به گزارش خبرگزاری بسیج از قم، 14 مهر ماه 1339 بود که در روستای فردو قم و در خانواده حاج علی اکبر محمدی فردویی، نوزادی به دنیا آمد که او را علیرضا نام نهادند.
علیرضا تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را در همان فردو گذراند و سپس به دلیل مشکلات اقتصادی خانواده و همچنین فقدان دبیرستان در روستا به قم آمد تا ضمن ادامه تحصیل، به کار هم مشغول شود.
او پس از مدتی در یک تعمیرگاه خودرو، مشغول کارگری شد.
تربیت خانوادگی علیرضا و افتخار پدرش به تقلید از حضرت روح الله، ریشههای تفکر انقلابی را در او هم ایجاد کرده بود؛ لذا او در دوران مدرسه از تغذیه دولت استفاده نمیکرد؛ وقتی برای شاه دعا میخواندند او سکوت میکرد و همچنین نوبت خواندن خودش که میشد دعا را نمیخواند.
در عین حال در جشنهایی که برای شاه میگرفتند، شرکت نمیکرد و حتی در جشنهای 2500 ساله، یک شب به تنهایی آذینبندی اطراف پاسگاه فردو و مدرسه را پاره کرد.
علیرضا با اوجگیری انقلاب مردمی، به خیل انقلابیون پیوست و فعالانه در راهپیماییها، پخش اعلامیه و سخنرانیها شرکت داشت که گاهی هم به دستگیری و زندانی شدنش انجامید.
در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب و بر اثر حادثهای پایش شکست؛ اما این هم باعث نشد تا از حضور در خیابان و راهپیمایی غفلت ورزد.
و اما انقلاب که به پیروزی رسید به عضویت سپاه درآمد و با شروع جنگ تحمیلی به جبههها پیوست. حالا مدتهای طولانی در منطقه میماند و خیلی دیر به دیر به مرخصی میآمد.
مادر به گمان اینکه تأهل و همسر میتواند او را بیشتر در شهر نگه دارد، با اصرار او را مجاب به ازدواج کرد؛ اما زن و زندگی هم توانایی پایبند کردن او را نداشت.
مادر همسرش نقل میکند که علیرضا در خواستگاری به او گفته است: «من نمیتوانم سلاحم را زمین بگذار.»
در عین حال در کشاورزی بسیار کمک حال پدر بود. همچنین همیشه و حتی در مناطق عملیاتی آراسته بود و با لباس تمیز و مرتب دیده میشد.
علیرضا قلب رئوفی داشت و هرگاه به مرخصی میآمد، مقید بود تا پسر نابینایی از اعضای فامیل را به گردش ببرد.
او در جبهه، کم کم قابلیتهای خود را نشان داد و به عنوان جانشین گردان ادوات لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) انتخاب شد؛ در کار و مسؤولیتش جدی بود.
نقل است که در عملیات بدر، برای ساعاتی مهمات به آنان نرسیده بود. بلافاصله بیسیم را آوردند تا با عقبه تماس بگیرد.
علیرضا به کسی که مسؤولیت پشتیبانی را داشت، چنین گفت: « اگر تا سه ساعت دیگر مهمات را اینجا رساندی که هیچ، اگر نرساندی میآیم آنجا و خودت را به جای گلولههای خمپاره بر سر دشمن میریزم».
میگویند دو ساعت و چهل دقیقه بیشتر طول نکشید که حدود 800 گلوله به سوی آن منطقه سرازیر شد.
او در عین حال سربازی شجاع و بیباک بود و در چند نوبت در جبهههای حق علیه باطل، مجروح و جانباز شد، اما به بستری شدنهای طولانی مدت یا زیاد به مرخصی آمدن عادت نداشت و بیشتر در جبهه بود و اما عشق اهل بیت در تار و پودش تنیده بود.
یکی از همرزمانش نقل میکند که: « قبل از عملیات والفجر هشت، در سنگر آتشبار واحد خمپاره لشکر، عزاداری به پا شد. یک مقدار صدای سینه زنی و ذکر یا حسین زیاد شد. کسی به سمت سنگر دوید، پرده را بالا و فریاد زد: «ساکت، ساکت».
او علیرضا محمدی بود. گفت: مگر شما نمیدانید الان شب است و احتمال میرود صدای شما به آن طرف اروند برسد؟ مگر نمیدانید که شما مخفیانه به اینجا آمدهاید؟ چرا اینقدر صدایتان را بلند کردید؟ این را گفت و رفت.
عزاداری تقریبا به هم خورد و بچهها رفتند توی لک.
رفتم سمت ساختمان فرماندهی گردان ادوات؛ بلکه به او بگویم بهتر بود با متانت و آرامش بیشتری به بچهها تذکر میدادی.
در تاریکی شب او را کنار منبع آب دیدم که نشسته و گریه میکند. به او که رسیدم بلند شد و گفت: چرا باید اینطور باشد که ما حتی نتوانیم برای ائمه معصومین(ع)، برای شهادت مظلومانه امام حسین(ع) عزاداری کنیم؟ چرا این قضایا را پیش آوردند که بعد از 1400 سال هنوز ائمه ما مظلوم باشند؟ خدا لعنت کند کسانی که این روزها را بر سر ائمه(ع) و شیعیان آوردند. وقتی او را در این حال دیدم و متوجه ناراحتیاش شدم، از گفتن حرفهایم صرف نظر کردم».
و این سرباز شجاع لشکر اسلام سرانجام در حالیکه تنها 25 سال داشت، مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفت و در عملیات والفجر 8 در منطقه عمومی فاو به درجه رفیع شهادت نائل آمد تا پس از چند روز در گلزار شهدای علی بن جعفر (ع) قم به خاک سپرده شود.
و این نیز، وصیت نامه الهی اوست؛ وصیتنامهای که با آیهای از قرآن شروع میشود، با توصیههایی کاربردی برای خانوادهها و جوانان ادامه مییابد و با شعری زیبا همراه با دعا برای سلامتی اسلام و امام به پایان میرسد.
بسم الله الرحمن الرحیم
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
گمان مبرید آن کسانی که در راه خدا کشته شدند مردهاند بلکه زنده اند و نزد خدایشان روزی دارند.
با رسیدن ماه محرم ماهی که خون بر شمشیرها پیروز شد، هاشمیان بر بنیعباس پیروز شدند، ماهی که خون اباعبدالله الحسین(ع) بر روی زمین ریخت و ماهی که حسین بن علی(ع) تمامی را دعوت به جهاد کرد.
حال، زمان تکرار شد و حسین زمان قیام کرده و یزید زمان یعنی صدام کافر به کشور ما نه بلکه به خاک اسلامی ما تجاوز کرده، حال یاری میخواهد باید شتافت و کوتاهی نکرد.
با درود بر سالار شهیدان حسین بن علی(ع) و سلام بر بزرگ منجی بشریت امام زمان و درود فراوان بر فرمانده کل قوا امام خمینی که طلیعه افزون این انقلاب اسلامی است، این وصیتنامه را شروع میکنم. چند نکته با جوانان غیور دارم و یک نکته با مادران.
با اینکه مادران، چه مادرانی، شیرزنان بگو که چطور ایثار میکنند و فرزندانشان را مانند اسماعیلها به جبهه میفرستند و با جوانان که بهترین کارکرد و فداکاری در جبهه ها و پشت جبهه دارند
اما ای جوانان! نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین(ع) در میدان نبرد شهید شد. ای جوانان! مبادا در غفلت بمیرید که علی(ع) در محراب شهید شد.
وای مادران! مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که در محضر خدا نمیتوانید جواب حضرت زینب(س) را بدهید که او تحمل 72 شهید را کرد.
همه مثل مادر وهب، جوانانتان را به جبهههای نبرد بفرستید و حتی جسد آنان را تحویل نگیرید چون مادر وهب فرمود بدن و سری را که در راه خدا دادم پس نخواهم گرفت.
ای برادران! استغفار و دعا را از یاد مبرید که بهترین درمان دردها دعاست. همیشه به یاد خدا بوده و باشید و هیچوقت از ولایت فقیه دور نشوید و روحانیت را از خود دور نبینید و امام از جان عزیزترمان را فراموش نکنید و همه مواقع امام را دعا کنید و زیر هیچ چتر و گروه و سازمانی نبوده فقط خط امام.
پس مادرم، ناراحت نباش. وحی به من رسیده و برای من امکان بازگشت برای زندگی نیست.
اکنونکه این وصیتنامه را مینویسم ساعتهایی دیگر به حمله نمانده آن هم چه حملهای و چه شوری.
حسین جان! اینان عاشقاند، امشب چه نینوایی خواهد شد، حسینیان دور هم نشستهاند و همدیگر را میبوسند و همدیگر را بغل میکنند، عجب صفایی، بیاختیار میگریم، اشک شوق میریزم.
چه کربلایی خواهد شد، دستهها، گردانها، تیپها، یگانها همه آمادهاند، همه مشغول کارند؛ یکی وصیتنامه مینویسد، یکی آموزش میبیند، راستی کربلا تکرار شده، یکی خداحافظی میکند.
برادران جوان از قافله عقب نمانید، خود را آماده کنید که اگر عَلَم از دست دوستت افتاد بیایی و برداری؛
مادرم! دوست داشتم میبودی و قافلههای حسینی را میدیدی که به طرف کربلا در ماه محرم آن هم در چه شبی حرکت کردهاند.
خدا نگهدار امام عزیزمان باشد.
دیگر عرضی نیست جز دعا به جان امام و اسلام.
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشتخو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن مهراس
مردار بود هر آنکه او را نکشند.
علیرضا محمدی