كسي چه ميداند؟؟؟
شايد دلت نميخواهد برگردي!
يعني... دل برگشتن نداري... حق هم داري!! اصلا دنياي بدون جهان آرا به چه مي ارزد ؟! يا شايد... .
دلت نميخواهد آن ابهت جواني و مردانگي كه از تو در ذهن داشتيم ، با ديدن بدن تكيده و فشرده شده زير شكنجه ي صهيونيستها از خاطرمان برود!
جناب آقاي سردار بي نشان!
در اين سالهايي كه نبودي... همان سالهايي كه اسيردست شقي ترين نژاد زمين بودي ، نميداني كه چه فتنه هايي از سر گذرانديم!!
نميداني كه همين به اصطلاح ياران چه بر سر انقلاب آوردند.. نميداني چه زجرها كه نكشيديم و چه خون دلها كه نخورديم!
اما همين ما..همين همت ها و خرازي هاي نسل سوم و چهارم انقلاب بوديم كه پشت ولي فقيهمان را خالي نكرديم! وما نميدانيم چه به سر تو آورده اند... اما ميدانيم
روضه ي رأس الحسين بدجور منقلبت مي كرده!
تو هم نميداني كه اين سالها ، چه سرهايي كه به روي نيزه ي عداوت نرفته و چه همت ها و زين الدين هايي كه در راه مقاومت و حرم نداده ايم... ما نميدانيم صهيونيستها ، همانها كه به راحتي ميتوانند نوزادي را زنده زنده كباب كنند ، چه بلاها بر سر تو و سه ديپلماتمان آورده اند... اما ميخواهيم تو برگردي... هرچند دل برگشتن نداشته باشي!
حاج احمد! جوان برومند آن روزها! و پيرمرد محاسن سفيدكرده ي امروز... .
برگرد كه اين روزها تشرها و چك زدن هاي تو در گوش يك عده سرتا پا غرب زده ي بزدل كه غايت آمال خويش را در پابوسي آمريكا مي بينند ، خالي است...
انتهای پیام/ نویسنده:محمد مهدی اقبالی