خبرگزاری بسیج- سرویس فرهنگ و جامعه
در این مـجال، بـه شرححالی از بانوانی که راوی امام حسین (ع) بودهاند و حدیثی از آن حضرت یا احـوال یا کردار آن بزرگوار را نقل یـا گزارش کردهاند، میپردازیم. قابلذکر آنکه «حدیث» و «سنّت» در اصطلاح محدثان، مترادف و بـه مـعنای گزارش از قول و فعل و تقریر معصوم (ع) است.
حَبابه الوالِبیه
حَبابه، دختر جعفر اسدیه والِبیه،و کنیهاش «ام الندی» یا «ام البـراء» بود. حبابه نه ماه پس از ملاقات با امام علی بن موسیالرضا (ع)، رحلت کرد. آن حضرت وی را در پیراهن خود کفن کرد و مجموع عمر حبابه تقریباً ۲۳۰ سال بود .
ابوبصیر از امام صادق (ع) دربـارۀ حـبابه روایت میکند که فرمود: «هنگامیکه مردم به دیدار معاویه میرفتند، حبابه الوالبیه نزد امام حسین (ع) رفت. وی زنـی بـسیار کـوشا و عابد بود و پوستش به شکمش چسبیده بود.» از حدیثی که کلینی روایـت کرده است و در بخش احادیث خواهد آمد نتیجه میگیریم که حبابه از اصحاب امیرالمؤمنین، امام حسن(ع)، امام حسین،(ع) امـام سجاد(ع)، امـام باقر(ع)، امام صادق(ع)، امام موسی الکاظم(ع) و امام رضا (ع) بود و زمـان ایـن بزرگواران را درک کرد و به خدمت ایشان رسید و به «صاحبه الحصاه» معروف شد.
هنگامیکه خدمت امام علی بـن الحـسین (ع) رسید، ۱۱۳ سال داشت. امام (ع) دعا فرمودند که جوانی به حبابه بـازگردد و بـا انـگشت به او اشاره کردند. چنین هم شد و حبابه تا زمان امام علی بن موسی (ع) زنـده بـود و آن حضرت را ملاقات کرد .
ابن داود حلّی، حبابه را از اصحاب امام حسن (ع)، امام حسین (ع)، امام سجاد (ع) و امام بـاقر (ع) شمرده است. علامه مامقانی مینویسد: «حبابه از اصحاب امیرالمؤمنین (ع)، الحسن (ع)، الحسین (ع)، السجّاد (ع)، الباقر (ع)، الصادق (ع)، الکـاظم (ع) و الرضـا (ع) است.» وی پس از بیان حدیث حبابه، مینویسد: «هذا یَدلُّ عَلی علوِّ شأنها و جلالتها فـَوقَ الْعـِدالَهِ والوَثاقَهِ»؛ «این حدیث دلالت بر جلالت و بلندی مرتبه و مقام حبابه دارند که بیش از عدالت و وثـاقت است.»
مـیرزا مـهدی استرآبادی نیز نام وی را در زمرۀ بانوانی آورده که از ائمۀ اطهار (ع) روایت کردهاند .
این بانو از امیرالمؤمنین علی(ع)، امـام حـسین(ع)، امام حسن(ع)، امام باقر(ع)، امام سجاد(ع)، امام صادق(ع)، امام موسی بن جـعفر(ع) و امـام رضـا (ع) روایت کرده است.
«محمد بن یعقوب به اسناد خود از عبدالکریم بـن عـمرو خُثعمی از حبابه والبیه روایت میکند که گـفت: «رَأیـْتُ اَمـیرَالْمؤمِنینَ علیهالسلام فی شُرْطَهِ الْخَمیسِ ... (الیان قـالَتْ) فـَقُلْتُ لَهُ: یا أمیرَالْمؤمنینَ ما دَلالَهُ الاِمامَهِ یَرْحَمکَ اللّهُ؟ قالَتْ: فَقالَ عَلَیهِ السَّلام: اِئتینی بـِتِلْکَ الْحـَصاهِ وَ أشارَ بِیَدِهِ الی حَصاهٍ فَأتَیْتُهُ بـِها فـَطَبَعَ لی فیها بـِخاتَمِهِ، ثـُم قـالَ لی یا حَبابَهُ اذا ادّعی مُدَّعٍ الاِمـامَهَ فـَقَدَر أنْ یَطْبعَ کَما رَأیْتِ فَاعْلَمی أنَّهُ امامٌ مُفْتَرَضُ الطّاعَهِ، وَ الامامُ لا یَعْزُبُ عـَنْهُ شـَیءٌ یُریدُهُ. قالَتْ: ثُم انصَرَفْتُ حَتّی قـُبِضَ أمیرُالمؤمِنینَ علیهالسلام فَجِئتُ الیَ الْحـَسَنِ علیهالسلام وَ هُوَ فی مَجْلِسِ أمـیرِالمؤمِنینَ عـلیهالسلام وَالنّاسُ یَسْألونَهُ، فَقالَ: یا حَبابَهُ الْوالِبیَّهُ، فَقُلْتُ: نَعَمْ، یا مَولایَ. فَقالَ: هاتی مـا مـَعَکِ. قالَتْ: فَأعْطَیْتُهُ فَطَبَعَ فیها کـَما طـَبَعَ أمـیرُالمؤمنینَ علیهالسلام. قالَتْ: ثـُم أتـَیْتُ الْحُسَینَ علیهالسلام وَ هُوَ فـی مـَسْجِدِ رَسولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فَقَرّبَ وَ رَحَّبَ، ثُم قالَ لی: اَنّ فی الدلاله دلیلاً علی ما تـُریدینَ اَفـتُریدینَ دلالهَ الامامهِ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ یا سَیّدی. فـَقالَ: هـاتی ما مـَعَکِ، فـَناوَلْتُهُ الحـَصاهَ فَطَبَعَ لی فیها. قالَتْ ثـُم أتَیْتُ عَلیَّ بنَ الْحُسَیْنِ علیهالسلام وَ قَدْ بَلَغَ بِیَ الْکِبَرُ ألی أنْ اَرْعَشْتُ وَ أنا أعُدُّ یَومَئِذٍ مـِائَهً وَ ثـَلاثَ عَشَرَهَ سَنَهً فَرَأیْتُهُ راکِعا وَ ساجِدا وَ مـَشْغولاً بـِالْعِبادَهِ فـَیَئِسْتُ مـِنَ الدَّلالَهِ، فـأوْمَأَ الَیَّ بِالسَّبّابَهِ فـَعادَ الیَّ شَبابی. فَقُلْتُ: یا سَیِّدی، کَمْ مَضی مِنَ الدُّنیا وَ کَمْ بَقِیَ؟ فَقالَ: أما ما مَضی فَنِعْمَ وَ أما مـا بـَقِیَ فَلا. قالت: ثم قال لی: هاتی مـا مـَعَکِ فـَأعْطَیْتُهُ الْحـَصاهَ فـَطَبَعَ لی فیها. ثُم أتَیْتُ اَباجَعْفَرَ علیهالسلام فَطَبَعَ لی فیها، ثُمَ أتَیْتُ أبا عَبدِاللّه علیهالسلام فَطَبَعَ لی فیها. ثُم َأتَیتُ اباالحَسَنِ موسی علیهالسلام فَطَبَعَ لی فیها ثُم أتَیْتُ الرِّضا علیهالسلام فـَطَبَعَ لی فیها»؛ «امیرالمؤمنین (ع) را در میان سپاه دیدم و ... به آن حضرت گفتم: خدا رحمت کند شما را، ای امیرالمؤمنین! نشانۀ امامت چیست؟ فرمود: آن سنگریزهها را بده و با دستش به سنگریزهای اشاره کرد. آن را به آن حضرت دادم و برای من روی آن مُهر نهاد. سپس به من فرمود: ای حبابه، چنانچه شخصی ادعای امامت کرد و همین کار را توانست انجام دهد، بدان که او امام واجبالاطاعه است و امامی است که هر چه را بخواهد، بـرایش مـمانعتی نیست. حبابه میگوید: از نزد آن حضرت مرخص شدم. وقتی امیرالمؤمنین (ع) رحلت کرد، نزد امام حسن (ع) رفتم. او در جایگاه امیرالمؤمنین بود و مردم از او سـؤالاتی مـیپرسیدند. فرمود: ای حبابه والبیه! گـفتم: بـله، مولای من. فرمود: آنچه به همراه داری بیاور. آنها (سنگریزهها) را تقدیم کردم، بر آنها مهر نهاد. پسازآن نزد امام حسین (ع) رفتم، درحالیکه در مسجد پیامبر (ع) بود. نزدیک آمد و مرحبا گفت، سـپس بـه من فرمود: «انَّ فی الدَّلالَهِ دَلیلاً عَلی ما تُریدینَ أَفَتُریدینَ دَلالَهَ الامامَهِ؟» گفتم: بله آقای من! پس فرمود: آنچه را به همراه داری، بیاور. شنها را تقدیم کردم. پس بر آنها مهر نهاد. حبابه مـیگوید: سـپس بر عـلی بن الحسین (ع) وارد شدم و این در زمانی بود که به پیری رسیده بودم و بدنم دچار لرزه شده بود و مـن در آن موقع، یکصد و سیزده سال داشتم. او را در حال رکوع و سجود و مشغول عبادت دیـدم. از ایـنکه مـرا (به امام) راهنمایی کند مأیوس شدم، اما با انگشت سبابه بهطرف من اشاره کرد و جوانی بـه مـن بازگشت. بعد گفتم: سرورم! چقدر از دنیا سپریشده و چقدر مانده است؟ فرمود: آنـچه گـذشته خـوب بوده، ولی آنچه مانده، نه. حبابه میگوید: سپس به من فرمود: آنچه را با خود داری بده. پس سـنگریزهها را تقدیم کردم و بر آنها مهر نهاد. سپس بر ابوجعفر (ع) وارد شدم و او نیز بـر آنها مهر نهاد. بـعد بـر اباعبدالله (امام صادق) علیهالسلام وارد شدم و او نیز برایم آنها را مهر کرد. سپس بر امام موسی ابوالحسن (ع) وارد شدم و آنها را برایم مهر کرد. آنگاه بر امام رضا (ع) وارد شدم و او نیز آنها را برایم مـهر نهاد.»
از حبابه نقل شده است که گفت: «آیا حدیثی را که از اباعبدالله حسین بن علی (ع) شنیدهام، برایتان بازگو کنم؟ گفتند: بلی. گفت: شنیدم حسین بن علی (ع) فرمود: «نحن و شیعتُنا علیَ الفـطرهِ آلتی بَعثَ اللهُ علیها محمدا ـ صلیالله علیه و آله ـ و سائرُ الناسِ منها بُرءآء»؛ «ما و شیعیان ما بر فطرتی هستیم که خداوند محمد را ـ که درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ بر آن فطرت برانگیخت و مردمان دیگر از آن بـه دورند.»
در حدیث دیگری، او از امام حسین (ع) چنین نقل کرده است: «بر آن حضرت (ع) وارد شدم و سلام کردم و سلام مرا پاسخ داد و مرا خوشامد گفت. سپس فرمود: «ما بطأبکِ عن زیـارتنا و التـسلیمِ علینا، یا حبابه؟»؛ چه چیز تو را از دیدار ما بازداشته است، حبابه؟ گفتم: آنچه سبب کندی من در دیدار شما شده، بیماری است که بر من عارض شده. فرمود: چه چـیزی اسـت؟ حـبابه میگوید: روبندم را که منطقۀ پیـسی گـرفته مـرا پوشانده بود، برگرفتم. آن حضرت دستش را بر محل بیماری گذاشت و دعا کرد. هنوز دعایش تمام نشده بود که دستش را برداشت و خداوند آن بـیماری را از مـن بـرطرف کرد. سپس فرمود: «یا حبابهَ، انّه لیس احـدٌ عـلی ملّهِ ابراهیمَ فی هذه الاُمهِ غیرِنا و غیرِ شیعتنا و مَن سواهم مِنها برءآء.»
سخنان حضرت زینب (ع) پس از شهادت سالار شهیدان و خطبههای آن حـضرت در بـازار کوفه و در بارگاه ابن زیاد و دربـار یـزید در شام، چـنان قـوی و تـکاندهنده بودند که همگان را به حیرت واداشـت