پنجم اردیبهشت، سالروز شکست عملیات نظامی آمریکا در صحرای طبس است. درباره این واقعه، تحلیلها و مقالههای فراوانی نوشته شدهاست. آنچه در پی میآید، بخشهایی از مقاله «مارک باودن»، نویسنده و تحلیلگر مجله «آتلانتیک» است؛ روایتی داستان گونه، که برخی زوایای مغفول عملیات «پنجه عقاب» را آشکار میکند. دسترسی «باودن» به شاهدان عینی و اسناد مربوط به این واقعه، روایت او را جذاب، خواندنی و قابل استناد کردهاست.
واشنگتن؛ ظهر روز ۱۱ آوریل ۱۹۸۰
جلسه با سخنان جیمی کارتر آغاز شد؛ آقایان! میخواهم بدانید که به طور جدی به فکر آزادی گروگانها افتادهام. همیلتون جردن، رئیس کارکنان کاخ سفید، میدانست که رئیسجمهور تصمیمش را گرفتهاست. برنامهریزیها انجام شدهبود. افرادی که باید در این مأموریت شرکت میکردند، پنج ماه، به صورت کاملاً فشرده، تمرین کردهبودند. برای کارتر، این آخرین راه برون رفت از بحرانی بود که با تصرف سفارت آمریکا در تهران، آغاز شدهبود. او در تنگنای عجیبی گیر افتاده بود. محبوبیت کارتر، که یک ماه پیش از تصرف سفارت، دستکم به دو برابر زمان آغاز ریاست جمهوری او، رسیده بود، طی چند ماه پس از آغاز بحران، به شدت افت کرد. نگاههای منفی نسبت به دولت کارتر افزایش پیدا کردهبود و حتی دوستانش از او درخواست یک اقدام فوری برای حل مشکل داشتند. کارتر گمان میکرد بتواند با نفوذ و قدرت آمریکا، انقلابیون ایران را وادار به همکاری کند، اما چنین نشد. او چند ماه قبل، در مسیر بازگشتش از اردن به سمت پاریس، با صادق قطبزاده، وزیرخارجه ایران، برای حل این مشکل دیدار کردهبود. این ملاقات باید به صورت مخفیانه انجام میگرفت. کارتر تمام روابط سیاسی با ایران را به صورت یکجانبه قطع کردهبود. با این حال، دیدار با قطبزاده هم فایدهای نداشت.
او در این دیدار به شکست تلاشهایش برای حل و فصل مشکل آمریکا اذعان کرد. در پی این ناکامیها، سرهنگ «چارلی بکویث»، مؤسس و فرمانده نیروی «دلتا»، واحد سری مبارزه با تروریسم ارتش آمریکا، به کاخ سفید احضار شد. او و کارتر هر دو اهل ایالت «جورجیا» بودند. «بکویث» افسری خشن و جدی بود. کارتر او را مرد روزهای سخت میدانست. به دستور رئیسجمهور، جزئیات نقشه برای «بکویث» تشریح شد. قرار بود هواپیماها و بالگردها، شبانه، از مرزهای جنوبی ایران وارد این کشور شوند. پس از فرود در بیابانی متروک، در کویر مرکزی ایران و انجام سوختگیری، خود را در دل شب به تهران برسانند و در یک ورزشگاه فرود بیایند. آنگاه پس از آزادسازی گروگانها و با امنیت کامل، باز گردند. «بکویث» پس از شنیدن جزئیات نقشه، به کارتر اطمینان داد که آن را با موفقیت به انجام خواهد رساند. او نیروهای «دلتا» را نیروهایی معجزهگر میدانست و معتقد بود، میتوانند هر گره کوری را بگشایند. مقدمات کار به سرعت فراهم شد. اوایل آوریل، آنها کاملاً آماده بودند. دو تیم کوچک در داخل و خارج ایران، کار جستوجو و مکانیابی را برعهده داشتند. بالاخره نقطهای در ایران شناسایی شد: «کویر شماره یک». هشت بالگرد RH-53D، متعلق به نیروی دریایی آمریکا، همراه با خدمه آموزشدیده، بر عرشه ناو هواپیمابر «نیمیتز» در دریای سرخ مستقر شدند. وادی «کِنا» در مصر و فرودگاهی در آن، که قبلاً توسط شوروی برای دولت جمال عبدالناصر ساخته شدهبود، به عنوان ستاد مرکزی تعیین شد و پایگاهی در جزیره «ماسیراح» متعلق به عمان، برای میزبانی از نیروهای «بکویث»، تجهیز شد.
دریای عمان؛ غروب روز ۲۴ آوریل ۱۹۸۰
در آسمان نیمه روشن غروب، یک هواپیما به سمت سواحل ایران پرواز کرد. غول پرنده C-130 مدل هرکول، با چهار موتور قدرتمند، به وسیله لکههای سیاه و سبز استتار شدهبود. هیچ یک از چراغهای هواپیما روشن نبود. در داخل آن، ۷۴ مسافر، در تب و تاب تکانهای مداوم غول پرنده، به نور کمسویِ قرمز رنگ چراغِ چشمک زنِ داخلِ کابین، خیره شدهبودند. افزون بر این افراد، یک جیپ، ۵ موتورسیکلت و دو ورق بزرگ، پهن و سنگین آلومینیمی (مخصوص ایجاد و تثبیت باند فرود) و یک سیستم هدایت الکترونیکی قابل حمل، نیز در هواپیما قرار داشت. نقطه فرود، مکانی خالی از سکنه در قلب کویر مرکزی ایران، جایی در ۵۸ مایلی شهر طبس بود. هواپیما باید در ارتفاع ۲۵۰ پایی پرواز میکرد تا بتواند از زیر فضای رادار ایران بگذرد و پس از عبور از مرز، ارتفاعش را به ۵ هزار پا برساند.
«بکویث» برای اطمینان از موفقیت خود، افراد بیشتری را به نیروهایش اضافه کردهبود. بخش قابل توجهی از نیروهای جدید، سربازان هنگ ۷۵ تکاور «فورت بنینگ» در «جورجیا» بودند. همزمان با پرواز هواپیما، اعضای گروه فعال در داخل ایران، باند فرود در «کویر شماره یک» را با نورافکنهای مادونقرمز آماده کردهبودند. دقایقی پس از برخاستن نخستین هواپیما از جزیره «ماسیراح»، ۵ هواپیمای C-130 مدل S، برای انتقال ۱۳۲ نیروی باقی مانده و تجهیزات و تسلیحات به «کویر شماره یک»، پرواز کردند. در پی آنها، سه هواپیمای غولپیکر سوخترسانی، مجهز به سیستمهای ارتباطات الکترونیکی سرّی، نیز از زمین برخاستند. پرواز چهارساعته از عرض دریای عمان تا کویر مرکزی ایران، آغاز شد. سرگرد «وین لانگ»، افسر اطلاعات، مشغول رصد مکالمات رادیویی ایرانیها بود. ظاهراً هیچ کس از ورود شبانه آنها به خاک ایران، خبر نداشت.
کویر شماره یک، کمی پس از غروب، ۲۴ آوریل ۱۹۸۰
نخستین هواپیما در حال نزدیک شدن به محل فرود بود، که ناگهان با تودهای از گرد و غبار روبهرو شد. «جان کارنی»، افسر نیروی هوایی، وارد کابین خلبان شد و با وحشت گفت: «آن توده سفیدِ روبهرو چیست؟» سپس خودش را به کنار خلبان رساند و به توده گرد و غبار خیره شد و در حالی که صدایش میلرزید، گفت: «شما داخل یک «هابوب» هستید.» حاضرانِ در کابین پس از شنیدن کلمه «هابوب» پوزخندی زدند. یکی از آنها گفت:«اینها ذرات گرد و غبارند، فقط همین!» «کارنی» با نگرانی فریاد زد: «این یک توفان است. ایرانیها به این توفانها هابوب میگویند.» او این مطلب را از خلبانانی آموخته بود که برای CIA کار میکردند. توفان به تدریج نزدیک میشد؛ ابری از گرد و خاک که هزاران پا ارتفاع داشت. فشار هوا ناگهان پایین آمد و دمای داخل کابین افزایش یافت. «کارنی» میدانست که «هابوب» میتواند چه بلایی بر سر هواپیماها و بالگردها بیاورد. خواست با ستاد مرکزی تماس بگیرد، اما با عبور هواپیما از داخل توفان، همکارانش مانع این کار شدند. دقایقی بعد هواپیمای غولپیکر، در «کویر شماره یک» بر زمین نشست. هنوز مدتی از فرود نگذشته بود، که از دور، سر و کله یک کامیون پیدا شد. دو سرباز، سراسیمه، موتورسیکلتی را روشن کردند و به تعقیب کامیون پرداختند. ممکن بود راننده کامیون، فرود هواپیما را دیدهباشد. لحظاتی بعد، انفجار مهیبی روی داد و ستونی از آتش به هوا بلند شد. دو سرباز، کامیون را هدف قرار دادهبودند، اما این پایان دردسر نبود. دقایقی بعد، اتوبوسی پر از مسافر از راه رسید. تعدادی از سربازان که تازه از هواپیما پیاده شده بودند، اتوبوس را به رگبار بستند. مسافران، وحشتزده نگاه میکردند. «فیچ»، افسر فرمانده خدمه پرواز، فریاد زد:«این چه جهنمی است که درست کردهاید؟» گروهبانی به او نزدیک شد و گفت: «مسافران از اتوبوس پیاده نمیشوند؛ قربان! اجازه میدهید همه را هدف قرار دهیم؟!» «فیچ» گفت: «لازم نیست! همه را پیاده و یکجا جمع کنید». «کویر شماره یک»، حالا شبیه فرودگاه شدهبود. هواپیماها یک به یک فرود میآمدند. با این حال هنوز از ۸ بالگرد خبری نبود.
درون هابوب؛ نیمه شب ۲۴ آوریل ۱۹۸۰
انتظار برای ورود بالگردها طولانی شد. «بکویث»، که نگرانِ از دستدادن وقت بود، دستور داد با آنها تماس بگیرند. معلوم شد بالگردها پس از ورود به ایران، به علت توفان شن، مسیرشان را تغییر داده و به همین دلیل، با کمبود سوخت روبهرو شدهاند. به همین علت، ۵۰ دقیقه دیرتر به مقصد میرسیدند. دو بالگرد دچار مشکل در تجهیزات ناوبری شده بودند و امکان برقراری ارتباط رادیویی با آنها وجود نداشت. آنها ۲۰۰ مایل پس از ورود به داخل ایران با «هابوب» روبهرو شدهبودند. با این حال ظاهراً «هابوب» تمام نشدنی بود. با آغاز موج دوم «هابوب»، هدایت بالگردها دیگر در اختیار خلبانان نبود. ارتباط با مرکز فرماندهی قطع شد. کادر پرواز امیدوار بودند بتوانند از توده گرد و خاک بگذرند، اما شرایط لحظهبهلحظه بدتر میشد. خلبانان در حال نبرد با ارتشی بودند که غافلگیرشان کرده بود.
کویر شماره یک، ساعت یک بامداد ۲۵ آوریل ۱۹۸۰
نیروهای دلتا، منتظر ورود بالگردها بودند. ناگهان صدای آنها از دور دستها به گوش رسید. «شافر»، فرمانده بالگردها، خسته و کوفته به طرف «بکویث» دوید و پرسید:«در این جهنم چه خبر است؟» «بکویث»، بیاعتنا به پرسش او، فریاد زد: «چرا اینقدر دیر کردید؟» «شافر» با خونسردی جواب داد: «اولاً، ما فقط ۲۵ دقیقه دیر کردیم؛ ثانیاً، در میان ابری از گرد و غبار گیر افتادهبودیم که نمیگذاشت موقعیتمان را پیدا کنیم.» «بکویث» خشمگین فریاد زد: «لعنتی! در آسمان به این صافی گرد و غبار کجا بود!؟» شافر پاسخ داد: «چرا! یکی هست؛ این بدترین پرواز من در سراسر عمرم بود. نیروهای من پاک عصبی شدهاند و نمیتوانند ادامه دهند.» هنوز دو بالگرد به محل نرسیدهبودند. دقایقی بعد با فرود آمدن آنها اوضاع کمی آرامتر شد. ساعت یک و سی دقیقه بامداد بود.
روی باند فرودگاه؛ ساعت ۲ بامداد ۲۵ آوریل ۱۹۸۰
در «کویر شماره یک»، فرصتی برای توقف باقی نماندهبود. کار سوختگیری تقریباً تمام شدهبود. تعدادی از سربازان و افسران، خسته و کوفته به بدنه هواپیما تکیه داده بود. «اریک هانِی»، یکی از افسران نیروی «دلتا»، طی جابهجایی لوازم در توفان، دندهاش شکستهبود و حالا از درد ناله میکرد. کمی بعد، «فیچ»، فرمانده خدمه پرواز، فریاد زد: «حالا میتوانیم برویم.» ناگهان توفانی مهیب برخاست. ابری از گرد و خاک تمام فضا را پر کرد. بدبختانه «شافر»، فرمان روشن کردن موتور بالگردها را دادهبود. یکی از بالگردها از کنترل خارج شد. خلبان هر چه میکرد نمیتوانست آن را بنشاند. به ناگاه قدرت توفان، بالگرد را به سمت هواپیمای C-130 راند و پس از برخورد بالگرد با کابین خلبان، انفجاری مهیب رخ داد. توفان و نیز گرد و خاک و حرارت ناشی از انفجار، جهنمی غیرقابل تحمل به وجود آورده بود. «بکویث» وحشتزده به صحنه انفجار نگاه میکرد. اگر منبع سوختگیری منفجر میشد، دهها هزار گالن بنزین، جهنمی ایجاد میکرد که هیچ کس نمیتوانست سالم از آن بگریزد. «فیچ» دستور داد:«رمپ(سطح شیبدار اضطراری) را باز کنید.» میخواست نیروهای به دام افتاده در هواپیمای C-130 را آزاد کند. در داخل هواپیما گروهبان «چنی» سعی میکرد سربازان را آرام کند، اما کار سادهای نبود. همه چیز از کنترل خارج شده بود. ناگهان هواپیمای C-130 با صدایی مهیب، منفجر شد و تعدادی از سربازان زندهزنده در آتش سوختند. با انفجار هواپیما، شرایط وخیمتر شد. «بکویث» چارهای جز فرمان بازگشت نداشت. دستور داد جنازهها را جمع کنند، اما شرایط روحی و جسمی سربازان و توفان سهمگینی که همچنان جریان داشت، اجازه این کار را نداد.ساعتی بعد، نیروهای باقیمانده به سمت پایگاه «ماسیراح» عقب نشینی کردند. عملیات «پنجه عقاب» شکست خورده بود.
ترجمه: جواد نوائیان رودسری