به گزارش سرویس راهیان نور خبرگزاری بسیج به نقل از کوله بار
؛«علی اصغر بابایی» سال 62 یکی از راننده های اتوبوس پادگان ثامن الائمه (ع) بود؛تا اینکه از او خواستند مسئولیت انبار ترابری سپاه را به عهده بگیرد.
وی ابتدا قبول نمی کرد تا اینکه شهید صنیع خانی،فرمانده ترابری سپاه،از او خواست تا به دفترش برود.بابایی در گفتگو ماجرا را این گونه شرح داد: وقتی به دفتر فرماندهی رفتم،سید محمد از من خواست تا مسئولیت اداره انبار ترابری را به عهده بگیرم.
ابتدا قبول نکردم و گفتم توانایی این کار را ندارم.شهید صنیع خانی با عطوفت خاصی به من گفت: « برای چه به سپاه آمدی؟» گفتم:« تا به فرمان امام خمینی (ره) عمل کنم.» گفت:«در حال حاضر سپاه نیاز دارد که تو در بخش اداره انبار فعالیت کنی.من در مورد شما تحقیق کردم وتنها شما صلاحیت این کار را دارید.» وقتی حرف های سید محمد را شنیدم،قبول کردم که این کار را بپذیرم.از همان جا بود که آشنایی ما با هم شروع شد.
وی ادامه داد :سید محمد مردی پرکار و زحمت کش بود. شب وروز تلاش می کرد تا در جبهه ها کمبودی نباشد.یکی از دشوار ترین و حساس ترین کارهایی که ترابری سنگین در طول دفاع مقدس توانست انجامش دهد،اعزام رزمندگان سپاه محمد رسول الله به میدان جنگ بود.طبق فرمان امام خمینی (ره)نیروهای بسیجی داوطلب از استان های کشور به تهران آمدند و طی مراسمی در ورزشگاه آزادی،رهسپار جبهه شدند.
تعداد آنها بیش از 100هزار نفر بود که وظیفه حمل و نقل آنها به عهده ترابری سپاه بود.فرماندهی سید محمد برای تحقق بخشی به این موضوع ستودنی بود.
بابایی در مورد خصوصیات اخلاقی شهید صنیع خانی گفت: اوهمیشه با صداقت رفتار می کرد.من 17سال مسئولیت اداره انبار ترابری سپاه را به عهده داشتم و در این مدت،فرمانده ای نظیر او ندیدم. وی نسبت به ما اعتماد خاصی داشت.گاهی از او می خواستم تا این مسئولیت را از روی دوشم بردارد ما قبول نمی کرد.تواضع،اعتماد و بخشندگی او باعث می شد تا ما با جان و دل کار کنیم و در فکر تامین نیازهای جبهه باشیم. در طول دوران دفاع مقدس باهم یک سفر 10روزه به سوریه می رفتم.این سفر زیارتی برایم خیلی خاطره انگیز بود و آنجا بود که سید محمد را بیشتر شناختم و پی به مردانگی اش بردم.
وی در ادامه به خاطره غم انگیز ارتحال امام خمینی (ره) هم اشاره کرد: ساعت 12شب، با من تماس تلفنی گرفت و خواست تا پادگان بروم. او خبر فوت امام خمینی (ره)را به ما داد و همه گریستیم.او اتوبوس های زیادی را به استان های کشور فرستاد و ازمن خواست تا به سنندج بروم.ممکن بود خبر فوت امام (ره) برای ضد انقلابی ها فرصت مناسبی باشد تا فضای کشور را نا آرام کنند.
دوست شهید صنیع خانی به آغاز بیماری سید محمد هم پرداخت: دورانی که در بیمارستان بود مدام به عیادتش می رفتم. او با اینکه بیمار بود اما امیدش به خدا بود.وقتی به تهران برگشت، به عیادتش رفتم.او رو به من کرد و گفت:« شنیدم مراسم ازدواج دخترت نزدیک است.اگر من شهید شدم این مراسم را به تاخیر نینداز.» وقتی این حرفش را شنیدم،بی اختیار بغض کردم.او همیشه از خود گذشته و مظلوم بود.
بابایی در پایان خاطر نشان کرد: یکی از فرزندانم را در طول دفاع مقدس تقدیم اسلام کرده ام.به همین خاطر سید محمد اطمینان خاصی به من داشت.همیشه وقتی خانواده های شهدای محله مان می خواستند دسته جمعی به زیارتگاهی بروند،سید محمد اتوبوسی در اختیارشان می گذاشت.این نشان از ارادت خاص سید محمد به خانواده های شهدا داشت.او در طول دوران زندگی اش با اخلاق و سخاوتمند بود و همین باعث شده بود که دوستان زیادی داشته باشد.حالا که چندین سال از شهادتش می گذرد،هنوز هم جای خالی سید محمد را حس می کنم.