۲۰ / تير / ۱۴۰۵ - 11 July 2026
19:01
کد خبر : 8640868
۲۱:۱۳

۱۳۹۴/۱۲/۰۲
وحید زارع

آوینی افسانه نیست! أَین آوینی؟!

برای اینکه بیش از این حرف به درازا نکشد سخن کوتاه می کنم و عزیزان را دعوت می کنم به مطالعه ی گزیده ای از مقاله ی «تحلیل آسان» تحت عنوان "روایت مغفول مانده ی شهید آوینی از وادادگیِ برخی به غرب".
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج دانشجویی؛ نشریه زبان سرخ نوشت: پرده اول: دانشگاه
در فاصله ای بعید از جمعیت مردم، در گوشه و کنار شهرها و دورتر از مزار شهدا، مکان هایی تفریحی است به نام دانشگاه های! جایی که آستینِ بعضی ها آن قدر بالا رفته که کم مانده رکابی پوش شوند و شاید خود هم نمی دانند نا خواسته آستینِ همت را برای ترویجِ پاد فرهنگِ غربی بالا زده اند، لباس هایی که بی منطق و بر اساس تفکرات فمینیستی و لیبرالیستی پوشیده می شوند و با صدای ابزارهای متفاوت رسانه های غرب از شبکه های اجتماعی تا ماهواره و ... خود را هماهنگ می کنند. حکایت بعضی ها کانه همان عروسک خیمه شب بازیست که نمی داند چه کسی او را اداره می کند و هر چه اربابان تصمیم بگیرند؛ می پوشد ... بی تفکر، لاشعور و شاید مست ... (دوگماتیسم ) بار ها پرسیدم از منطق آنها؟ گفتند: دلم می خواهد (اومانیسم) دقیق تر شدم، گفتند؛ نماز هم می خوانیم (سکولاریسم) باز پرسیدم: گفتند: باید زیبا باشی تا انتخاب شوی و از تو لذت ببرند (هدونیسم) و از معضل یافتن همسری مناسب گفتند؛ هدفمان صحیح است و وسیله مهم نیست (ماکیاولیسم).  اگر متهم به داشتن توهم توطئه نشوم که البته این اتهام هم ریشه در «ایسم» ها دارد، ریشه ی این تفکرات را در خاکِ خس و خاشاک پرور غرب و بعضاً شرق یافتم! و هرچه گشتم اثری از اسلام و تفکرات نابش که چاره ی تمام مشکلات است، نبود. اما چه شد که بعضی ها عریان شدند؟ دزد دانا می کُشد اول چراغ خانه را ... چه شد که عقل را گرفتند و یا جایگاهش را  تنزل دادند؟ چه شد که اسلام طالبانیِ «یا روسری یا توسری» را عَلَم کردند و  زن را عقب افتاده نشان دادند؛ استبداد را در مرد نهادینه کردند و بعد در برابر قشری رنج کشیده و مظلوم، افق ها ی به ظاهر روشن، اما قلّابیِ فمینیسم و آزادی به سبک غربی را قرار داند و هیچگاه تعریف خود را از آزادی های مشروع و حدود آزادی مشخص نکردند و عطش بشرِ تشنه ی عرفان را با گنداب های کاذب پاسخ گفتند.

امام روح الله (ره) که می فرمود: «اگر دانشگاه اصلاح شود، مملکت اصلاح می شود.» امروز دانشگاهی که اسمش اسلامی ست، هنوز در علومِ آن فروید، علیه الاسلام  است. قال صادق «علیه السلام»، یعنی تحجر، یعنی بیان غیر علمی!؛ دانشگاهی که هر فریاد عدالتخواهی را با چماقِ «توسعه» سرکوب می کند. علمی حرف زدن یعنی هرچه غربی ها می گویند. آرمان خواهی و تحول خواهی یعنی کشک!" دانشگاهی که باید مبدأ تحولات باشد امروز تبدیل به مانع تحولات شده است.

چرا دانشگاه های ما به جای حضور در بطن جامعه و نقش آفرینی در بستر وقایع؛ به دور خودشان حصار کشیده اند؟ چه اصراری است هنر در قالب‌های فانتزی و مبهم بیان شود، به جای اینکه واقعیات و حقایق جامعه را بیان کند؟ چرا علوم حاکم بر این دانشگاه ها بجای آنکه اسلامی و خدا محور باشد، انسان محور و غیرتوحیدی است؟ چه تناسبی بین علوم تدریسی و نیازهای جامعه وجود دارد؟ چه تناسبی بین آموزش عالی با جیب های خالی و آموزش عالی با علم خیالی وجود دارد؟

علوم غربی امروز ثمره‌ی تلاش میدانی و فهم ابهامات و کوشش برای پاسخ گویی به نیاز های دیروز بوده است. دانشگاه اگر در رفع نیاز های جامعه کارآمد نباشد، مفید نیست و تداوم بخشِ وابستگی هاست. حال این چه معنایی دارد که؛ مسائل حل شده و علم درجه سوم کشورهای دیگر را می گیریم و پس از عبور از دریچه سانسور به عنوان علم به جامعه جوان دانشگاهی عرضه می کنیم و نظام فکری آنان را که بر پایه تجربیات تاریخ مصرف گذشته و زباله‌های علمی بازیافت شده ی غرب! بنا می‌کنیم؟ آیا غیر از این است که سیر شدید ترجمه گرایی و نیچه پرستی و دِکارت پرستیِ، منتج به سانسور نگاه های خمینی زاسیون شده به این علوم شده است؟ همان اساتید و دانشگاهیانی که با فریاد دیکتاتوری و واپس گرایی به سانسورِ نظریاتِ تازه استخراج شده از دلِ متون اسلامی ایستاده اند و بچه حزب اللهی های خمینی زده را، سالهاست سر می برند؛ به روزترین حرفشان صد سال پیش از دهانِ کسانی درآمده است که نه تنها هیچ سنخیتی با فرهنگ و جغرافیا و تاریخِ ما ندارند، بلکه توانایی برآورده کرده نیازهای جامعه ی خود و بشر امروز را نیز ندارد!

در این دانشگاه دیگر خبری از سید الشهدا (ع) نیست بلکه صحبت از حسین بن علی بن ابی طالبی است که فقط آدم خوبی است همان طور که گاندی هم آدم خوبی بوده همان طور که رابین هود هم آدم خوبی بوده البته با این تفاوت که آقای حسین بن علی کمی خشونت طلب بوده و آنها افرادی صلح طلب و اهل گفت گو و مذاکره! از دل دانشگاهی که امام زادگانش؛ فروید، مارکس، تیلور، پوپر و ... محسوب می شوند و هر کلامی خلاف گفته های آنان به منزله کفر تلقی می شود، خروجی های آن یقیناً شباهتی به ابن سینا  یا چمران نخواهند داشت.
 
پرده دوم: سینمایی که فرزند همین دانشگاه است
 شاید اگر آژانس شیشه ای و بادیگارد ابراهیم حاتمی کیا و چند فیلم دیگر از این سِنخ را ندیده بودم، می توانستم سینما را در دانشگاهِ فرهنگ مشروط کنم؛ سینما و اساساً هنر در غرب و نشخوار آن در دهانِ بعضی تاریک فکران به اصطلاح سینماگر، در این سال ها فقط در ابزار (نه افکار) پیشرفت کرده و بنیان افکار همان بنیان لیبرالیستی و مذهب سکولاریزه شده یِ مبتنی بر احساس (مدیریت شده به واسطه تخیل)، عقل برده ی شهوت، تجربه گرایی، لذت محوری و پلورالیسم به جای تفکر، تعقل، اخلاق، معرفت دینی و عدالت خواهی است و عده ای خواسته یا ناخواسته تبدیل به رادیویی شده اند که امواج را از فرستنده غربی پخش می کنند و عملاً آلت دست غرب هستند و همانند نظام تک صدایی کمونیستی، اما با بلندگوها، لهجه ها و گویش های متفاوت از میکروفون واحد غربی خط می گیرند.
 سینمایی که یکی از ارکان اساسی آن بازیگری است که این بازیگر خروجی همین دانشگاه های هنر ماست و این سینما آن قدر بی تعهد می شود (یا شاید از اول بی تعهد بوده) که صدای بچه شیعه های ارزشی در آن رَمَق ندارد... وقتی انقلابیون ما یا به این عرصه وارد نمی شوند یا اگر وارد شدند از طرف مافیای سینما سنگ باران می شوند و البته از طرف خودی ها هم؛ حاصل، چیزی جز پوز خنده های  این مالیخولیایی ها به ما نیست... من چه می گویم، اصلا انگار یادم رفته بود: کدام ارزشی کدام غیر ارزشی!؟

 باید استرجاع خواند بر جشنواره ای که سیمرغش بر دوش بازیگران فتنه پرست 88 می نشیند، انگار که ادای دینی باشد به این ها. نمی دانم اینها کِی می خواهند سبک زندگی ایرانی را فریاد بزنند و قلم خود را از بند آنچه در دایره ی کوچک اطرافشان می بینند (نظیر خیانت، دروغ، فمنیسم، زنا، برخورد های حیوانی با انسان و...) رها کنند. نمی دانم سینمای متعهد به غرب و هالیوود کی می خواهد سر به راه شود و به امام (ره) و انقلاب و شهدا ادای دِین کند و با آرمان هایشان بیعت. نمی دانم تا کی قرار است به جایزه صهیونیستی اسکار فرهادی بنازند و پشت تحفه ای که اصول انقلاب و اسلام را هدف گرفته پنهان شوند.

ما را چه شده است که به اسم جشنواره، یک فشن شو (نمایش) به راه انداخته ایم، شاید تفاوت مراسم جشنواره با اسکار در پارچه ای نازک و چند سانتیمتری باشد که میانه ی سر را می پوشاند و پیش و پسش را عریان می گذارد که عده ای حداقل طلب آن را حجاب می خوانند. امروز برای دیدن عریانیِ خود شیفته های عالَمِ سینما لازم نیست به دشمن پناهنده شد در قلب ام القری جهان اسلام هم می شود این ها را دید و شاید هم تفاوت در جوراب شلواری بدن نمای اینجا و اندام برهنه در آنجا باشد و یا ممکن است تنها تفاوت عدم سِرو رسمی مشروبات الکلی باشد؛ وگرنه محتوا که همان است، ما که تفاوتی ندیدیم. تازه آنجا به کسانی که خط قرمزهایشان مثلا هولوکاست را درمی نوردند جایزه نمی دهند اما ما از اینهایی که چندسال قبل برای نظام شمشیرشان را از رو بستند تقدیر می کنیم!

این سال ها هم می نالیم و مثل سالهای قبل در سوگ می نشینیم و شاید سال های بعد هم ... و غَمباد کرده ایم از این که چه کسی گفته، هیس!؟ چرا بادیگارد را ترور کردند؟ کدام رستاخیز فرا رسیده؟ چرا مرد روزهای سختمان در غبار ایستاده است؟اینجا که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و همه چیز بوی نا امیدی و مرگ و نیهیلیسم می دهد. چرا بچه شیعه ها با قلم و با هنر فریاد نمی زنند؟ چرا فریاد عدالتخواهی از سینما بلند نمی شود؟ و چرا در اندک حنجره هایی هم که صدا بلند می شود سیانور می ریزند؟ و دل خوشیم به این که شاید جوان متعهدی پیدا شود و ما را به جای خندیدن به قیافه کج و کوله ی فلان بازیگر و شکمِ گُنده ی آن یکی، با طنزی متعهدانه، دوربین را بدور از سیاهنمایی به سمت جنوب شهر چرخانده تا مردم و مسئولین را به فکر محرومین بیاندازد! چرا پژواک صدایِ فقرا و مستضعفین و مظلومین و محرومین که صاحبان اصلی این انقلابند در سینمای خالیوودیِ ما  شنیده نمی شود؟ چرا مردم 99 درصدی در نقطه ی کور این روشنفکرمآب های سینماگر قرار گرفته اند و حرفی از ایشان به زبان آورده نمی شود؟

امروز راز سر به مُهرِ گناهکارانِ عرصه ی فرهنگ و هنر و سینما رو به رسوایی نهاده و باید فریادهایِ دربند، رها شوند. باید دیوار بی تعهدی را برای ابد شکست و دهلیز قلب را به سمت آسمان شهامت باز کرد و عقاب غیرت را به پرواز در آورد تا همه ی حقایق تحریف شده ی تاریخ استرداد شود.

نمی دانم روزی می رسد که امثال اصغرها که اصلاً فقط به عشق ردکارپت ها فیلم می سازند به جای حضور در مراسم سراسر لهو و لعب اُسکار و مصافحه با مِی نوشان اجنبی و فیلم سازانی که بر مبنای من می اندیشم پس هستم فیلم می سازند، صدای ناله ی اصغر شش ماهه را بشنوند و فرهاد ها به جای دست دادن با نسوان بازیگر غربی، دست بر تیشه برده، هیهات سر دهند و فساد را از سینما بزدایند.

آیا روزی می رسد که گلشیفته ها خودشیفتگی را کنار گذاشته دوباره لباس بر تن کنند و مثل مادر شوند؟ یا روزی می رسد که پگاه های دربند، نفسی تازه کنند و از حصار دنیای کوچکِ در غبارشان خارج شده و به جای موزون کردن آهنگ غربی ها و دلبری، ساز همدلی کوک کرده، چونان کاوه آهنگر علمدار مبارزه با کفر و بی عدالتی و حقوق بشر غربی شوند؟ آیا می شود به جای سینمایی شدن اسلام روزی سینمای اسلامی ببینیم؟

و شاید انتظار گزافی است از این که پرچم دار صدور انقلاب و اسلام ناب شوند، که عاشقی شیوه ی رِندان بلاکش است.
امیدوارم دوستان عاشق و متعهد ما دست از استخاره برداشته و گوش جان به این جمله امام که "ما با سینما مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم" سپرده و قلم به دست آیات جهاد را زمزمه کنند. ایمان دارم که این خاک آوینی پرور است.

برای اینکه بیش از این حرف به درازا نکشد سخن کوتاه می کنم و عزیزان را دعوت می کنم به مطالعه ی گزیده ای از مقاله ی «تحلیل آسان»  تحت عنوان "روایت مغفول مانده ی شهید آوینی از وادادگیِ برخی به غرب".
با تمام احترام به متعهدان عرصه سینما و دلسوزان مقهور مافیای سینما می گویم: آوینی افسانه نیست! أَین آوینی؟!

جمعی از نویسندگان نشریه زبان سرخ – به کوشش وحید زارع
انتهای پیام/

گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید