بعضی
از دوستانم میگفتند نباید این همه به او اعتماد کنی، بالاخره عراقی است،
اما من دوستش داشتم. سامی به معنای واقعی دوستدار انقلاب ایران و امام
خمینی رحمةالله علیه بود. آرزویش بود در عراق انقلاب شود، سپاه پاسداران
شکل بگیرد و خودش هم عضو سپاه عراق باشد. وقتی حامد فحش میداد و میگفت:
لعنةالله علیکم ایهاالایرانیون المجوس. (لعنت خدا بر شما ایرانیهای آتش
پرست). سامی ناراحت میشد و به او میگفت: ایرانیها مجوس نیستن، اونا
مسلمانن؛ مسلمان که به مسلمان نمیگه مجوس! سامی بهم فهماند و تأکید داشت
حواسم به آن دو نفر باشد و جز به کسانی که اطمینان دارم به کسی چیزی نگویم.
دوشنبه
۱ آبان ۱۳۶۸ - تکریت - کمپ ملحق برایم سخت بود دو نفر که اصلاً اسیر
نبودند، در نقش اسیر کنارمان زندگی کنند. آنها سعی داشتند با افراد مختلف
ارتباط برقرار کنند، از بچهها حرف بکشند، فرماندهان را شناسایی کنند،
چهرههای فرهنگی و تأثیرگذار را بشناسند، برای عراقیها جاسوسی کنند و...
قبل از ظهر سراغ یکی از آنها رفتم. به روی خودم نیاوردم چیزی میدانم.
آنها مطمئن بودند هیچ کس نمیداند اسیر نیستند. کنار یکی از آنها که نشستم
سعی داشت دلم را خالی کند. از موقعیت نظامی و سکونتم پرسید. وقتی از شرایط
و زندگی کمپ ملحق برایش گفتم، گفت: هیچ امیدی نیست آزاد بشیم، تنها راه
نجاتمون پناهنده شدن به سازمان مجاهدین خلق است!
قضیهی آن دو نفر
را به محمد کاظم بابایی، جعفر دولتی مقدم، علی اصغر انتظاری، حاج سعدالله
گل محمدی و ع - م گفتم. در حیاط کمپ آنها را به بچههایی که نام بردم،
نشان دادم. میخواستم حواسشان به آنها باشد. بچهها از روی کنجکاوی دوست
داشتند بدانند چطور به ماهیتشان پی بردهام. هیچ نامی از سامی نبردم.
بعد
از ظهر حامد احضارم کرد. وارد اتاق سرنگهبان شدم. قلبم تندتند میزد.
میدانستم هر سری که از دو نفر گذشت دیگر راز محسوب نمیشود. ع - م دوست
سست عنصرم، قضیه را به یکی از دوستانش گفته بود. عراقیها مطمئن بودند
موضوع باید از طریق یکی از نگهبانها به گوش اسرا رسیده باشد. به جز
عراقیها هیچ کس از هویت واقعی آن دو نفر اطلاعی نداشت. آن دو در ملأ عام
به اتاق سر نگهبان نمیرفتند. سر وقت نماز میخواندند، امروز و دیروز را
روزه بودند. اهل ذکر بودند، به مسئولین عراق به جز صدام فحش میدادند،
تلویزیون عراق را نگاه نمیکردند، میگفتند ترویج بی عفتی است و... اینها
حالات و اعمال آنها در طی این دو روز بود. نگهبانها در برابر دیگر اسرا
با آنها هم کلام نمیشدند و تحویلشان نمیگرفتند.
قبل از این که وارد اتاق سرنگهبان شوم، سامی کنار در ورودی ایستاده بود، آرام و قرار نداشت، از نگاه نگرانش خیلی چیزها را خواندم. چشمان سامی حرفهای زیادی را با من رد و بدل کرد. با نگاهش فهماند اگر از او چیزی بگویم سرنوشت بدی در انتظارش خواهد بود. سامی حق داشت نگران باشد. شک نداشتم اگر نامی از سامی میبردم، بعثیها او را به جرم خیانت به رژیم عراق و همکاری با دشمنان به مرگ محکوم میکردند. شاید هم سالها در سیاه چالهای حزب بعث محبوس میشد.