
به گزارش خبرگزاری بسیج از قم، پنجمین روز از ماه صفر المظفّر را، روز شهادت مظلومانه حضرت نازدانه سه ساله امام حسین (ع)، یعنی حضرت رقیه دانستهاند؛ روزی سراسر حُزن و اندوه که مصائبش در اشعار شاعران آستان مقدس فاطمی (س) و دیگر شاعران متجلّی است.
"میثم" یکی از همین شاعران است که روضههای منظوم متعددی برای آن بانوی مظلومه و از زبان ایشان، خطاب به سر بریده حضرت سیدالشهداء (ع) دارد:
امشب که با تو اُنس به ویران گرفتهام
ویرانه را به جای گلستان گرفتهام
امشب شب مبارک قدر است و من تو را
بر روی دست خویش چو قرآن گرفتهام
پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی
گل بوسه ای ست کز لب عطشان گرفتهام
از بس که پابرهنه به صحرا دویدهام
یک باغ گُل ز خار مغیلان گرفتهام
از میزبانیام خجلم سفرهام تهی ست
نان نیست جان ز مقدم مهمان گرفتهام
زهرا به چادرش ز علی میگرفت رو
من از تو رو به موی پریشان گرفتهام
من بلبل حسینم و افتادم از نوا
چون جغد، آشیانه به ویران گرفتهام
بر داغدیده، شاخه گل هدیه میبرند
من جای گُل، سرِ تو به دامان گرفتهام
"میثم" مدار خوف ز موج بلا که من
دست تو را به دامن طوفان گرفتهام.
شعر دیگر درباره این مناسبت سوزناک، از احسان محسنی فر و باز هم در همان حال و هواست:
به خواب دیدهام امشب قرار میآید
خزان عمر مرا هم بهار میآید
شنیدهام به تلافیِ بوسه گودال
برای دلخوشی ام بیقرار میآید
بیا بساط پذیراییام همه جور است
همیشه شَه به سراغ ندار میآید
اگرچه یک یک انگشتها ز کار افتاد
برای شانه زدن که به کار میآید
چنان ز ترس زمین خوردهام که در گوشم
هنوز نعره آن نیزه دار میآید
ز تازیانه لباسم چه راه راه شده
چقدر بر تن من لاله زار میآید
چه حرفها که در اینجا به دخترت نزدند
صدای بی کسی از این دیار میآید
سرت به نیزه که چرخید؛ قلب من هم ریخت
دوباره دور تو چندین سوار میآید
لبم ز چوب ستم پیشه سختتر نَبُوَد
بیا که با تو لب من کنار میآید.
و اکنون، شعری از قاسم صرافان را به نظاره مینشینیم؛ شعری که از روضه یک دختر پرده بر میدارد:
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد
حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد
حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی
در هاله ای از گیسویی خاکستری باشد
دختر دلش پر میکشد؛ بابا که میآید
موهای شانه کردهاش در معجری باشد
ای کاش میشد بر تنش پیراهنی زیبا
یا لااقل پیراهن سالم تری باشد
سخت است هم شیرین زبان باشی و هم فکرت
پیش عموی تشنه آب آوری باشد
با آنهمه چشم انتظاری باورش سخت است
سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد
شلاق را گاهی تحمل میکند شانه
اما نه وقتی شانههای لاغری باشد
اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد
دور و برِ گم گشته بی یاوری باشد
خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد
چشمش به دنبال علی اصغری باشد
وای از دل زینب که باید روز و شب انگار
در پیش چشمش روضههای مادری باشد
وای از دل زینب که باید روضهاش امشب
"بابا! مرا این بار با خود میبری؟" باشد
بابا! مرا با خود ببر؛ میترسم آن بدمست
در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد
باید بیایم با تو؛ در برگشت میترسم
در راه خار و سنگهای بدتری باشد
باید بیایم با تو؛ آخر خسته شد عمه
شاید برای او شب راحت تری باشد.
و اینجا هم حسین قربانچه است که از زبان آن بیبی سه ساله، ناله سر میدهد:
روی قبرم بنویسید که دور از وطنم
جای سِنّم بنویسید که پیر از مِحَنَم
بنوسید که غسّاله مرا غسل نداد
بنویسید شبیه پدرم بی کفنم
بنویسید مرا عمّه حلالم بکند
بنویسید نشد بوسه به دستش بزنم
بُهت غسّاله از این بود که دید افتاده
چند تا لکّه مشکوک به روی بدنم
کاش میشد به کسی این همه زحمت ندهم
کاش میشد که خودم قبر خودم را بکنم
خواستم یک دو وصیت کنم اما هر بار
جای آن لخته خون ریخت برون از دهنم
بس که زهرا شدم آخر نتوانست کسی
در بیارد ز من سوختهام، پیرهنم
رفتم و قصه لالایی مادرها شد
ماجرای وسط خیمه غم، سوختنم.
شعر حسن لطفی هم شعر بعدی در این نوشتار خواهد بود؛ آنجا که شب شهادت آن دختر مظلومه به تصویر کشیده شده است:
نیمه شب در خرابه وقتی که
ربّنای قنوت پیچیده
بعد زاری و هق هق گریه
چه شده این سکوت پیچیده
عمهاش گفت خوب شد خوابید
چند شب بود تا سحر بیدار
کمکم کن رباب جای زمین
سر او را به دامنت بگذار
آمد از بین بازویش سر را
تا که بردارد عمهاش ای داد
یک طرف دخترک سرش خم شد
یک طرف سر به روی خاک افتاد
شانهاش را گرفت با گریه
به سر خویش زد؛ تکانش داد
تا که شاید دوباره برخیزد
سر باباش را نشانش داد
دید چشمان نیمه بازش را
پلک آتش گرفتهاش را بست
دید نیلوفر است با دستش
زخمهای شکفتهاش را بست
حلقههای فشرده زنجیر
دید چسبیدهاند بر بدنش
تا که زنجیر باز شد ای وای
غرق خون شد تمام پیرهنش
پنجه بر خاک میزد و میگفت
نیمه جانی به دستها داریم
با ربابش زیر لب میگفت
به گمانم که بوریا داریم
کفنش کرد عمه خاکش کرد
پیکری که نشان آتش داشت
یادگاری ولی به دستش ماند
معجری که نشان آتش داشت
با همان پیرهن همان زنجیر
دخترک زیر خاک مهمان بود
داغ اصغر بس است تدفینش
فقط از ترس نیزه داران بود.
و اینک شعری از محمدعلی کردی را در این مصیبت جانکاه مرور میکنیم:
زخمهایم همهاش گشته مداوا مثلاً
چشمِ کَم سوی من امشب شده بینا مثلاً
آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی
باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً
مثلاً خانه مان شهر مدینه است هنوز
و تو برگشته ای از مسجد و حالا مثلاً
کار من چیست؟ نشست به روی زانوی تو
کار تو چیست؟ بگو شانه به موها مثلاً
یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی
تو نبی باشی و من، اُمّ ابیها مثلاً
جسم نیلی مرا حال، تو تحویل بگیر
مثل آن شب که نبی فاطمهاش را مثلاً.
پایان بخش این مصیبت منظوم هم، ابیاتی از مهدی امامی خواهد بود:
من ماندم و خونابه و پاهای زخمی
روی پر و بالم نشسته جای زخمی
دنبال تو شیرینترین بابای دنیا
منزل به منزل میروم با پای زخمی
دیروز و امروزم پُر از درد است بابا
تو نیستی میترسم از فردای زخمی
از بامها آتش به روی معجرم ریخت
یادم نرفته سوزش و گرمای زخمی
یک دختر زخمی نشسته چشم بر در
در انتظار دیدن بابای زخمی
بابا خودت گفتی که من دنیات هستم
حالا ببین جان میدهد دنیای زخمی
بابا بیا در لحظههای آخر من
مادربزرگم آمده زهرای زخمی
من مثل یک رود پُر از خونم ولی تو
ای وای من بابای من دریای زخمی
در قاب چشمان کبود عمه زینب
من ماندم و خونابه و پاهای زخمی.
امیرعلی عفیف نیا