از بوشهر به
روستایم حرکت کردم. بنرهای خوش آمد گویی به سردار شهید چشم را نوازش می داد « خوش
آمدی، شبانکاره به فرزند شهیدش افتخار می کند» سردار رشید، گویی نه تنها ما به
استقبالت می آییم که شهدای مدفون در گلزار شهدا نیز می آیند. هنگامه ی ورودت
مطمئنم یک بار دیگر پرخواهی کشید به سمت مجنون... می پرسی چرا؟... نه تو که خوب
چرایش را می دانی .... آری شهید بهادر ... بسیجی مجنون، به استقبالت می آید.
هلهله ای است در روستا... روستای ما کنار زادگاهت می باشد، برایت می گویم جوانهای دریا دل روستایم، ورودی را برایت سنگر زده اند. همان سنگری که نشان از استقامت، دفاع دارد. شربت چی هم دارند. انگار روستایم شده پشت جبهه ی نبرد. ایستگاه صلواتی، شربت شهادت هم ماجرایی دارد... آن هم در این هوای گرم تابشستان ... « مردم نوش جان، بسم رب الحسین یادتان نرود... خنکای شربت گوارای وجودتان گشت، زیر لب که نه، بلند بفرست صلوات.... من سرباز رهبرم»
از روستایمان گذر کردی به زادگاهت که رسیدی باز سنگر می بینی و خط مقدم و حضور و حضور بی نظیر، استقبال مردم، می دانم در آن بحبوحه چهره ی آشنای برادرت، شهید حسن و لبخند رضایتش را خواهی دید....
خوش آمدی برادرم، خوش آمدی... جانی تازه بخشیدی سربازهای رهبرم را، عزمی دو چندان و ایمانی راسخ....
آسوده بخواب در زادگاهت و دل آشوب و نگران تنها ماندن رهبرمان سید علی و سرافرازی ایرانمان نباش. نه تنها جوانان بلکه سالخوردگان نیز ریشه هایشان را محکم تر از پیش در خاک دوانده اند و کودکان، جوانه ی حضور زده اند....
آسوده بخواب و بدان ما همه عباس وار، زینب گونه، مدافع وطنیم و ندای اسلام و حسینمان را در سراسر این زمین خاکی سرداده ایم.
حضورت، قوت قلبمان گشت و افق دیدمان را به ملکوت پیوند زد... آسوده بخوات سردار شهیدم، آسوده بخواب
چفیه و سربند یازهرایت خوب به تنهایی غوغایی در دلمان به پا کرد که فروکش نخواهد شد.... می دانی که همه ی ما از یاران حسینیم ، ما همه عشاق الحسینم،،،، و سودای حسین به سر داریم و همین عشق نمی گذارد که زیر بار ذلت و خواری فرو رویم. آسوده بخواب.
به قلم زینب خنیاگرفلک