
از خودتان بگویید:
من داود محمودپور تلیسچی. معروف به داود تلیسچی، متولد سال 1339، ساکن شهر تبریز. در محله دوهچی(شتربان) بزرگ شدم. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه تربیت بودم. بعد از پایان تحصیلاتم در اردیبهشتماه 1355 به استخدام نیروی هوایی ارتش در آمدم.
همزمان با استخدام بنده، جریانات انقلاب آغاز شد. گروهها و اقشار مختلف انقلابی شروع کردند به فعالیت. ما هم توی خط نهضت قرار گرفتیم و شروع کردیم به انجام عملیاتهای تخریبی. هدف اصلی ما بمبگذاری ساختمان رستاخیز بود. بمبگذاری هم کردیم و توانستیم قسمت شمالشرقی آن واحد را تخریب کنیم. برای اینمنظور گروههای چندنفری متعددی فعالیت میکردند که آخر سر ما، موفق به این کار شدیم. بنده چون در نیروی هوایی بودم، روی کارهای تخریبی اطلاعاتی داشتم. پشت این ساختمان باغ سردار ملی قرار دارد. در آن منطقه ما آشناهای زیادی داشتیم که، همهجوره حمایت می کردند. سرایداری هم در ساختمان حزب رستاخیز مشغول به کار بود(اسمش را فراموش کردهام) که کمک زیادی در انجام عملیات به ما کرد. خود همین سرایدار نیز دستگیر شد. بنده هم روز 29 بهمن 1356 دستگیر و در دادسرای عمومی محاکمه شدم البته بعدها با قرار وثیقه آزاد شدم و چندی بعد، دوباره تحویل اداره دوم ضداطلاعات نیروی هوایی شدم.
از جریانات انقلاب برایمان بگویید:
من بعد از اینکه با قرار وثیقه آزاد شدم با شش نفر از دوستانم یک گروه هفت نفری تشکیل دادیم و دوباره شروع به انجام اعمال تخریبی کردیم. در این مرحله اعمال تخریبی ما روی ساختمانهای بانکها متمرکز بود که توانستیم روی ساختمان بانک صادرات چهارراه فلسطین و بانکی در بازار عملیاتهایی را انجام دهیم که موفقیتآمیز هم بود. دوباره دستگیر شدیم. خوب یادم هست که من و دیگر بچههای گروه را آوردند توی منطقه سه عملیاتی ساواک و اداره ضداطلاعات در خیابان شمس تبریزی. ما را انداختند داخل حوض. بعد از این که از حوض درمان آوردند با باتوم به باد کتک گرفتند. طوریکه وقتی صبح روز بعد، از خواب بلند شدم، دیدم توی بیمارستان سینا(شیر و خورشید) هستم. همانروز با آن وضعیتی که داشیم آوردنمان قرارگاه، که آن موقع در خیابان ارتش بود. آنجا میدان فوتبالی داشت که چند تا چادر زده بودند و ما را بردند داخل چادرها و دوباره شروع کردند به شکنجه کردن ما. بعدش هم به علت جراحتهایی که برداشته بودیم ناچاراً بردنمان به بهداری زندان شهربانی. وضعیت خیلی بدی داشتیم طوریکه بازپرسها آمدند و در بهداری از ما بازحویی کردند. اسم بازپرس هم کاظمی بود که الان نمیدانم زنده است یا نه. با آن وضعیتی که ما داشتیم، باز دست از اذیت و آزارمان برنداشتد. بعد از اینکه دیدند نمیتوانند بیشتر از این ما را نگه دارند ما را با قرار وثیقه آزاد کردند که مصادف شد با پیروزی انقلاب.
چه طور شد در مسیر جریانات انقلاب قرار گرفتید؟
خوب ما در یک خانواده مذهبی معتقد به دنیا آمده بودیم و خودمان را هم سرباز امام میدانستیم. برای همین کاملاً آگاهانه در این مسیر قرار گرفتیم.
در جریان انقلاب شما بیشتر تحت تاثیر کدام گروهها بودید؟
در آن روزها گروههای زیادی همچون مجاهدین و کمونیستها فعالیت میکردند ولی مسلمانان پیرو خط امام همیشه در خط اول بودند که ما هم در این جریان بودیم و شعارمان هم نه شرقی، نه غربی بود.
از روزهای بازداشتتان و مراحل بازجویی برای ما تعریف کنید؟
نحوه خاصی که برای گرفتن اعتراف نداشتند، فقط با شکنجه و آزار و اذیت بود. همانطور که گفتم پیش از این که از ما بپرسند، که شما کی هستید؟ برای چه بازداشت شدید؟ ما را انداختند توی حوض و بقیه ماجرا که عرض کردم.
اسامی افرادی را که شما را شکنجه میکردند به یاد دارید؟
نه همهشان را ولی یک نفر بود از ساواک، به نام مختار پیمان.
بعد از پیروزی انقلاب هیچ به فکر افتادید که بروید دنبالش و پیدایش کنید؟
بله بعد از پیروزی انقلاب به فکرمان افتاد. حتی برای این که بتوانیم پیدایش کنیم، رفتیم توی ساختمان سازمان ساواک. ولی از پروندهاش خبری نبود. نتوانستیم چیزی ازش پیدا کنیم.
بعد از پیروزی انقلاب باز هم به فعالیتتان ادامه دادید؟
بله. ولی نه به آن شکلی که برایمان قابل قبول باشد. چون بر اثر شکنجه از ناحیهی مفصل ران نقص عضو شده بودم و نمیتوانستم زیاد فعالیت کنم. فقط در تشکیل کمیتهها و در مساجد برای تشکیل واحد احتیاط و هسته مقاومت کارهایی را انجام میدادیم.
از عملیاتهایتان برای ما تعریف کنید و اینکه قصد داشتید کجاها را تخریب کنید؟ از چه کسی دستور میگرفتید و مواد منفجره را از کجا تهیه میکردید؟
ما کلاً قصد داشیم یواشیواش از گوشهای از ساختمان حزب رستاخیز شروع کنیم و بعد تمام ساختمان را تخریب کنیم. تسلیحات هم از قم میآمد. توی قم یه نفر به نام سید مجتبی واحدی بود که برایمان تسلیحات میفرستاد. البته سیدمجتبی اینجا با یک نفر به نام «علی حسینی» رابطه داشت. پدر علی قاری قرآن بود، توی نیروی هوایی.
بیشتر دستورات را از مرحوم افتخاری میگرفتیم. جمع میشدیم توی مغازهاش. در میدان کاهفروشان یک چلوکبابی بود به نام افتخاری، که ما و روحانیانی چون حاج میرزا مجید علیپور و حاج میرزا نصیرپور در طبقه دوم چلوکبابی گرد هم میآمدیم. البته ما از زنجان و از آقای خاتمی (نماینده ولی فقیه و امام جمعهی فعلی زنجان) هم درس میگرفتیم.
اسامی سایر اعضا گروه را به یاد دارید؟
بله هشت نفر بودیم. رسول علیزاده، جعفر و حسن ثامعفرشی، قربانعلی قربانی، جلال ایروانی، سیدحسین سریری و محرم اسدزاده.
از آنها اطلاعی دارید؟
نه زیاد. یکی دو تایشان فوت کردهاند. از سرنوشت بقیه هم خبری ندارم.
آن موقع شما چند سال داشتید؟
19 سال داشتم.
موقعی که دستگیر شدید، شهید تجلا (اولین شهید قیام 29 بهمن تبریز) را میشناختید؟
آنموقع زیاد با هم در ارتباط نبودیم، ولی میدانستم که آنها بیشتر با آیتالله قاضی فعالیت میکنند، در مسجد جامع.
کی فهمیدید که آقای تجلا شهید شدند؟
ما توی بازار بودیم که شنیدیم. انگار در حوالی مسجد شهید شده بودند (قیزلی مسجد).
از شهید تجلا برایمان بگویید
آنموقع خیلی با هم آشنایی نداشتیم. وقتی برای نماز به مسجد جامع میرفتیم و پای منبر حاجآقا قاضی مینشستیم، با هم احوالپرسی داشتیم. ولی بعد از پیروزی انقلاب با خانوادهشان در رفت و آمد بودیم.
ازدواج کردهاید؟
بله. البته این نکته را هم باید خدمت شما عرض کنم که در دوران جنگ تحمیلی منزل ما بر اثر بمباران تخریب شد و ما زیر آوار مانده بودیم که یک روز بعدش از زیر آوار بیرون آورده شده بودیم.
منزلتان کی بمباران شد؟
دقیقاً سال 65 بود. ما توی منزلمان در شهرک امام بودیم و داشتیم با خانواده سریال "زیرآوار" را نگاه میکردیم که بمباران شد. ما هم تا صبح، زیرآوار ماندیم. صبح پیدایمان کردند.
چند فرزند دارید؟
دو تا. یکیشان توی پالایشگاه کار میکند. آن یکی هم مکانیک است.
الان به چه کاری مشغول هستید؟
الان باز نشسته نیروی هوایی هستم. ولی باز هم در حال خدمت میباشم و مشاور فرماندهی حوزه پنج بسیج شهری سپاه امامت تبریز هستم.
اگر زمان به عقب برگردد شما باز هم در مسیر جریان انقلاب قرار میگرفتید؟
بله. آنموقع جوانها با امروزیها خیلی فرق داشتند. جوانهای آنروزها انگار که اصلاً ترمز نداشتند.
بعد از پیروزی انقلاب چه حس و حالی داشتید؟
خوب شاد بودیم. چون به هدفمان رسیده بودیم و انقلاب پیروز شده بود.
چه انتظاراتی از انقلاب داشتید و آیا آن انتظارات برآورده شد؟
انتظارمان همان پیروزی انقلاب بود و به زیرآوردن رژیم طاغوت. خدا را شکر، که به آرزویمان هم رسیدیم.
حرف آخر
میخواهم بگویم این انقلاب به این سادگی به دست نیامده است. انقلاب با خون شهیدان، اینجا رسیده است.
گفتگو از: داود خدایی