در بدو ورود به موزه به تابلو «به خرمشهر خوش آمدید» بهزاد رادی برمیخورید؛ تابلویی که سالها نماد شهر خرمشهر بود و کماکان یکی از آنهاست.

مجسمههای ورقهای شکل بر پیشانی ساختمان نمادهایی از رزمندگان با تخصصهایشان. از تانکسواران و خمپارهاندازان تا نیروهای پدافند و پیاده. همه بودند برای شکست یک نیرو.

در موزه یک تصویر دو بعدی، سه بعدی میشود. دوباه خلق میشود. به ابعاد واقعیش بازمیگردد؛ حتی اگر اسیر سردی فولاد باشد. یک عکس و یک مجسمه. یک خاطره عینی شده.

محمّد جهانآرا 1358 با بازگشت به موطنش فرمانده سپاه خرمشهر شد و جهاد سازندگی شهر را برپا کرد. او فرمانده مقاومت 33 روز مردم خرمشهر در برابر دشمن بعثی بود؛ ولی سقوط وطن را به چشم دید و راه آبادان پیش گرفت. حصر آبادان شکسته شد و محمد عازم تهران شد. سفر اما در میانه راه نیمهکاره ماند و محمد در سقوط هواپیمای هرکولس سی-130 نیروی هوایی ارتش ایران لبیک شهادت سرود. وطنش شش ماه بعد به دست سربازانش آزاد شد و همرزمش (حسین فخری) «محمد نبودی ببینی» سرود تا با صدای کویتیپور جاودانه شود. این بخش مشهور ماجراست.ناصر پلنگی، نقاش همدانی تصویری از جهانآرا نگاشته که هنرمندانه و کمی غریبانه است.

لباس سبز محمد، با آن نشان که این روزها تاریخی است، بی تن او ایستاده است.

موزه محلی است برای نمایش اسناد. چیزهایی که شاید دیگر امروز نباشد. یکی همین کارت شناسایی است. نه نشانی از تایپ رایانهای است و نه هولگرامهای براق. اینجا همه چیز ساده است، به سادگی آن دست خط روی کاغذ، نگاشته شده بر کاغذی ارزان. کلمات بر خطوطش گرانی میکند.

موزه جایگاهی برای بخشهای به جای مانده از یک جنگ است. آنچه تا آستانه نیستی رفته و هستیش کماکان به جا مانده است. مسجد جامع خرمشهر یک نماد مقاوم است، نمادی که گلولهها تنش را پاره کردند؛ اما یارای شکستن پای پایبندش را نداشتند. درِ قدیمی مسجد، این روزها در موزه، جانباز از گلوله دشمن و در پسش پاسبان قرآن، چیدمانی است مفهومی.

کاشیهای هفت رنگ مسجد، لباس تن مسجدند. جنگ خراش بر این تن ملبس جای گذاشت؛ اما مسجد برهنه از کاشی نشد. کاشیها از شرم فروریختند که چرا تاب نمیآوردند. کاشی بر زمین خفته فریاد میزد که کاشانه را سفت بچسب و چون من زمینگیر نشو. بازماندگان زمیننشین، حال بر دیوار موزه مزین میکنند نگاه تو را.

و این قاب خالی نیست، در پسش حرفی نهفته است.

و دوربین «سوپر هشت» از کار نیفتاده است، کار میکند بر پرده سفید. تصویر ادامه دارد.


و این کلاه بود که بر جای ماند. بر مسیر آزادی فرو افتاده، نه از شرم که از ترس. گریز تن و لباس به جای مانده. برهنه شد دشمن و به اسارت سپرد آنچه بدان غرور میورزید. موزه زندان یک اندیشه شده است، اندیشه میهراسانم، پس هستم. خیال باطلی که فضایش سلول شیشهای سرد است.

این پایان سفر نیست. میلهها شاید ساعتی مانع باشند؛ اما فردایی برای دیدن هست. موزه دفاع مقدس خرمشهر بخش کوچکی است از آنچه این شهر دید و دم نزد. اینها مصداق بارز إن مع العسراً یسراً هستند.
=========================
عکس از احسان زیورعالم