چندروزی ازشروع کلاس ها گذشته بود…
هر چقدر به بچه ها میگفتم که توی کلاس نباید زباله بریزن بازم کار خودشونو میکردن..
حقم داشتن تقریبا،کلاس کثیف بود و اون چند تا دونه هسته ی خرمایی که اونا مینداختن به چشم نمی اومد..
اون روز تصمیم گرفتم به صورت عملی بهشون یاد بدم که کار بدشونو نباید انجام بدن..
همین که رفتم سرکلاس جارو وخاک انداز برداشتم و بابچه ها شروع کردیم به مرتب کردن کلاس..
توی کلاسمون دوتا موکت بود…
صندلی نداشتیم و بعد از دو روز پیگیری بهمون دوتا موکت داده بودن..
یکیش روباز کرده بودم و بچه ها روش مینشستن و اون یکی هم همونطور که آورده بودن گوشه ی کلاس مونده بود…
قرارشد بچه ها موکتا روجابجاکنن و من آشغال ها رو ببرم بیرون..
یه پام بیرون بود و یه پام توی کلاس که یهو همشون خاله رو صدازدن ..
بدو رفتم توی کلاس…
روی دیوار یه عنکبوت بزرگ وایساده بود و طبق گفته یکی از بچه ها از همون موکت بازنشده اومده بود بیرون…
درکل دلِ کشتن یه مورچه رونداشتم…