به گزارش سرویس راهیان نور خبرگزاری بسیج به نقل از کوله بار، حاج احمد کریمی قهرودی پدر سردار شهید حاج عباس کریمی فرمانده رشید لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در سال 1390 به رحمت رفت و به دیدار فرزندش شتافت. وی در یکی از گفتگوهای که تا به امروز منتشر نشده است، در خصوص زندگی فرزند شهیدش حرف هایی بیان نموده بود که آن را با هم می خوانیم:
کمک حالمان بود
عباس من، خیلی ساده بود. مثل همه بچه های قهرود، در همان روستا به مدرسه رفت. درسش هم خوب بود. اصلا ما نفهمیدیم چطور این بچه دیپلم گرفت. از مدرسه که بر می گشت، به کمک من می آمد و در دروی زمین یا چرای گوسفندان کمکم می کرد. سعی می کرد زیر دست و بال مرا بگیرد. عباس، کمک حال من و مادرش بود.
دو ساعت نشده که از زندان برگشتی!
روزی پیش دوستش یعنی امیر جهانی، رفت تا همراه هم، اعلامیه های امام خمینی(ره) را پخش کنند. آن وقت ها کسی جرات نمی کرد اسمش را ببرد، چه برسد به این که اعلامیه هایش را به در و دیوار بچسباند و در خانه های مردم پخش کند. در میان راه، یک عده ساواکی و ژاندارمها به آن دو مشکوک شدند و دنبالشان افتادند. عباس و دوستش فهمیدند اما دیر شده بود. امیر دستگیر شد و عباس فرار کرد و در یکی از خانه هایی که درش باز بود، رفت...ساواکی ها، امیر را در زندان، شکنجه کردند. وقتی آزاد شد، آثار کبودی را در بدنش دیدیم.
عباس 14 ماه در پادگان عباس آباد خدمت کرد. مرخصی که می گرفت، سری به قهرود می زد. اعلامیه های امام را همراه خودش به خانه می آورد، اما اصلا چیزی به ما نمی گفت. وقتی هم به پادگان می رفت، اعلامیه ها را کف پوتینش می گذاشت و بین سربازها پخش می کرد. یک روز سربازها او را لو می دهند و می گویند: هر چه هست زیر سر اوست. عباس را زندان می کنند.
من به خانه دخترم در تهران رفته بودم که سراغ عباس را گرفتم. خواهرش گفت: سه شب است نیامده. به پادگان عباس آباد رفتم و گفتم از روستا آمده ام، پدر عباس کریمی هستم. به واسطه سرهنگی که با ما آشنا بود، او را آزاد کردیم. در راه خیلی سفارش کردم. دلم خوش بود تا مدتی از خانه بیرون نخواهد آمد.
همان شب، مردم روی پشت بام ها الله اکبر می گفتند. وقتی رسیدیم خانه، عباس مستقیم رفت روی پشت بام و شروع به تکبیر گفتن کرد. گفتم: پسر جان، دو ساعت نشده که از زندان برگشتی!
فرار از سربازی
عباس همه اش یک سال و دو ماه خدمت سربازی کرد. بعد هم که امام فرمان داد، از پادگان ارتش شاه فرار کرد و دنبال خدمت به امام رفت. تا انقلاب پیروز شد، برگشت کاشان و پاسدار شد. دیگر شب و روز نمی شناخت. نمی فهمید کی شب است و کی روز. از بس چیزی نمی خورد و این طرف و آن طرف می دوید، لاغر شده بود. رباخواران را می گرفتند و می بردند تهران تحویل می دادند تا محاکمه شان کنند. بعد هم که شب مسافر. هر روز تو یک شهر و یک جای مملکت بود. انقلاب، بچه های مملکت را از این رو به آن رو کرد. یکی هم بچه من. او هم مثل دیگران بود...
می گفت که فقط با خدا کار دارد
یک بار با ماشین سپاه به کاشان آمد. به او گفتم: صبح برویم قهرود، یک گوسفند دارم که می خواهم بکشم. قبول کرد. صبح حاضر شدیم و رفتیم دم در ایستادیم. گفت راه بیفتیم و خودش رفت طرف خیابان. گفتم: مگر با ماشین خودت نمی رویم؟ گفت: با ماشین بیت المال کجا بیایم؟ با ماشین شخصی می رویم...
باید بگویم که عباس علاقه ای به مال دنیا نداشت. حق وحقوقش را خیلی جاها واگذار می کرد. یک بار سیصد متر زمین به نامش در آمده بود، با او تماس گرفتیم تا خبرش را بدهیم، اما به ما گفت: اصلا تحویل نگیرید. همیشه می گفت: من فقط با خدا کار دارم.