
تلخ است جوانی شیرینت را در میان سیاه چاله های اسارت سپری کنی و پس از سال ها در خاک خود نیز همچنان گمنام باشی و دم برنیاوری ولي جوانان دیروز عهد دیگری با امام و مردم خود بسته بودند که این اسارت را شیرین ترین سال های زندگانیشان کرد که گاهی دلتنگ آن صفا، صمیمیت و اخلاص می شوند.
فرمان بخشعلی زاده، جانباز و آزاده روایت ما، خاطراتی ناگفته از هفت سال اسارت و اردوگاه های عراق دارد، در هنگام مصاحبه هربار که صحبت از رفقا و دوستان شهیدش می شد اشک در چشمانش حلقه می زد و دلتنگی آنها را پنهان می کرد.
سرنوشت
چنین رقم خورد تا یکی از ۲۰۰۰ اسیر عملیات خیبر، جوان ۱۶ ساله تخریب چی میانه ای
باشد و امروز با بغضی بی پایان در فراق همرزمانش صبح را شب کند که آنها رفتند و او
ماند.
تکلیفی که امام (ره) بر ما واجب کرد؛
سال 1362، 16 ساله بوده و در پايه سوم راهنمايي مشغول تحصيل بودم، زماني كه مملکت در خطر بود و امام خميني(ره) تکلیفی بر عهده ما گذاشتکه جبهه ها را خالی نگذارید، بنده نیز بر حسب اختیار و علاقه به کشور خود و اطاعت از فرمان امام تصمیم گرفتم به جبهه بروم. مادرم مخالفت چندانی نکرد اگرچه پدرم کمی مخالف بود که بعدا راضی شد. رضایت والدین برایم مهم بود و آنها نيز شرایط را به خوبی درک کرده بودند.
20 آذر سال 62 به جبهه اعزام شدم. همراه با بیشتر رزمندگان اعزامی از میانه در پادگان ابوذر نزدیکی سر پل ذهاب مستقر شدیم. آموزش اولیه را در گردان ابوالفضل(ع) که بيشتر رزمندگانش ميانه اي بودند سپري كردم.
پس از یک ماه آموزش مقدماتي، برحسب علاقه، دوره تخریب را در اردوگاه شهیدمدنی گیلان غرب به فرماندهی شهید ورمرزیار و معاون گردان شهید اباذری گذراندم. نیروهای تخریب بیشتر از ديگران به شهادت نزدیک بودند و شاید همین مسئولیت به شهادت نزدیکترم می ساخت ولی به اين آرمان نرسيدم.
وقتی برای نخستين بار شهید باکری را دیدم؛
در اردوگاه شهیدمدنی و پيش از عملیات خیبر بود که برای نخستين بار شهید مهدی باکری رادیدیم، شهيد باكري پس از حضور در اردوگاه به طور علنی اعلام کرد که این عملیات، شهادت طلبانه است و راه بازگشتی ندارد. به یاد ندارم که حتی یک نفر از رفتن منصرف شود و همه راهي عملیات شدیم.
صحنه های عجیبی را به چشم می دیدم، شور و غوغای وصف ناشدنی برپا بود، دوستانم در وصیت نامه هایشان تاریخ شهادت خود را 5اسفند 62 یعنی روزهای عملیات می نوشتند و شهادت را به یکدیگر تبریک می گفتند.
از هور الهویزه تا اردوگاههای اسارت؛
از پاسگاه برزگر با هوایپماها به هورالهویزه هلی برن شدیم. به عنوان گردان تخریب چی و نیروی کمکی به گردان ابوالفضل(ع) و علی اصغر(ع) در منطقه مستقر شدیم.
پساز ۵۰ کیلومتر پیش روی، دشمن ما را محاصره کرد. گردان سیدالشهدا(ع) نتوانست به کمک ما بیاید و سه روز در محاصره ماندیم. حتی یک فشنگ نداشتیم، در محاصره در تماسی با شهید باکری، وي با توصيه به مقاومت، گفت: گردان سیدالشهدا نتوانست به کمک شما بیاید و تلاش کنید تسلیم نشوید. شهید باکری هنگام برگشت به عقب به فیض شهادت نائل گشت و آنجا بود كه به اسارت دشمن در آمديم و ما را به اردوگاه کاظمین منتقل کردند.
سه روز تشنگی بسیاری از اسرا را شهید کرد؛
از اردوگاه کاظمین به موصل2 منتقل شدیم، با تونل مرگ از ما استقبال کردند و هر روز برنامه مفصل شکنجه و تنبیه داشتیم طوري كه روی دیوارها خون بود، در اردوگاه در بدترین حالت با ما رفتار می شد.
در طی بازجویی ها، افرادی را که از نظر بدنی قوی هیکل و دارای ریش بلند بودند به عنوان یک پاسدار مورد آزار قرار می دادند.
در آنجا سه روز اسرا را تشنه نگه داشتند و بسیاری از رزمندگان شهید شدند. خوب به یاد دارم که سردار کریمیان(فرمانده كنوني سپاه عاشورا) آنجا مجروح بود. ایشان آب را نمی خورد و به ديگر رزمنده ها می داد. برای یکسال مفقود بودیم و لیست اسرا را به صلیب سرخ نداده بودند.
زیارت عاشورا معجزه امیدبخش در دوران اسارت؛
در اسارت همواره زیارت عاشورا و نماز شب می خواندیم. شاید در ایران فرصت و معرفت درک این دعا نصیب بنده نشده بود و این موجب می شد روحیه خود را نباخته و به ائمه(ع) توسل می کردیم.
روحیه ایثارگری و بسیجی بودن رزمنده ها در دوران اسارت پا برجا بود، به یکدیگر احترام می گذاشتیم و افتخار بود لباس های دوستان مجروحمان را بشوییم.
مزار من پس از هفت سال مفقود شدن؛
پس از هفت اسارت در تاریخ 3/6/69 آزاد و به ایران برگشتیم. خیلی خوشحال بودم که دوباره کشور و خانواده ام را می بینم ولي زماني كه خانواده همرزمان شهیدم را می دیدم که ناراحت هستند، به اعضاي خانواده ام گفتم ملاحظه حال آن ها را بکنند و شادی خود را کمتر بروز دهند.
آنجا بود كه متوجه شدم پس از یک سال مفقود شدن، برایم مزار درست کرده، آئين ختم گرفته و شهید خطابم کرده اند. چون توفیق شهادت را نداشتم با دیدن این موارد ناراحت شدم. شهادت نصیب هرکسی نمی شود. با خود می گفتم شاید خداوند صلاح را در این دیده تا راه دوستان شهیدمان را ادامه بدهیم و بازگو کننده دلاوری ها و رشادت آنها باشیم. خیلی ناراحت هستم که از قافله شهدا عقب ماندم.
بین شهدا فرق نگذارید؛
یک شب در خواب شهید اباذری را دیدم. نتوانستم به او برسم و هرچقدر او را صدا کردم جوابم را نداد. ایشان رسید به یک رودخانه زلال و از آن عبور کرد ولي من نتوانستم از این رودخانه عبورکنم و دریافتم که شهدا از اعمال ما ناراضی هستند.
امروز شهدا مظلوم واقع شدند، در آن دنیا باید جواب پس دهیم. مردم بايد بين شهدا فرق نگذارند و از همه شهدا نامی ببرند چراكه در جنگ تیری که می آمد نمیدانست این شخص کیست.
در همه شهرها یاد شهدا روشنی بخش کوی و برزن است. چرا هر خیابان و محله شهر میانه سراسر یاد و خاطره شهید نباشد؟ چرا فقط به نامگذاری یک کوچه بسنده می کنیم؟ یکی از دوستانم تعریف می کند خانمی بدحجاب وقتی وارد شهری شد و عکسی از چهره دلربای شهید دید خود را جمع و جور کرد. این کمترین آثار حضور شهید در یک جامعه است.
وي با اشاره به اينكه درمیانه کمتر تصویر و یادی از شهدا ديده مي شود، از مسئولان خواست به جای قدرداني از اسرا و تشریفات، هزینه آن را صرف زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا كنند.
فرهنگ شهدا کم رنگ شده است؛
فرهنگ شهدا را رعایت نمی کنیم. برخی ها قول و قرارهای شهدا را فراموش کرده اند و با اینکه مدعی هستند خدمت به مردم را از یاد برده اند.
اگر حضرت آقا دستور دهد امروز هم به جبهه می رویم. مارزمندگان، خانواده ها و فرزندان شهدا در قبال شهدا بیشتر از مردم عادی مسئول هستیم.
ادامه دهندگان راه شهدا هستیم ولي در برخی موارد واقعا رعایت نمی کنیم، از تمایز در دادن امتیازات بین رزمندگان از مسئولان انتقاد دارم، ما نیازمند وام نیستیم بلکه انتظار داريم ارزش و جایگاه شهدا بیش از بیش باید حفظ شود.
در جایی که خون شهدا پایمال شود، از هرمقامی انتقاد خواهیم کرد.
جوانان امروز می توانند جای شهدا باشند؛
جوانان امروز را سالم تر از خودم می دانم و نباید از ظاهر قضاوت کرد. در دانشگاه در برخورد با جوانان دریافتم که قلبشان از من نیز صاف تر است و حتی می توانند جای شهدا باشند.
گفتگو از: رامین مهاجری