۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
01:17
کد خبر : 8917426
۱۵:۵۳

۱۳۹۶/۰۶/۲۲
دلنوشته:

بابا نان حلال داد محسن هم سر داد

به گزارش خبرنگار خبرگزاری بسیج زنجان،  کره زمین زادگاه تمام انسانهاست از آدم تا خاتم،ازعلی تامهدی و تا به امروز ،خداوندگار عالم انسان را از خاک آفرید و از روح خود در آن دمید و انسان شد اشرف مخلوقات،هرکسی به گونه‌ای زندگی می کند اما این خود آنها هستندکه با هر سرنوشتی هنرمندانه نقش بازی کنند و مدالی به نام ارزش دریافت کنند.

حدود یک ماه پیش وقتی دستان گرم یک دختر بچه را گرفتم و از خانه  بیرون رفتم انگار اتفاق عجیبی افتاده بود،همه ی مردم وقتی یکدیگر را می دیدند مشغول صحبت بودند،.در نگاه بسیاری از آنها می شد غم را دید..

در نگاه برخی از آنها حسرت به چشم می خورد،در نگاه خیلی‌ها افتخار غرور و غیرت موج می زد،دیوارهای شهر پر شده بود از عکس یک جوان،عکسی که بادیدن نگاه پرمعنا وعمیقش و تبسم نشسته روی لبانش حال عجیبی در تمام وجودت رخنه می کرد.

همه مردم از او حرف می زدند،اما او که بود که یک شبه قهرمان شده بود،کوچه پس کوچه های شهر پر بود ازعکس او، واقعا او که بود تا به امروز عکس او را در شهرمان ندیده بودم،همین طور از کوچه ها و خیابان ها عبور می کردم تابه مقصد رسیدم،زنگ در را زدم،چند لحظه بعد در باز شد،رقیه دوستم بعدازسلام و احوال پرسی آهی از ته دل کشید و گفت تو هم خبرشهادت شهید حججی را شنیده ای؟نمی دانستم چه بگویم ،زبانم بند آمده بود نکند قهرمان شهر همان کسی بود که رقیه از او سخن می گفت،پس سکوت کردم،سکوت عمق فاجعه را نشان می داد.

رقیه وقتی باسکوت من رو به رو شد فهمید که از چیزی خبر ندارم،شروع به تعریف کرد شهید محسن حججی از کودکی یاریگر اهل بیت پیامبر بود،در دوران نوجوانی چله ی دیدار مادر را در محراب مسجد نگاه می‌دارد،درسنین جوانی نیز به عنوان یک جهادگر به مناطق محروم سفر می کند تا اینکه به دعوت بی بی زینب (س)ترک دیار می کند،این شهید غوغا کرده است در دل مردم ایران.

همین طور به صحبت های دوستم گوش می کردم که ناگهان مادرش از راه رسید و بدون هیچ مقدمه ای پرسید چه کسی غوغا کرده است؟رقیه تا خواست پاسخ مادرش را بدهد،مادرش با لبخندی رو به دخترش گفت می توانی تلفن همراهم را بیاوری؟لحظه ای بعد در صفحه ی تلفنش یک فیلم چند دقیقه ای از وداع و وصیت یک فدایی زینب (س)رادیدم،نه من آنقدر هم بی خبر نبودم چراکه دیروز چندین بار رسانه ها این فیلم را درکانال های مختلف به تصویر گذاشته بودند.

چند دقیقه بعد خدا حافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم تمام ذهنم مشغول حرفایی بود که یک قهرمان زده بود فکر کردن به تک تک این کلمات همانند این بود که خون درر گ هایم منجمد شده باشد، بافکر کردن به آنها دوباره به زندگی بر می گشتم و خون در رگ هایم جریان پیدا می کرد،چقدر جالب بود بود اور وز شهادتش تولدی دوباره یافت ای کاش می توانستم قطره ای از دریای بی کران وجودش را درک کنم.

دوباره به عکس های او رسیدم حالا انگار چند سال است او را می شناسم هرکسی به او می رسید مدتی در تماشایش به فکری عمیق فرو می رفت حتی کودکان هم وقتی او را می‌دیدند با لبخندی می گذشتند.یک جمله ی ساده اما پر معنا در کنار عکس های او بود،جمله ای که با آن فهمیدم او همسنگر بزرگ مردان بی سر مانند شهید همت است که هنوز هم کاروانیان با عشق صحبت با سر بی پیکرش طلاییه را زیارت می کنند.

اره او واقعا غوغا کرده است دردل مردمان،حالا هر کجا حرف از رشادت و شهادت می شود هر کسی خاطره ای از او می گوید، از او که اسماعیل دوران نام گرفت،هر چند داغ شهید همیشه زنده‌است اما صحبت‌های با غرور مادرش که دل هر مادری را می سوزاند نقل قول هاجر زمان برای مداحان و سخنرانان است، او که برای پسرش فقط یک مزار می خواهد،او که در داغ پسرش پیراهن مشکی به تن دارد.

از زبان بزرگی شنیدم که عجیب زیبا است که پدر را برای پسرش بشناسند،شما هم این جمله ی ساده را بخاطر بسپارید: بابا نان حلال داد محسن هم سر داد.

زکیه قنبری

دانش آموز پایه دهم و سرگروه صالحین خدابنده ای


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید