"می کشم نازتوای دوست، زگواره خویش"
نذر تو کرده ام، این شعرغزلواره ی خویش
بلکه چاره بکند عشق تو، آواره ی خویش
من پناهنده شدم بر تو، در این شهرخراب
بازکن لب، زلب تو شنوم، چاره ی خویش
چشم شوخ تو کشیده، به اسارت دل من
کشته این شاعر دیوانه، به نظاره ی خویش
دل هرجائی من، زخم فراوان خورده
می کشم همره خود، این دل صد پاره خویش
طعنه و ناز رقیبان، شکند طاقت من
می کشم ناز تو ای دوست، زگهواره خویش
دم بدم، سیلی و این صورت پژمرده ی من
لاله گون می کندم، گونه و رخساره خویش
من که تقدیم تو کردم، همه ی عمر عزیز
حال تقدیم کنم بر تو، غزلواره ی خویش