به گزارش خبرگزاری بسیج از قم، نخستین روزهای ماه صفر، یادآور ورود کاروان اسرای اهل بیت عصمت و طهارت(ع) به شام و حکایات مربوط به مظلومیت آنان، به ویژه شهادت نازدانه امام حسین (ع) یعنی حضرت رقیه(س) است.
در این بین شاعران ایرانی و از جمله شاعران عش آل محمد(ص)، ابیاتی در مظلومیت و شهادت این بانوی باکرامت سرودهاند.
رضا یزدانی یکی از این شاعران است که از زبان حضرت رقیه(س)، عاشقانهای برای حضرت اباعبداللهالحسین(ع) سروده است:
نیزه دارت به من یتیمی را
داشت از روی نی نشان میداد
زخم هرچه گرفت جان مرا
هر نگاهت به من که جان میداد
تو روی نیزه هم اگر باشی
سایهات همچنان روی سر ماست
ای سر روی نیزه! ای خورشید
گرمیات جان به کاروان میداد
دیگر آسان نمیتوان رد شد
هرگز از پیش قتلگاهی که ...
به دل روضه خوان تو که منم
کاش قدری خدا توان میداد
سائلی آمد و تو در سجده
"اِنّما"یی دوباره نازل شد
چه کسی مثل تو نگینش را
این چنین دست ساربان میداد؟
کم کم آرام میشوی آری
سر روی پای من که بگذاری
بیشتر با تو حرف میزدم آه
درد دوری اگر امان میداد
و اما رضا جعفری به عنوان یکی دیگر از شاعران حرم اهل بیت(ع)، این شعر را در وصف مظلومیت حضرت رقیه(س) و درد دل عاشقانه آن حضرت با سر بریده امام حسین (ع) می سراید:
بعد از سلام و تعارف و عرض ارادتی
تو محشری، تو حرف نداری، قیامتی
اینجا که نیست هیچ ملالی بدون تو
غیر از نفس کشیدن رنج سلامتی
روز خوشی نداشتم و سخت خستهام
این لحظه هم به دست نیامد به راحتی
تو غیرتت اجازه نمیداد بین جمع
بر دامنم بخوابی و من هم خجالتی
حالا که وقت هست برای سبک شدن
بابا، مزاحمم شده این درد لعنتی
پس من کجا برای شما درد دل کنم
اینجا خرابه است، نه مسجد، نه هیئتی
اینجا که صبح از افق شام میدمد
خورشید بی تشعشعی و بی هویتی
این چند روزه دائما اینجا نزول داشت
بارانی از کبودی گلهای صورتی
از دامن مونّثشان رقص میچکید
در مردم مذکرشان نیست غیرتی
امشب که جلوههای تو را میهمان شدم
دعوت شدم به صرف غذاهای حضرتی
امشب شب وصال خدا و رقیه است
بابا تو هم به دیدن این عشق دعوتی
این نیز شعری است از یکی از مفاخر شعر آئینی قم و ایران که در رثای حضرت رقیه (س) و از زبان ایشان، چنین ندا میدهد:
منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گرچه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم
یم رحمت شده هر قطرهای از اشک روانم
عظمت، فتح، ظفر، سایهای از قد کمانم
ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من
زده از پنجه دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسه زهرا و حسین است به رویم
مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم
پای تا سر همه آئینه زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم
اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه
همه جا گشته عزاخانه من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه
خارها بود که می رفت فرو بر جگر من
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من
دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته
دلم از داغ، کباب و سرم از سنگ شکسته
رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته
به رُخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه
نغمه ام "یا اَبَتا" و قفسم گشته خرابه
طوطی وحیام و پر سوخته شام خرابم
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم.
او در ادامه این شعر به زبان عاشقانه امام حسین (ع) با دختر سه ساله خود اشاره میکند و میآورد:
پدر آمد دل شب گوشه ی ویرانه به خوابم
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم
گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله
هرچه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم
آنچه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم
تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم
این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم
قاتل سنگدلم چون به تو بی واهمه می زد
دیدم انگار که سیلی به رخ فاطمه می زد.
"میثم" در ادامه همین شعر، باز از زبان حضرت رقیه (س)، ماجرای اسارت شام را چنین به تصویر میکشد:
حیف از آن خواب که تبدیل به بیداری من شد
گرم از شعله ی دل، بزم عزاداری من شد
عمهام باز گرفتار گرفتاری من شد
نه خرابه که همه شام پر از زاری من شد
لحظه ای رفت که دلدار به دلداریام آمد
یار رویاییام این بار به بیداریام آمد
شب تار و طبق نور و من و رأس بریده
من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده
گفتم ای یار سفر کرده ی از راه رسیده
من یتیمم ز چه رو اشک تو جاری ست ز دیده
آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم
حال بگذار که رگهای گلوی تو ببوسم
عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم
عوض میوه ی نایاب، سر آورده برایم
سر باباست که خون جگر آورده برایم
صورت غرقه به خون از سفر آورده برایم
ای نبی از دل و جان لعل لبان تو مکیده
چه کسی تیغ به رگهای گلوی تو کشیده
از همان دست که رگهای گلوی تو بریده
مانده بر یاس رخ نیلی من جای کشیده
بعد از آن ضربه جهان گشته مرا تار به دیده
یادم افتاد از آن کوچه و زهرای شهیده
زیر لب "یا ابتا" داشتم و زمزمه کردم
گریه بر مادر مظلومه ی خود فاطمه کردم
طایر وحی ام و در کنج قفس ریخت پَر من
شسته شد دامن ویرانه ز اشک بصر من
کس ندانست و نداند که چه آمد به سر من
سوز "میثم" نبود جز شرری از جگر من
گریه ها عقده شده یکسره در نای گلویم
غم دل را به تو و عمه نگویم، به که گویم؟
اینگونه است که شعر آئینی قم با این کلمات و واژگان و با این ساختار منظوم، در رثای حضرت رقیه خاتون (س) نوحه ها سر داده است و از زبان او، عاشقانههایی با سر پدر دارد:
اینجا پدر خرابه شام است، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما، با غروبها
راستی هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من! به تو چادر چقَدَر می آید.