
سوار اتوبوس که شدیم راوی منطقه ایی را اسم برد که برای نخستین بار می شنیدم؛ فکه، توی ذهنم برای این اسم، دنبال توضیح گشتم ولی چیزی پیدا نکردم. با این وجود با اینکه برای نخستین بار می شنیدم، حس عجیبی در من ایجاد شد، حسی که گاهی اوقات نسبت به برخی واژه ها در انسان پدید می آید حسی مملو از غربت و مظلومیت ، نمی دانم چگونه ولی این اسم دلم را راهی کربلا کرد.
راوی ادامه داد: بچه ها نمی دانم تا به حال شن های راملی به گوشتان خورده یا نه، راه رفتن روی این نوع خاک آن هم با تجهیزات نظامی بر دوش بسیجیها، خیلی سخت است به خصوص زمانیکه باید هشت تا چهارده كیلومتر را با پای پیاده از میان رملها و ماسههای روان فكه می گذشتند علاوه بر این، برخی ها هم مجبور بودند قطعات چهل كیلویی پل را نیز حمل كنند. این پلها قرار بود روی كانالها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشكل برنخورد. عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین موانع، عملیات موانع میگفتند. هدف بسیجیها خط دشمن بود. مجموعهای از كانالها، سیمخاردارها و میدان مینها كه گاهی عمق آن به چهار كیلومتر میرسید، بچهها با رد کردن یكی، به یکی دیگر از موانع میرسیدند. موانع معروف فكه هنوز زبانزد نیروهای عملیاتی است؛ كانالهایی به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سیمخاردار، مین والمر و بشكههای پر از مواد آتشزا. دشمن با هوشیاری مینها را زیر رملها و ماسهها كار گذاشته بود و چون بیشتر عملیاتها در شب انجام میگرفت تا چند نفر روی مین پرپر نمیشدند بقیه از وجود میدان مین باخبر نمیشدند ولی فرزندان دلیر ایران اسلامی با اتکا به خدا پیش می رفتند.
راوی ادامه روایت را نگه داشت تا در قتلگاه شهدا بیان کند، قتلگاه؛ با شنیدن این واژه یکی از اشتراکات این منطقه با کربلا برایم حل شد. پیاده که شدیم به رسم ادب کفش ها را کندم به راه افتادم ،شن های سوزان فکه گام برداشتن را سخت می کرد، رزمندگان چطور در این منطقه نبرد کرده اند.
کمی که جلوتر رفتم تابلویی نظرم را به خو جلب کرد «محل شهادت شهید سیدمرتضی آوینی »(شهید روایت فتح) که سه پایه دوربینش را در رملهای آن استوار کرد تا بتواند یک تاریخ بر جای مانده از حماسه والفجر مقدماتی و والفجر یک را به تصویر بکشد، جایی که خود او را نیز به تاریخی باعظمت مبدل کرد. شهیدی که لحن صدایش به فرموده امام خامنه ای(مدظله العالی) آسمانی بود و البته آسمانی هم شد.
در ادامه راه به یادمانی رسیدیم با پنجره چوبی که چند پارچه سبز رنگ هم روی شبکه های آن بسته شده بود، اطراف این یادمان با نی هایی پوشانده شده بود، صحنه ایی ساده ولی زیبا که دل هر بینندهای را می لرزاند.
صدای دلنشین راوی شنیده شد: عزیزانم اینجا قتلگاه 120 شهید جوان و نوجوانی است که با لبانی تشنه و عطشان با معبود خود دیدار کردند.
واژه عطش را شنیدم، علت حس عجیبی که در وجودم ایجاد شده بود را فهمیدم، کلمه ای که با شنیدن آن، لب های عطشان علی اصغر و دردانه های اهل بیت(ع) در صحرای سوزان کربلا به خاطر می آید.
این مکان جایی بود که به گفته راوی، یکی از گردان های لشکر 31 عاشورا با 70 نفر به همراه 50 نفر از لشکر محمد رسول الله در این مکان به محاصره می افتند و دشمن با هر چه که در توان داشته است، پنج روز این نقطه را با گلوله خمپاره و آتش توپخانه مورد هدف قرار می دهد ولی رزمندگان با عزت تمام، مقاومت می کنند و طبق دست نوشته یکی از شهدای که در تفحص پیدا شده، عراقی ها بارها از این شهدا خواسته اند تا تسلیم شوند ولی آنها با اقتدا به ابا عبدالله الحسین با لبهای تشنه و با شعار «هیهات من الذله» حاضر به تسلیم شدن نمی شوند و در نهایت با عزت به دیدار معبود می شتابند و شن های روان این منطقه کفن 120 شهید می شود.
پس از جنگ و در این منطقه، شهدایی تفحص شده بود که با دستانی بسته به شهادت رسیده بودند که این صحنه قساوت نیروهای بعثی را ثابت می کرد که آن ها را زنده به گور کرده بودند و دل هر انسان با وجدانی را به درد می آورد.
زمانی که صحبت های راوی خاتمه یافت، حال عجیبی ایجاد شده بود که وصف ناپذیر است، در راه برگشت با خود فکر می کردم واقعا این انقلاب با چه مرارت ها و سختی های به دست ما رسیده و ما ...
ابراهیم فاطمی راد