حدود یک هفته ایشان را خیلی در فشار قرار دادند تا از گرسنگی تلف کنند. این جریان مفصل است، ولی مورد شاهدی که میخواهم عرض کنم، این است: یکی از برادران و دوستان عزیزمان، شیخ محمد نعمانی، که در آن مدت در منزل ایشان مخفی مانده بود و دولتیها از اختفای ایشان مطلع نبودند، نقل میکند: مرحوم شهید صدر از شکاف پنجره اتاق نگاه میکرد و میدید که در آن گرمای تابستان، نیروهای امنیتی که منزلشان را محاصره کرده بودند، ایستادهاند و عرق میریزند.
ایشان دلش به حال آن ها سوخت و به محمدرضا گفت که به حاجی عباس که خادم ایشان بود البته آن اواخر حتی خادم را هم بیرون کردند بگوید به آن ها آب خنک بدهد؛ زیرا در گرما ایستادهاند و به گفته شهید صدر اسیر ایشان شدهاند. او میگوید: گفتم حاج آقا، اینها شما و زن و بچههایتان را محاصره کرده و زیر فشار قرار دادهاند.
شهید صدر جواب داد: ممکن است آنها چندان مقصر نباشند و در اثر شرایط زندگیشان گمراه شده و به این حالت افتاده و تحت تأثیر دولت طاغوتی قرار گرفتهاند. اگر کسی آنها را تربیت میکرد، خوب تربیت میشدند و اگر کسی نبود که امت را تربیت کند، شاید ما هم مثل آنها میشدیم(گریه شدید استاد) حاج عباس آب تهیه کرد و به آنها داد و گفت: سید گفته به شما آب خنک بدهم. جالب این جاست که به نقل آقای نعمانی، یکی از کسانی که مسئول محاصره منزل ایشان بود، بعدها هدایت شد، فداکاری کرد و در راه شهید صدر به شهادت رسید.