را قطع کنی، یک دکتر که در گرگان بود، قبول کرد بدون این که پایش قطع شود، ترکش را دربیاورد، آنهم به شرطی که پول او را نقد پرداخت کنیم، از بدشانسی آن دکتر طرف قرارداد بنیاد شهید آن زمان هم نبود؛ پدرشوهرم گفت اگر کل زندگیام را بفروشم نمی‌گذارم پای پسرم قطع شود… دکتر وقتی از اتاق عمل آمد بیرون رو کرد به ما و گفت: «خدا خواست پایش قطع نشود، نزدیک بود شرمنده‌تان شوم

 وقتی خالهام داشت از حاذق بودن دکتر حرف میزند من میگویم، یکی جان خودش را برای این سرزمین در طبق اخلاص می‌گذارد و یکی شرط مداوای او را پول نقد می‌داند و این «پارادوکس در شخصیت‌ها» آزارم می‌دهد، ولی خالهام هنوز در حال تعریف کردن از آن دکتر بود و این یعنی همان خالهای که گفتم مظهر خوبی‌ها است.

پیش خودم میگویم: چرا این زن نمی‌تواند بدی رفتار دکتر را ببیند و شرط غیراخلاقی و انسانی او را به حسابش آورد و شاید این همان رازی باشد که این پژوهش‌گران بهدنبال او هستند و من تا بهحال نتوانستم آن را از گنجینه خالهام استخراج کنم.

وقتی خالهام می‌گوید: همسرش برای شهادت اشک می‌ریخت، این احساس در مخیلهام جا نمی‌گیرد و وقتی می‌گوید: از این که خدا او را از شهادت محروم کرده بود، گلهمند بود و به همین دلیل یک روز وصیت‌نامه‌اش را از ناراحتی پاره کرد و گفت: «کسی که لیاقت شهید شدن را ندارد، وصیت به چه دردش می‌خورد؟»

دیگر برایم شخصیت شوهرخاله شهیدم می‌شود جزو عجایب، مگر می‌شود کسی جانش را دوست نداشته باشد، راستی شهادت چه شهدی دارد که این همه را مشتاق چشیدن آن کرده است؟ خاله لیلا می‌گوید: سپاه بهشهر به‌دلیل شرایط پایش اجازه رفتن به او نمی‌داد، بهانه آورد کسی را جایگزین خود کند تا به او اجازه داده شود به جبهه برود، به هر زحمتی بود یکی از دوستانش را راضی کرد مسئولیت او را بپذیرد و تا ساعت ۱۲ شب این جابه‌جایی و تغییر تحولات اداری به درازا کشید، وقتی او به منزل آمد، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، چرا که فردا می‌خواست به جبهه‌ای برود که دیگر آمدنش بعید بهنظر می‌رسید.

وقتی شهید شد به من گفتند او مجروح شده است! من گفتم عبدالعلی جای سالمی در بدن نداشت که مجروح شود، حتماً شهید شده، این بغضی است که در گلوی خالهام می‌پیچد و اشک مرا که از ابتدای صحبت‌ها در چشمانم دو دو می‌زد، به روی گونه‌هایم سرازیر می‌کند.

وقتی خالهام دارد توصیههای همسر شهیدش را می‌گوید، به من گفت: «تا می‌توانی خوب باش تا مردم از رفتارت دین اسلام را بهدرستی بچشند، نکند رفتاری از تو سر بزند که مردم از دینداران دوری بجویند.» من هم دارم تصمیم می‌گیرم امسال در روز ۲۲ بهمن بهیاد چشمان مهربان خاله‌ام، مزه لبخند و اشک را با او مرور کنم.

                                                                


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید