
به گزارش خبرگزاری بسیج از اردبیل، گوشه کناری از دلنوشته ی دانشجویان استان اردبیل:
قصه از جایی شروع می شود که من ترم سوم کاردانی بودم، بچه ها اطلاعیه ثبت نام راهیان نور را در بولتن دانشگاه زدند.
قبلا یک بار از طرف مدرسه با راهیان نور عازم جنوب کشور شده بودم، یک سال هم پشت کنکور ماندم که در آن سال خدا خدا می کردم روزی بروم دانشگاه و در راهیان نور ثبت نام کنم.
باورم نمی شد که موقع رفتن دوباره ی من رسیده است، از یک طرف خانواده ام مخالفت می کردند و می گفتند یک بار رفته ای بس است.
خلاصه بعد از جلب رضایت خانواده ام با اردوی راهیان نور دانشگاه راهی جنوب کشور شدم، ما قرار بود اولین جایی که می رویم دو کوهه باشد، من هم اولین بارم بود که دوکوهه می رفتم، زمانی که همان جا رسیدیم در یک لیستی همچون اسم گردان های زمان جنگ از جمله گردان عمار، یاسر، محمد رسول الله اسم ما را ثبت کردند.
دقیقا همان ساختمانی که بچه های جنگ در آن بودند حضور داشتیم، یک حس و حال عجیبی مرا گرفته بود، انگار آدم در آن موقعیت قرار می گیرد که قابل وصف نیست. صبح پادگان دو کوهه هیچ وقت یادم نمی رود و بهترین خاطره من است که مثل زمان جنگ گردان ها را با زمزمه (کل گردان کل گردان یا زهرا) مرتب کردند.
شبی که در دوکوهه بودیم بعد از شام فانوس به دست حدودا چند کیلومتری پیاده به سمت قرارگاه بچه های تخریب آن زمان حرکت کردیم، راوی نیز از اقدامات و عملیات های بچه های تخریب توضیح می داد که واقعا احساس عجیبی داشتم و هیچ وقت فراموشم نمی شود.
دوباره می روم...
والسلام.
دلنوشته:
زهرا دورقمری