به گزارش سرویس راهیان نور خبرگزاری بسیج،صمد شيرگاهي،همرزم شهید حاج حسین بصیر با اشاره به خاطراتش از دوران دفاع مقدس گفت:سال 60در عملیات فتح المبین با حاجی آشنا شدم. او ویژگی های منحصر به فرد زیادی داشت.وقتي عمليات و دوستانش شهید می شدند، گوشه اي مي نشست و با بغض می گفت که چگونه می تواند در چشم خانواده هاي شهدا نگاه كند.
وی ادامه داد: به یاد دارم، در عمليات کربلای یک در مهران دو اسير گرفتیم که حاجي از این موضوع خيلي خوشحال شد. بعضی ها مي خواستند اسيران را بكشند که حاج بصیر مانع کارشان شد و گفت که اگر مرا بکشید، او را هم می توانید بکشید. حق کشتن اسیر را ندارید.
شیرگاهی تاکید کرد: با اینکه فرمانده بود اما همانند یک رزمنده عادی، دست به همه کار می زد. در عمليات كربلاي 4 كه آموزش غواصي مي ديديم، هوا خیلی سرد بود. او بعد از آموزش، با هر کدام از ما یک قاشق عسل می دادند تا بخوریم و احساس گرمی کنیم.گاهی با رزمنده ها به خط مقدم می رفت و شجاعانه می جنگید، در صورتی که می توانست، پشت جبهه بماند. هر بار که رزمنده ای شهید می شد، غصه می خورد و می گفت: خدايا شهادت مرا برسان. واي از روزي كه من بمانم...
وی با اشاره به ويژگي هاي بارز اخلاقي شهید بصیر اظهار داشت: بدون توجه به سن و سال رزمنده ها، همه را یکسان دوست داشت. دائماً کنار رزمنده ها بود و موقعی که به شهر بر مي گشت، آن چند روز را هم در کنار بچه ها بود. با آنها به نماز جمعه و جماعت مي رفت و گاهی که دعوتش می کردند، به خانه هایشان می رفت و...
این همرزم شهید، خاطره ای از دوران دفاع مقدس برایمان تعریف کرد و گفت:قبل از هر عمليات، برای رزمنده ها سخنراني مي كرد و مي گفت: اگر كسی از جمع ما پر كشيد، روز قيامت فراموشمان نكند و شفاعت كننده مان باشد. اگر كسي از من دلخور است به بزرگواري خودش مرا ببخشد. بعد از عمليات در یکی از چادرها می رفت و نماز شب مي خواند و برای 10 روز ناراحت از دست دادن دوستانش بود و می گفت: خداوند باز رفيقان رفتند و من مثل زينب(س) در كربلا تنها شدم.
شیرگاهی تصریح کرد: در عملیات والفجر10 من حضور نداشتم. حاجی شبی به خوابم آمد و گفت: خان كجايي؟ از قافله عقب ماندي. من از خواب بيدار شدم و تا ساعت ها به آن فکر می کردم. دو روز بعد خبر شهادت حاجي را شنیدم و پی به معنی اش بردم.
همرزم شهید در پایان افزود: سردار اصغر بصير، حسين محمد علي پور، محسن اسحاقي، قاسم آهنگران و خود حاجي هميشه روبروي چشمان من هستند. چگونه می توانم فراموششان کنم، به طوری که در قلبم جای دارند.