۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
12:53
کد خبر : 8727774
۱۳:۲۵

۱۳۹۵/۰۵/۲۶
در گفت و گو با خبرگزاری بسیج منتشر شد

خاطره ای از رزمنده آزاده محمد رضا حاجی قاسمی

وارد یک پادگان شدیم، هنگام ورود به پادگان بلندگوها روشن بود و تصنیف زیبای دوره رهایی سروده زنده یاد فریدون مشیری با صدای دلنشین صدیق تعریف پخش می شد، این سرود برای من خیلی خاطره انگیزه است و هر وقت اونو میشنوم یا خاطره روز آزادی برام احیا می شود.
به گزارش خبرگزاری بسیج از کرج؛ خاطره ای از رزمنده آزاده محمد رضا حاجی قاسمی که توسط خبرنگار بسیج به مناسب روز آزاد سازی اسرای اسرانی تهیه شده است.
خاطره ای از رزمنده آزاده محمد رضا حاجی قاسمی 
 
پنج شنبه 69/6/22 اردوگاه 18 اسرای ایرانی
 
در واپسین روزهای تابستان اردوگاه حال و هوای بهاری پیدا کرده بود.نسیم تبادل در اردوگاه وزیدن گرفته بود. بعد از دو سال و اندی اسارت نیروهای صلیب سرخ پیداشون شده بود و تبادل اسرا را در این اردوگاه آغاز کرد بودند.
 
اردوگاه 18 از سه بخش مجزا تشکیل شده بود، بخش اصلی که شامل 5 آسایشگاه یا به قول عراقی ها قفس می شد، این قفس ها در واقع آشیاته تانک بودند سوله های خیلی بزرگی که کاربری آن عوض شده و محل نگهداری اسرا شده بود، قفس 1تا 3 هر کدام 1000 نفر و قفس 4 و 5 هر یک 500 نفر اسیر را در خود جای داده بودند.
 
این بخش محوطه ای خاکی و نسبتا بزرگ داشت، در فاصله حدود 500 متری بخش اصلی دو بخش روبروی هم بود.ملحق و قلعه،اسرایی که در این دو بخش نگهداری می شدند از اردوگاههای دیگر تبعید شده بودند، در ملحق 900 و در قلعه  1000 اسیر روزگار میگذراندند.
 
ملحق از شش آسایشگاه تشکیل شده بود و این آسایشگاهها سوله و آشیانه تانک نبود سالن های بزرگی بود که در هر کدام از آنها حدود 150 نفر زندگی میکردند.
 
اکثراسرای ملحق بچه های لشگر 27 محمدرسول الله بودند که در عملیات های کربلای 4 و 5 اسیر شده بودند ولی اسرای دیگه مثل سربازان ارتشی هم در بین آنها بودند.
 
بچه های قلعه هم به  همین نحو عده ای سرباز و عده ای بسیجی های لشگر 27بودند، اسم قلعه رو هم خود بچه های ایرانی گذاشته بودند چون شکل و شمایلش از بیرون کاملا شبیه قلعه بود.
 
قلعه دو برج نگهبانی داشت و دارای درب آهنی خیلی بزرگی بود، داخل قلعه یک حیات نسبتا بزرگی(حدودا 200-300 متر) بود و دور تا دور حیات تعدادی اتاق بود که اسرا در این اتاقها مستقر بودند.
 
در ضلع غربی ورودی قلعه یک راهرو L شکل بود و در قسمت ابتدایی این راهرو دو یا سه اتاق بود و در انتهای این راهرو یک اتاق خیلی کوچک بود(حدودا یک متر در یک متر) عراقی ها به این اتاق سجن یعنی زندان میگفتند.
 
در واقع اونجا سلول انفرادی بود، و هر کس که از نظر عراقی ها تخلفی میکرد چند روزی به سجن میرفت تا حالش جا بیاد، در و دیوار سجن لعنتی شاهد شکنجه ها و کتک خوردن های بچه ها بود.
 
اسرای قلعه و قفس های 1و2و3 روزهای قبل طعم شیرین آزادی را چشیده بودند و اون روز نوبت ما یعنی بچه های قفس 4 بود، اول صبح ما رو از بخش اصلی به قلعه بردند.
 
در ضلع جنوب شرقی حیات قلعه یک میز قرار داده شده بود و یکی از نیروهای صلیب سرخ پشت میز نشسته بود و اسرا را ثبت نام میکرد، بچه ها به ترتیب پشت میز قرار می گرفتند و اطلاعات شخصی خودشون از قبیل نام و نام خانوادگی تاریخ اسارت محل زندگی و ...را به مامور صلیب سرخ می گفتند و او هم اطلاعات افراد را در کارت مشخصات هر فرد ثبت میکرد.
 
مامور صلیب سرخ کاملا به زبان فارسی مسلط بود و تمام سوالات را به فارسی می پرسید، وقتی اطلاعات شخصی ثبت می شد شخص کارت خودش رو می گرفت و داخل اتاقی می شد که درست مقابل اون میز قرار داشت.
 
در اون اتاق یک نفر دیگه از نیروهای صلیب سرخ که دارای قد نسبتا بلند موهای بور و محاسن و سبیل سه تیغه بود پشت میز نشسته بود، افراد باید تنها وارد اتاق می شدند غیر از مامور صلیب سرخ و اسیری که کارت به دست وارد اتاق می شد هیچ کس دیگر حتی عراقی ها حق ورود به اتاق را نداشتند.
 
مامور صلیب سرخ که در اتاق بود فارسی بلد نبود و فقط دو جمله را تکرا میکرد، او از افراد که وارد اتاق می شدند به فارسی و البته با لهجه انگلیسی می پرسید آیا می خواهی بروی ایران؟ و اگر جواب مثبت بود با لبخندی می گفت موفق باشی و یک دست محکم می داد و کارت را مهر میکرد.
 
فرآیند ثبت نام 500 نفر از اسرا تا ظهر طول کشید، ثبت نام صلیب که تمام شد اتوبوس ها آمدند و بیرون قلعه ایستادند، جلوی درب خروجی قلعه میزی گذاشتند و روی آن به تعداد اسرا قرآن قرار داده بودند، اسرایی که آزاد میشدند یک جلد قرآن از طرف صدام لعنت الله علیه هدیه داده می شد که صفحه اول آن عکس منحوس او بود.
 
از زمان شروع تبادل اسرا (26 مرداد) نزدیک یک ماه میگذشت و بچه های ارد گاه از این فرصت یک ماهه استفاده کرده و برای روز تبارل برنامه های خاصی را تدارک دیده بودند.
 
یکی از این برنامه ها نگرفتن قرآن بود، در طول دوران اسارت ما در قفس فقط یک قرآن داشتیم و برای خواندن قرآن باید نوبت می گرفتیم و ساعت ها در نوبت می ماندیم تا بتوانیم قرآن بخوانیم.
 
اما اکنون که داشتیم آزاد می شدیم عراقی ها می خواستند با هدیه دادن قرآن مقابل دوربین های تلویزیونی به نفع خودشان تبلیغ کنند و بچه ها هم با این کار تصمیم گرفتند که نقشه انها را بر هم بزنند.
 
قرار بر این بود که وقتی عراقی ها قرآن را به طرف اسرا می گیرند ما در پیشگاه قرآن خم شده آن را بوسیده و از گرفتنش امتناع کنیم.
 
هنگام خروج از قلعه فرمانده اردوگاه آمد، نام آن بعثی خبیث نقیب عباس (نقیب به معنی سروان) بود، افسر سیه چرده ی لاغر اندام با موهای مجعد،صورتی کشیده و شش تیغه و سبیل کم پشت.
 
پای چپش در جنگ مجروح شده بود و از زانو به پایین مصنوعی بود، نقیب عباس قرآن را برداشت و مقابل اسرایی که از درب خارج می شدند گرفت،  اما اسرا یکی یکی جلو می آمدند به ساحت مقدس قرآن عرض ادب کرده آن را بوسیده و بدون اینکه قرآن را تحویل بگیرند از قلعه خارج می شدند.
 
نفر اول، دوم، سوم،...پنج شش نفر که بدین ترتیب عمل کردند نقیب عباس عصبانی شد و با دست نحسش محکم روی قرآن ها کوبید و با فریاد و لهجه عربی گفت" بابا قرآن " .
 
من هم که نزدیک نقیب عباس بودم از اهانت اون به قرآن برافروخته شدم و با عصبانیت داد زدم که نزن رو قرآن گناهه معصیته، بعد از اون نقیب عباس با چهره ای در هم کشیده و عصبانی از قلعه بیرون رفت.
 
همگی از قلعه بیرون اومدیم و سوار اتوبوس ها شدیم، ساعت حدود 3 بعدازظهر بود که اتوبوس ها به از اردوگاه بیرون اومده و به سمت مرز خسروی حرکت کردند. دیگه آخرین باری بود که چهره منفور بعثی ها رو میدیدیم، نامردانی از نسل کوفیان.
 
نزدیک غروب بود که به مرز رسیدیم از اون طرف هم اتوبوس های حامل اسرای عراقی آمدند، اتوبو س ها از کنار هم رد شدند و در حین حرکت اسرای عراقی شعار "بالروح بالدم نفدیک یا صدام" سر می دادند.
 
بدبخت ها نمی دانستند که به محض ورود به عراق باید دوباره به جنگ بروند، قبل از اینکه از مرز رد شویم یکی دیگه از برنامه هایی که از قبل طراحی شده بود را اجرا کردیم.
 
برنامه مورد نظر زدن سربندهایی با نام مبارک ائمه اطهار بر پیشونیهامون بود، این سربندها در فاصله یک ماهه تهیه کرده بودیم.
 
تهیه این سربندها با توجه به امکانات محدود خیلی سخت بود، به منظور تهیه سربند به تعداد زیاد(حدود 6000 ) به یک سری لوازم از جمله پارچه عرض باریک، تیغ برای برش پارچه، فیلم رادیولوژی و رنگ احتیاج داشتیم.
 
برای تهیه پارچه از پتوهایی که عراقی ها در اختیارمان گذاشته بودند استفاده کردیم، دور تا دور پتوها نواری از پارچه رنگی بود که تمام آنها را شکافتیم، فیلم رادیولوژی و تیغ جراحی هم از بهداری اردوگاه سرقت کردیم، امامتاسفانه یادم نیست رنگ رو چه جوری تهیه کردیم.
 
بچه هایی که خطاطی بلد بودند ابتدا با خودکار روی فیلم های رادیولوژی متن ها را نوشته و بعد با تیغ برش می دادند فیلم را روی پارچه گذاشته و روی اون رنگ ریخته و متن روی پارچه ثبت می شد.
 
دو نکته که باید متذکر شوم اول اینکه خودکار مطلقا ممنوع بود و اگه از کسی میگرفتند شدیدا تنبیه میشد، اما بچه ها با استفاده از کاردستی هایی که درست می کردند (مثل تسبیح که از هسته خرما درست می کردند) و معاوضه اون با خودکار و لوازم مورد نیاز با نگهبانان عراقی به اقلام مورد نظر دست پیدا می کردند.
 
البته این کار برای سربازای عراقی هم جرم بود، دوم؛ تمام این عملیات تولید سربند باید مخفیانه و دور از چشم عراقی ها انجام میشد و این موضوع کار را سخت می کرد به همین دلیل تعدادی از بچه ها وظیفه دیدبانی را بر عهده داشتند و مواظب بودند تا عملیات لو نرود.
 
 چندین روز طول کشید تا کار به نحو مطلوب انجام شود، سربندها بین همه توزیع شد، قرار بر این بود که هر فردی در روز تبادل، سربندش را زیر لباسش مخفی کند و نزدیک مرز بیرون بیاورد و به پیشانیش ببندد و به این ترتیب یک ضد حال به عراقی ها بزنیم.
 
هر کدا م از قفس ها یک تلویزیون داشتند که برنامه کانال های عراق را پخش میکرد، تلویزیون عراق از روزشروع تبادل هر شب اخبار تبادل اسرا را نشان میداد.
 
شبی که اولین کاروان از اردوگاه ما برای تبادل به مرز رفت، همه جلوی تلویزیون نشسته و منتظر اخبار بودیم و میخواستیم ببینیم که زحمت دسته جمعی بچه ها به بار نشسته و بچه ها توانستند سربندها رو ببندند یا نه؟ اون شب اخبار پخش شد اما هیچ تصویری از اسرای ایرانی نشان نداد و ما مطمئن شدیم که کار به نحو مطلوب انجام شده و به همین دلیل تلویزیون عراق تصاویر اسرای ایرانی رو نشان نداده است واین مسئله باعث شده بود که موجی از شادی و شور و شعف در بین بچه های اردوگاه راه بیفتد.
 
به هر حال سربندها را درآوردیم و به پیشانی هایمان بستیم و از مرز رد شدیم و از اتوبوس ها پیاده شدیم شور و حال عجیبی داشتیم.
 
بچه های سپاه به استقبالمان آمده بودند و بعد سوار اتوبوس های ایرانی شده و به سمت قصر شیرین حرکت کردیم، وقتی به قصر شیرین رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود.
 
وارد یک پادگان شدیم، هنگام ورود به پادگان بلندگوها روشن بود و تصنیف زیبای دوره رهایی سروده زنده یاد فریدون مشیری با صدای دلنشین صدیق تعریف پخش می شد، این سرود برای من خیلی خاطره انگیزه است  و هر وقت اونو میشنوم یا خاطره روز آزادی برام احیا می شود.
 
 
 
خبرنگار بسیجی: ف.هاشمی

گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید