۲۰ / تير / ۱۴۰۵ - 11 July 2026
19:46
کد خبر : 8856428
۱۰:۱۵

۱۳۹۶/۰۲/۱۷
مروری بر زندگی‌نامه شهید محبی؛

«اسکندر ناخیرچی » قهرمان و فاتح دلها !

زندگی‌نامه شهید اسکندر محبی که توسط دکتر میرنبی عزیززاده به رشته تحریر درآمده است را در ادامه بخوانید.

به گزارش خبرگزاری بسیج از بیله سوار به نقل ازپایگاه خبری صبح مغان،از شباهت های انقلاب اسلامی با انقلاب انبیاء الهی و جنبش های پیشوایان دینی، وجود یاران راستین انقلاب از طبقات پایین جامعه می باشد. یارانی که با تحمل شکنجه های سخت و طاقت فرسا از سوی دشمنان انقلاب ، هرگز از ایمان خود دست برنداشته و سرانجام اغلب ایشان ختم به فوز عظیم شهادت شده است.

یکی از این اسوه ها در تاریخ انقلاب اسلامی ایران ، شهید اسکندر محبی می باشد که با وجود تعلق داشتن به طبقات محروم جامعه در سایه ایمان و به برکت شهادت در راه خدا، گوی سبقت از همرزمانش ربوده و در اذهان مردم منطقه مغان از مشاهیر شهدای دوران دفاع مقدس (جنگ تحمیلی عراق علیه ایران) شناخته شده است.

در این قسمت بر خود وظیفه می دانم تا با ذکر یاد و نام این شهید والامقام دفتر "یاد یاران" را بگشایم.

اگر ثوابی در این کار باشد ، هدیه می کنم به روح ملکوتی امام شهیدان و پدر و مادر ، همسر و فرزندان شهیدان؛

دوران کودکی اسکندر محبّی

در سال 1330 شمسی در بیله سوار مغان ، در خانواده علی بابا از طایفه طالش میکائیل‌لوی شاهسون بچه ای متولد شد که نامش را اسکندر نهادند تا همچون اسکندر ذوالقرنین آوازه جهانی پیدا کند. دو ماهه بود که مادرش _خانم صفوره دختر هدایت از طایفه علی بابالوی شاهسون_ دار فانی را وداع گفته و اسکندر را تنها گذاشت. مادر بزرگش _استیفاءخانم_ مسئولیت تربیت این کودک را بر عهده گرفت و چون به هفت سالگی رسید، او را به دبستان گذاشت و تا کلاس سوم دبستان درس خواند. اما به علت فقر مالی خانواده ، مجبور به ترک تحصیل شده و از نوجوانی در اردبیل و پارس آباد مغان به چوپانی مشغول شده و "ناخیرچی" و "نوکر" خانواده های متمکن و مالدار گردید.

اسکندر سخنگوی انقلابیون پارسا آباد مغان

اسکندر حدود بیست و هفت سال در گمنامی و محروم از هرگونه شأن و منزلت اجتماعی زندگی کرد. تا اینکه، نسیم عدالت خواهی آحاد مردم ایران در سال 1357 در ایران وزیدن گرفت. نور نهضت اسلامی و پیام امام خمینی(ره) رهبر انقلاب اسلامی در قلب اسکندر پرتو افکنده و سراسر وجودش به تلاطم افتاد. این پیام رهایی بخش چنان طوفانی در جان اسکندر برپا کرد که همچون" بلال حبشی" از نوکری و چوپانی، به مقام والای سخنگویی انقلابیون پارساآباد مغان نایل آمد. و در اوج پیروزی انقلاب ، در تظاهرات و راه پیمایی اعتراضی اهالی آن منطقه ، وی بر دوش جوانان قرار گرفته و با شور و حال و لحن خاصی فریاد "مرگ بر شاه" ، "مرگ بر آمریکا" ، "زنده باد خمینی" و ... سر می داد.

در جریان اعتصاب کارگران صنعت نفت در دی ماه 1357 که هنوز حرکت های اساسی مبارزه با رژیم پهلوی، در شهرهای کوچک آغاز نشده بود، اسکندر در کنار گله گاو، بچه ها را دور خود جمع کرده و شعار می داد :

"یالان گئرچه‌ک بیلمه‌ره‌م

سوت وئرسه‌لر ایچمه‌ره‌م

شاه تخت‌دن یئره دوشمه‌سه

من ناخئرا گئدمه‌ره‌م "

اسکندر در برهه ای از زمان با کارگران صنعت نفت ایران در مبارزه با رژیم پهلوی اعلام همبستگی می کرد که هنوز هیچ گونه حرکت اعتراض آمیز جمعی از سوی هیچ یک از اقشار مردم منطقه مغان به صورت علنی مشاهده نمی شد.

به یاد دارم که در همان روزها ، عده ای از دانش آموزان دبیرستان پارساآباد مغان می خواستند با فریاد عدالت خواهی و آزادی طلبی مردم شهرهای بزرگ ایران همصدا شوند. به همین خاطر کلاس های درس را ترک گفته و در محوطه دبیرستان جمع شدند. وقتی معاون دبیرستان از آنها پرسید: خواسته تان چیست؟ هیچ کس نتوانست احساس قلبی خود را بیان کند. ناگهان یکی از دانش آموزان پاسخ داد : "ما بوفه می خواهیم" .

لیکن این دانش آموزان بوفه خواه هنگامی که از مدرسه به منازل خود بازمی گشتند ،درجنگلهای سازمان آب ، اسکندر جلوی آنها را گرفته و با شجاعت تمام شعار می داد:

"شاه تخت‌دن یئره دوشمه‌سه

من ناخئرا گئدمه‌ره‌م"

یعنی : تا زمانی که شاه از تخت سلطنت خلع نشود، در اعتصاب هستم و گله گاو را به چراگاه نمی برم.

تصور نکنید که گفتن این شعارها آسان و بدون دردسر بود. برخی از روزها وی با صورتی خون آلود و ورم کرده دیده می شد. زیرا افراد طرفدار رژیم پهلوی به شدت پیکر نحیف این آزادمرد انقلابی را مورد ضرب و شتم قرار می دادند. اما اسکندر مغانی ، همچون بلال حبشی سخت ترین شکنجه ها، صورت خونین و شدیدترین آزار و اذیت ها و توهین ها را تحمل می کرد، اما وقتی از دست ضاربین رهایی می یافت، با لحن شیرین و جذابش بلال گونه فریاد می آورد:

شاه تخت‌دن یئره دوشمه‌سه

من ناخئرا گئدمه‌ره‌م

این آلام و دردها زمانی به پایان رسید که محمدرضا شاه پهلوی در 26 دی 1357 از ایران فرار کرد. و اسکندر بر دوش جوانان انقلابی با ابراز خوشحالی شعار داد:

مین اوچ یوز اللی یئدی

شاه خائن چمداندا گئدی

اسکندر آماده دفاع از انقلاب اسلامی می شود

با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357، پابرهنگان و توده مردم ایران خوشحال شده و انقلاب را از آن خود دانستند. اسکندر از همه خوشحال تر بود، زیرا بیشتر از همه زحمت کشیده و شکنجه دیده بود. و در اغلب راه پیمایی ها ، جوانان انقلابی وی را بر دوش خود گرفته و شعارهای او برای مردم انقلابی روحیه می بخشید.

حالا اسکندر انقلابی شده بود. با عشق و علاقه به عضویت بسیج رهایی بخش مستضعفان مرکز پارسا آباد مغان در آمده، آموزش نظامی و عقیدتی را گذرانده ، آماده پاسداری از انقلاب عزیزش شد. همزمان با فعالیت های انقلابی، مدتی به شغل دوره گردی و فروش کالا در روستاهای اطراف پارساآباد مشغول شد. سپس کارگر شهرداری آن شهر شده و شب ها را در ساختمان مرکزی بسیج مستضعفان خوابید. تا اینکه تهاجم سراسری ارتش متجاوز عراق با پشتیبانی استکبار جهانی و به رهبری آمریکا به ایران اسلامی در 31 شهریور 1359 آغاز شد. اولین ماه جنگ بود که اسکندر به همراه اولین گروه بسیجیان داوطلب پارساآباد مغان عازم میادین نبرد شد. عشق به وطن و غیرت اسکندر در دفاع از ناموس این ملت آتشی در دل وی برپا کرده بود که هیچ مانعی نمی توانست وی را از رفتن به جبهه باز دارد.

این عشق به وطن را "مغان اوغلو" بهتر از همه درک کرده و از زبان این عاشقان چنین می سرود:

آی ائل لر، اوبالار وطن بیزیمدیر

قویمایاق وطنه نامرد یول آچسین

اولماز آزادلیغا چاتان اؤکله نین

اوستونه نامردلر دورسون قول آچسین...

پرمعنی تر از گفتار های ما "درد عشق وطنی" اسکندر را دوست عزیزم دادمان فروزنده با زبان ایلی چنین بیان می کند:

قاریش–قاریش بوتورپاغین-بوداشین،

چیچک آچیب یاناغیندا بیتره م ،

قانادیندا گوموش تئللی آلقیشین،

گولوش اولوب دوداغیندا بیتره م ،

سحرینه گوز اولماسان وطنین ،

داماریندا آخان قانین یاد اولار،

اوجاغینی آلیشدیرار کیم سنین؟

دؤزچوره گی قارغیش اولار، اود اولار...

اسکندر انقلابی و بسیجی حالا رزمنده و مدافع وطن شده بود. چندبار به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد و در عملیات های مختلف رزمندگان اسلام در آزادسازی اراضی اشغالی وطن شرکت کرد.گاهی تفنگ به دست گرفته و با شجاعت با نیروهای دشمن درگیر می شد و گاهی در وظیفه بسیار سنگین "قاطرچی" آب و آذوقه رزمندگان را در مناطق کوهستانی و صعب العبور تأمین می کرد. این نقش "سقای کربلای ایران" به مراتب سخت تر از رزم مستقیم با دشمن بود و فرماندهان جنگ با التماس از داوطلبان بسیجی- که سابقه کار با اسب و قاطر داشتند - می خواستند در این مسئولیت به رزمندگان خدمت کنند.

اسکندر با عشق و علاقه در میادین نبرد می جنگید و پیمان بسته بود تا قیام حضرت مهدی (عج) از انقلاب عزیزش دفاع کند. اما سرانجام در فروردین 1362 در عملیات والفجر 1 در خطوط مقدم نبرد به شهادت رسید و پیکر مطهرش در خاک دشمن ماند. حدود 12 سال خبر دقیقی از این شهید والامقام به دست نیامد تا اینکه در اسفند 1373 به وسیله نیروهای تفحص شهدا شناسایی شد و آثار جنازه مطهرش در شهر بیله سوار مغان با شکوه فراوان تشییع شده و در مزار شهدای آن شهر در منزلگاه ابدی به خاک سپرده شد.

درد دل همرزمان اسکندر با وی

شهادت اسکندر برای کسانی که مسئولیت اعزام نیروهای داوطلب بسیجی به جبهه های جنگ و فرماندهی آنان را در میادین نبرد بر عهده داشتند ، بسیار سخت و غیر قابل تحمل است. اگرچه شهادت برای انسان پاک باخته ، فوز عظیم و سعادتی بزرگ به حساب می آید ، اما اندوه و غم هجرانش برای کسانی که زنده مانده اند، سنگین است.

در فرهنگ و آموزه های مکتبی ما ، شرکت نوکران و کسانی که مسئولیت نگهداری احشام و اسبان جنگجویان را برعهده داشتند، در نبرد مرسوم نبود. حتی در روز عاشورا که امام حسین (ع) نقش فرماندهی کاروان عاشقان شهادت مردان خدا را برعهده داشت و با شرکت بزرگان بنی هاشم و دیگر جنگجویان همراه موافقت می کرد، وقتی یکی از غلامان همراه این کاروان اجازه میدان خواست، امام حسین (ع) با این درخواست موافقت نکرده و فرمود:

"تو از جانب ما مأزون هستی، زیرا برای عافیت و سلامتی همراه ما آمده ای، خود را در مشقّت مینداز."

"اما این غلام آزاده اصرار کرده و گفت : به خدا سوگند از شما جدا نمی شوم تا این خون سیاهم با خون شما آمیخته گردد و سرانجام به شهادت رسید."

در تاریخ جنگ شاهسون های مغان نیز اصولاً شرکت دادن افراد طبقات پایین به ویژه چوپانان و نوکران در جنگ هیچ موقع مرسوم نبود. مشهور است که در جنگ و حمله ناجوانمردانه یپرم خان ارمنی از تروریست های حزب داشناک ارمنستان و فرمانده اردوی مشروطه طلبان غرب گرا و سوسیال دموکراتها با عشایر شاهسون در سال 1328 ه.ق. چهار فرزند و نوه سردار بیگ قوجه بیگلو به شهادت رسیدند. هر یک از این شهیدان نام آور مقام امیر تومانی(سرلشگری) و امیر پنجه (سرتیپی) سواره نظام ایران و عشایر شاهسون را برعهده داشتند. چون جنازه های آنان و سایر جنگجویان شهید را برای بازدید و ادای احترام سردار بیگ آماده کردند. وی با غرور و غیرت ایلی بر چهره خونین فرزندان و نوه ها و بزرگان شاهسون از طوایف دیگر نگاه کرده و بر شجاعت آنان آفرین گفت ، اما وقتی بر سر جنازه حبیب –یکی از نوکرانش- رسید، بی اختیار تاب و توان خود را از دست داده و در برابر جنازه او زانو زده و به شدت گریست و چنین گفت :

"حبیب ! مردان در راه وطن و در دفاع از ایل ، وظیفه فرزندان من و تفنگچیان ایل است. آنان به فنون جنگی آشنایی دارند و از بچگی با اسب و تفنگ بزرگ شده اند. اما تو ای نوکر وفادار هرگز چنین وظیفه ای نداشتی که جان خود را در میدان رزم فدا کنی. آفرین بر تو ای حبیب من، آفرین!"

جا دارد ، ما بازماندگان قافله عاشقان دفاع مقدس، با چشمان گریان و دلی پرخون با اسکندر چنین زمزمه کنیم:

ما به عنوان پاسداران انقلاب و رزمندگان ارتشی رسالت داشتیم که برای نجات ملت از زیر یوغ استکبار جهانی و دفع تجاوز دشمن به میادین جنگ برویم. زیرا این عمل از وظایف ما بود. اما تو که در عمر خود از تمام نعمت های زندگی محروم بودی و با پیروزی انقلاب اسلامی، تازه از این نعمت ها برخوردار می شدی، چرا جان خود را در طبق اخلاص نهاده و در خط مقدم نبرد به شهادت رسیدی؟ مگر نمی دانی که ما وقتی فکر می کنیم که خود زنده مانده ایم و تو شهید شده ای ، شرمنده و خجالت زده می شویم. مگر نمی بینی که دل دردمند خود را با هیچ پاسخی نمی توانیم تسلّی بخشیم. در عالم محاسبات ، تنها نکته ای که به ذهن می رسد، این است که خدا تو را بیشتر دوست داشت که از نوکری مردم آزاد ساخته، به مقام والای شهادت و "عند ربهم یرزقون" برساند، این واژه هاست که اندکی آرام بخش قلب های طوفانی ما می شود و اگر چنین باوری در وجودمان نبود، شایسته آن بود که از اندوه هجران امثال تو هزاران بار می مُردیم و خاکستر می شدیم.

اسکندر عزیز ، واقعیت این است که در توصیف مقام والای تو ، قلم امثال ما تاریخ نویسان عاجز است و الحق بایستی با زبان هنر و نظم و ادب و به وسیله هنرمندان خوش ذوق نام و یاد شما را ماندگار سازیم. از این رو حکایت حماسه آفرینی تو را با شعر بسیار زیبای استاد فرزانه ، ادیب متعهد و عالم عارف، دوست ارجمندم آقای سعادتی ادامه می دهم. که راز و نیاز عارفانه و قهقهه مستانه شما شهیدان در مسلخ عشق را با تمام وجود درک کرده و با سوز دل چنین می سراید:

وصال یاره گئدن شهریاره اوخشارسان

اورک‌ده‌کی بو دیل بی قراره اوخشارسان

شقایق ئیله سنون آدوون تفاوتی وار

اوفق ده کی شفق گل عزاره اوخشارسان

منا فدالارینا بنذرون واروندو سنون

ذبیح اعظم پروردگاره اوخشارسان

دوشنده سنگر عشق ایچره پیکرون پر پر

خزان خزان ائیلین نوبهاره اوخشارسان

قرار عشقوه چوخ بی قراردون هرگون

حریم عشق‌ده دوزگون قراره اوخشارسان

اگیلمین داغا بنذتسم اشتباهیم وار

دیار عشق ده سنماز وقاره اوخشارسان

زبس که خون خدائیله الفت ایله موسن

جمال ذات حق کردگاره اوخشارسان

وریب اؤرک قانوی عالی بیرمدال آلدون

دیار وصل ده بیر شاهکاره اوخشارسان

گره ک یازا بوسوزی منشی قضا(جاهد)

که سن اورک‌ده دیل بی‌قراره اوخشارسان

...

اسکندر قهرمان و فاتح دلها !

تلاش می کنم با عنایت ویژه دوستان هنرمند از دیار تمدن ساز مغان و از دارالارشاد اردبیل گام های اساسی در شناساندن حماسه آفرینی شما بردارم.

از شعرای نام آور مغان ، از سید جلیل حماسه سرا ، از دادمان و مغان اوغلو و دهقان و سایر صاحبان ذوق و ادبای خوش قریحه استمداد خواهم خواست که نام و یاد تو را با زبان روح نواز شعر در دلها جا دهند. از هنرمندان سینما و تلویزیون و تهیه کنندگان آثار هنری و از حاج احد بیوته و حاج حسن ساجدی کمک خواهم خواست که فیلم تو را بسازند آن چنان که فیلم بلال حبشی را دیگران ساخته و ماندگار کرده اند. همه این عزیزان به میدان خواهند آمد، زیرا علاوه بر آموزه های مکتبی ، عشق و علاقه آنان به استاد شهریار وصف ناشدنی است و آنان می دانند که آن عارف فهیم و شاعر مردمی با بیان نقش سازنده و هدایت گر شهیدان، آنان را یادگاران صحیفه تاریخ معرفی کرده و از آیندگان به جدّ می خواهند که راه شهیدان را پیموده و یاد و خاطره آنان را زنده نگهدارند. این است توصیه استاد شهریار به همه ما اهل قلم و هنر و رسانه‌ها:

جوانه های شهیدان شکوفه زارانند

به این خزان زدگی، سرگل بهارانند

به نونهالی اگر شاخ و برگهاست لطیف

ستبر ساقه و از ریشه استوارانند

به باغبانی اینان سری فرود آرید

که شاخصند و برومند شاخسارانند

ستاره اند و مدارس مدارشان وانگاه

معلمین که مه و مهر این مدارانند

شکوفه های جهادی که امت اسلام

بدین امید شکوفا امیدوارانند

جهاد و تزکیه نفسشان بیاموزید

ولی جهادگرانی که بردبارانند

جهاد نیز به امر ولی، نه از سرخود

چو خشمگینه عقابان که جان شکارانند

به استشاره مزایا حلال اینان کن

که سدّ راه فرنگان و مستشارانند

به سرپرستی اینان نثار کن سر و جان

که داغدیده یتیمان جان نثارانند

به سرشماری اینان توجهی ، کاینان

سرند و از شهداء نیز سرشمارانند

به نام این شهدا کن بنای مدرسه ها

که بر صحیفه تاریخ یادگارانند

تو شهریار براین ره سری بسپار و برو

که پادشاه و گدا جمله رهسپارانند

روحشان شاد

این مطلب به قلم دکتر میرنبی عزیززاده نوشته شده است


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید