۲۰ / تير / ۱۴۰۵ - 11 July 2026
17:35
کد خبر : 8680050
۰۷:۳۷

۱۳۹۵/۰۳/۰۱
تقدیم به شهید هاشم دهقانی نیا:

دستانت به بلندای آسمان رسید

اینک که دستانت به بلندای آسمان رسیده است... دست ما را هم بگیر.

به گزرش خبرگزاری بسیج از اردبیل، در بین جمعیت، صدای مردی همه را متوجه خود ساخت. همه به سوی صدا برگشتند. مرد با صدای بلند می‌گفت: «این پسر... این پسر... این پسر... پسر من نیست، پسر همه شماست. پسر اردبیل است» دو نفر زیر شانه‌های مرد را گرفته بودند و او که خمیده راه می‌رفت، باز گفت: «خوش آمدید... خوش آمدید...» و اشک می‌ریخت.

آن‌قدر ازدحام یاد بود که فقط از دور صدای جوانی را شنیدم که می‌گفت: «خواهرت...» و دیگر هق هق گریه امانش نداد. از ذهن بیننده و شنونده می‌گذشت که این افراد پدر و برادرت هستند، اما نه! امروز همه یکی شده بودیم و تو... پسر و برادر همه ما شده بودی.

در تشییع پیکرت، از کسی شنیدم که گفت: «آن یکی هنوز پیکرش پیدا نشده و مشخص نیست که زنده است یا نه، اما هاشم هر دو دستش قطع شده بود» به کجا سفر کنم؟ کجای دنیا؟ وقتی از دست قطع شده می‌گویند، کجا را باید پیدا کرد؟ به کجا باید رفت؟ جز... کربلا و یاد عباس(ع) و غیرت و شجاعت و... .

چه خوش زینب(س) که مدافع حرمی چون تو دارد که مانند ابوالفضل(ع) ایستادی و دو دستت را تقدیم کردی و سپس جانت را فدا نمودی.

امروز همه آمده بودند. ترسی ندارم بگویم اگر گشت ارشاد بود، به خیلی‌هایشان تذکر می‌داد، چه پسر و چه دختر! اما همان قطره اشک‌ها کار خودش را کرد. چه جوانانی که با چشمان خیس به سلفی گرفتن، عکاسی و فیلمبرداری از تشییع پیکر تو مشغول بودند و حتی... بر سینه و سر می‌زدند.

سخن طولانی نکنم که همه یکی شده بودم و یادت، مظلومیتت، شهادتت و غیرتت ما را از حال خود رها ساخته بود و فقط در کنار پیکرت قدم برمی‌داشتیم و می‌گفتیم: «چه افتخاری از این بالاتر که هم‌قدمت باشیم»

چندبار شنیده بودی «مرد که گریه نمی‌کنه؟!» اما امروز صدای ضجه مردان از زنان هم بالاتر رفته بود. دل‌ها آتش گرفته بود. درست مانند دل زینب(س)، باورت می‌شود؟

بگذار آسمان ببارد. هنوز صدای رعد و برق دیشب و بارش باران از ذهنم نگذشته است. نگو آسمان زودتر از همه ما به بدرقه‌ات آمده بود!

راستی، همرزمانت، همان‌ها که با تو در تیپ 37 حضور داشتند، با هم می‌خندید، شوخی می‌کردید، با اشرار می‌جنگیدید و...، امروز طاقت دوری‌ات را نداشتند.

اردبیل که شهر ابوالفضل(ع) است، تو را ابوالفضل(ع) وار تقدیم آسمانت کرد... .

هاشم جان، اینک که دستانت به آسمان رسیده است، دستان ما را هم بگیر. بگذار تا ما هم از نزدیک لذت تماشای آفتاب را حس کنیم. بگذار ماه را لمس کنیم. بگذار بر روی ستارگان بنشینیم...؛ آه... هنوز دارم زمینی فکر می‌کنم و تو آسمانی شده‌ای. باشد که وقتی دستان‌مان را گرفتی، با هم به آسمان پر بزنیم.




نویسنده: محمدحسین حسین پور


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید