۱۷ / تير / ۱۴۰۵ - 08 July 2026
06:29
کد خبر : 8883134
۱۸:۴۳

۱۳۹۶/۰۴/۱۷
دوست و همرزم شهید حاج حسین بصیر :

خوابی که باعث تعجب شهید بصیر شد

امیری گفت: در جبهه خواب ديدم كه شهید علي اصغر بصير و محمد تيموري می گویند که فردا صبح با حاج بصير به گردان يا رسول، بروم. وقتی این خواب را به حاجی گفتم، متعجب شده بود.
به گزارش سرویس راهیان نور خبرگزاری بسیج به نقل از کوله بار: زمانی که می خواهد از حاج حسین بصیر سخن بگوید، بغضش می گیرد، چرا که خاطرات زیادی را با این شهید گذرانده است و معتقد است که کشورمان ایران به افرادی همچون شهید بصیرمدیون است، چرا که این شهدا بودند که از جانشان گذشتند تا آرامش و آسایش را برای ما مهیا کند و شایسته است که یادشان را گرامی داشت. تقی آستانی امیری دوست و همر زم شهید بصیر به خوبی می تواند ما را به دوران گذشته ببرد  و خاطرات شهید بصیر را برایمان بگوید. آنچه می خوانید حاصل گفتگوی ما با اوست:
 
چه مدت در جبهه حضور داشتيد؟
 
من 36 ماه در جبهه بودم و در آنجا بود که با حاج بصیر آشنا شدم. هر 3ماه یکبار مرخصی می گرفتم و به خانه می رفتم. یک بار که به جبهه برگشتم، حاج بصیر گفت که سوغاتی برایمان آورده ای یا نه؟ گفتم: مرغ آوردم... گفت: من به تو گفتم كه اينها را بياور، حالا كه آوردي من مي دانم كه تو آنجا قدرت پيدا كردي، بيا با هم کشتی بگیریم. گفتم كه من مگر حريف يك پاي تو مي شوم. من كجا و حاج بصير كجا! او گفت: بايد من و تو با هم كشتي بگيريم. اگر كشتي نگیری تو را بر دوش خود مي گذارم و از كوه بالا مي برم و مي آورم پايين.
 
این خاطره که تعریف می کنید، در کجا بود؟
 
در هفت تپه بودیم. در جواب حاجی گفتم: اگر من زمين بخورم، خجالت نمي كشم، ولي اگر تو يك مرتبه زمين بخوري، من مقصر نیستم. او قبول کرد. با هم کشتی گرفتیم. در این کشتی، زير پايش را خالي کردم و داشت به زمین می خورد که يقه ام را گرفت و گفت: اي ناقلا! تو خوب مرا زمين مي زني. گفت: فردا تو را مي برم به اسكله اهواز می برم.
 
برای چی به آنجا باید می رفتید؟
 
 اولش نمی دانستم. در آنجا که رفتیم، حاجی گفت که تو اينجا تنها باش و من می روم و مي آيم. گفتم: تاکی؟ گفت: شايد 2 یا 3 روز طول بكشد و اين تلافي ديروز است ...این را گفت و رفت. 3 روز در آنا بودم که یک نفر دیدم که به طرفم می آید. پيش خودم گفتم: نكند او دشمن باشد و بلای جان شود.
 
او دشمن بود؟
 
نزدیک تر که شد، دیدم حاج بصير چراغ موتور را خاموش كرده و بدون نور به طرفم می آید. وقتی به نزديكي ام رسيد. به او گفتم:
خدا پدرت را بيامرزد تو آن موقع مرا آوردي اينجا جا گذاشتي و الآن 3 روز تمام من چيزي نداشتم كه بخورم. گفت: چيزي نداشتي كه بخوري؟ گفتم: نه! مرا روي موتور سوار كرد و به هفت تپه برد به همه رزمنده ها گفت که من  3 روز او آنجا تنها بودم و چیزی برای خوردن نداشتم. وقتی بچه ها این را شنیدند، باورکردنش برایشان سخت بود.
 
این خاطره در چه سالی بود؟
 
سال 65 در عمليات كربلاي 4 بود. در آنجا  خواب ديدم كه شهید علي اصغر بصير و محمد تيموري می گویند که فردا صبح با حاج بصير  به گردان يا رسول، بروم.
 
این خواب را به شهید بصیر گفتید؟
 
صبح فردایش حاج بصير آمد و خواست كه نيرو  به خط مقدم ببرد. وقتی مرا دید، گفت که به داخلش ماشینش بروم.  وقتی حاجي آمد، من خنديديم. حاجي علت را پرسید. گفتم: ديشب علي اصغر بصير و محمد تيموري را در خواب ديدم و رفتم كه آنها را بغل كنم اما نتوانستم. حاجي گفت همين حرف را بايد فردا صبح در صبحگاه پیش رزمنده ها بگويم.
 
 شما قبول کردید؟
 
اولش برایم سخت بود اما حرف حاجی را نمی توانستم  رد کنم.
 وقتی پشت بلندگو رفتم، خوابم را این گونه تعریف کردم که ديشب من پادگان شهيد جعفرزاده بودم و كه علي اصغر بصير و محمد تيموري كه لباس پلنگي به تن داشتند و اسلحه به دست داشتند، به من گفتند که بايد به گردان يا رسول بروم. آنها گفتند که  فردا حاجي می آید که نیرو ببرد و من باید با او بروم. من تا رفتم او را بغل كنم از خواب پریدم.
 
عکس العمل حاجی و رزمنده ها بعد از شنیدن این خواب چه بود؟
 
 حاجي به بچه ها گفت: اميري به راستي كه به من دلبسته است. در اينجا كه با من شوخي مي كرد و ... من هم به او دلبسته ام. هر جا مي روم او هم هست، فاو رفتم او هم آمد، به اسكله اهواز رفتم و او چند شبانه روز آنجا گرسنه بود؛ تا اينكه من پیشش رفتم و ... هر جا من مي رفتم او هم همراه من مي آمد. حاجی راست می گفت، من او را دوست داشتم و از بودن در کنارش لذت می بردم.

گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید