"رفتی"
رفتی دلم گرفته ، دگر وا نمی شود
گویند: صبرپیشه کن ، اما نمی شود
آنکه خبر ندارد ، از این آتش دلم
در زیر بار درد ، قدش* تا نمی شود
اینکه شکسته قامت او ازغمت، منم
زخمی به دل نهفته ، مداوا نمی شود
ازخویش و آشنا چه کشیدم، بگویمت؟
این درد را، ز غصه دلم وا نمی شود
این درس را، به تجریه آموختم کنون
درد آشنا، به غیر تو، پیدا نمی شود
دراین دل شکسته من، جای جزتونیست
هر بی صفا، به این دل من جا نمی شود
من درد خویش دارم و اندوه خویش را
صاحبدلی، ز درد تو، جویا نمی شود
دست مرا بگیر، از این غمکده ببر
با بی دلان، حدیث تو، معنا نمی شود
آنان که، در سراب گرفتار گشته اند
آنجا سخن، ز عشق و دل ما نمی شود
دردت به جان، خریدم و یکجا فروختی
بهتر از این معامله، سودا نمی شود
امروز نیز، با تو دلم، نغمه سازکرد
فریاد دل، به نرمی و نجوا نمی شود
همواره با تو هستم و با من، تو نیز، باش
گرنه، سرود و شعرتو شیوا نمی شود
پرهیز می کنم چو"فرائی" ز قیل و قال
آنجا که یاد و نام تو، احیا نمی شود
* قد- قامت