تکّه ای نور از سُلاله ی خدا
و در منظرِ بشریّت
با مهری بی انتها
و به گستردگی نوبهاران
و در جمعِ سرافرازان
بر اُفق زیبایِ هستی نمایان شد ؛
او محمّد بود
محمّـــــــــــــــد !
سلسله جُنبان عرصه یِ وحدانیّت
و نشانِ عظمت
و باوری راستین از قبیله یِ معرفت
و بهاری لطیف تر از هر طبیعت
و نگاهی پر از محبّت
و صفا بخشی پُرمهر بر سیمایِ حقیقت
و نگاری مملوِّ از عشق و طراوت
او محمّد بود
محمـّــــــــــــــــد !
انوارِ رحمانیِ وصفش را بر سیطره ها نوشته اند
و کبوتران سپید با آوازه یِ نامش به پرواز در آمده اند
و آسمان ها به شوقِ نگاهش متبسّم شده اند
و خیلِ همایونیِ بهترین هایِ هستی به تماشایش دل بسته اند
و فصل ها به برکتِ نامش بهاری گشته اند
و طایفه هایِ پریشان به احترامش ندایِ اتّحاد سر داده اند
و سرزمینِ خموشان به صدارتِ دعایش رونق گرفته اند
و روزگاران در انتظارِ کلامش سکوت کرده اند
و لاجوردی ترین کوه ها در برابرش سرِ تعظیم فرو آورده اند
و مشعل هایِ عبادت در سایه یِ لطفش همچنان فُروزانند
و بیماران بر لبِ ساحلِ مهرش شفا یافته اند
و غریبان به لطفِ جمالش آشنا گردیده اند
و منتظران از صلابتِ کلامش همگی سرخُوشند
و عرصه هایِ شکّ و تردید از وجودش عینِ یقینند
و امتداد نگاه ها از سیاحتِ شهرها متعجّبند
و پرندگانِ دعاگو بر بام ها پدیدارند
و ملائکه ها بر گوشه ای از فرشِ سبز رنگش نشسته اند
و به سیمایِ زیبایش چشم دوخته اند ؛
و او محمد است
محمـــــــــــــــــــــد "ص"
گل هایِ صنوبر و یاس بر گِردش نشسته
و نیلوفرانِ هزارغنچه از دیدنش شکفته
و چشمانِ اهالیِ آسمان با پیامش آراسته
و باغِ هزار رنگینِ سبزه ها با سلامش زیبنده
تا نگارِ سماواتی اش همه را به فیضِ رسانده
و بر همگان آیه هایِ عشق را خوانده
و در سیره یِ خویش خوبی ها را به ارث گذارده
و زمان را بر مدارِ ارزش هایِ آشکار و پنهانش چرخانده
تا عطوفت و عشق و معرفت سرآمد هر قبیله ای باشد ...


