
به گزارش خبرنگار خبرگزاری بسیج از قم، «صدیقه انجم شعاع» در یادداشتی به مناسبت پیروزی جبهه مقاومت، سردار «قاسم سلیمانی» شیرمردی از تبار پهلوانان کرمان و سرداران سپاه اسلام را چنین توصیف کرده است:
سرداری در مرکز دایره تواضع، سربازی در پادگان اطاعت و ولایت پذیری، سرفرازی در پای پرچم عاشورا، پایداری، بی ادعایی، خستگی ناپذیر و حماسه ساز. نامت بر تارک جهاد است و آوازه ات همپای کرامت و شهادت، مظلوم شناسی و ظلم ستیزی، تا عشق زنده است، عاشقی ات جاودانه خواهد بود. سردار...
آن روزها هم که سردار نبودی، باز بی ادعا بودی. اصلاٌ از اولش بی ادعا بودی. این را بچههای کرمان که با وقوع جنگ تحمیلی در جنوب و غرب کشور، نام رزمنده به خودشان گرفتند و راهی دفاع از وطن شدند، خوب یادشان هست. سوسنگرد هم یادش هست؛ قاسم سلیمانی، فرمانده بچههای کرمان. آن روزها که در سرت با آن موهای مشکی، هزار نقشه برای مقابله با دشمن داشتی. جوان بودی و جوانان همشهری را گرد آوردی. نیروهایت کم، اما استقامتشان زیاد بود. پایداری در خونشان بود. همه شان. همه تان. همه بچههای کرمان.
سوسنگرد ایستاد و در ایستادگی اش تو نقش داشتی. بستان آزاد شد و آزادگیش را مرهون شجاعت توست؛ از لحظهای که در مقابل پاتکهای سخت دشمن با دو گردان از بچههای کرمان بر استقامت پای فشردی و فرماندهی کرمانیها لقب گرفتی و قبای فرماندهی، قامتت را برازنده کرد. پیروزیها شکست هم داشت، زود به زود داغدار یارانت میشدی و در بستان «اکبر محمدحسینی» زودتر به خط شهادت رسید و رخ از تو برگرفت.
با دست پرورده هایت در «فتح المبین» فتحی آفریدی که امام آن را «فتح الفتوح» خواند.
«بیت المقدس» سرآغازی برای تداوم رشادت هایت شد. دشت خوزستان تو را به یاد دارد. «جفیر» و «سید جابر» تو را یادشان هست. خونهای برزمین ریخته، تو را یادشان هست. حماسههای رزمندگان تو را از یاد نبرده اند. بودی و آوازه ات بلند شد و گوش بعثیها را هم مجبور به شنیدن نام بلندت کردی. کوشیدی و خروشیدی و از پا ننشستی. آزادی «خرمشهر» ودیعهای فراموش نشدنی از رزم تو و همرزمانتان شد.
اولین ضرب شست جانانه تو در عملیات برون مرزی «رمضان»، بعثیهای مغرور و مسلح به سلاحهای پیشرفته و طراحیهای اسرائیلی، را به سرگیجه انداخت.
رادیو رژیم بعث و رادیو صهیونیستی هم نامت را انتشار دادند وقتی که جسورانه از کمند زنجیر محاصره شان، خود را نجات دادی و ...
وقتی تیپ «ثارالله» به لشکر تبدیل شد، باز تو فرمانده اش شدی. گروهانها گردان شدند و گردانها تیپ و دوستانت فرماندهانی که دست آموز خودت بودند؛ و شهدایی که بازویت بودند و با خونین بالی شان، دلت را غصه دار میکردند.
همه افتخارهای لشکر ثارالله در گوشه گوشه دشت پهناور خوزستان، در بیابانهای ایلام، در قله بلند کوههای کردستان و کرمانشاه، در هور و در جزایر مجنون و درعملیاتهای بدر و خیبر که طعم تلخ شکست را به دشمن بی مغز چشاندند، مرهون دلاوری و حماسه رزمندگان یگانهای تحت درأیت و تدبیر و فرماندهی تو در خطوط مقدم نبرد دفاع مقدس است.
نمیشود «والفجر هشت» را گفت و شنید و تو را نگفت و ندید. آن شب تاریک و بارانی و اروند خروشان در پیش رو و آن آب سرد غلتانی که میغرید و هر وارد شوندهای در خود را ناجوانمردانه میبلعید و تو که به غواصهای رشیدت یاد دادی تا آب را ملتمسانه به «حضرت زهرا سلام الله علیها» قسم دهند تا آرام و رام باشد و رزمندگان را به سلامت به آن سوی آب ببرد و چنین شد و در پایان شب ظلمانی تسلط دشمن، فجری دمید که چشم بدخواهان و دشمنان اسلام و ایران را کور کرد.
«والفجرها»، دشت مهران و «کربلای یک» تو را به یاد دارند. ارتفاعات قلاویزان تو را میشناسند.
«کربلای ۴» رزم تو را دیده است. دشمن بغض تو و یاران و رزمنده هایت را داشت که غواصان بی گناه را «دست بسته» زنده زنده در خاک پنهان کرد و داغ سینههای داغدار را سوزان تر.
اما «کربلای ۵» عملیات تکلیفی تو و نیروهایت بود. رفتید تا انتقام «کربلای ۴» را بگیرید. رفتید که جاسوسی سعودیها و خباثت صهیونیستها و استکبار مستکبرین را در جبهه بزرگ شلمچه با از کار انداختن ماشین جنگی بعثی ها، به بهترین نحو تلافی کنید. مقتدرانه و با صلابت جنگیدید و پرچم سرخ شهادت را در پهندشت سرزمین خوزستان به اهتزاز درآوردید.
غمگنانهترین سرود از دست دادن یاران و عزیزان همراه تو در دشت شلمچه آفریده شد. بغض راه بسته بر گلوی تو را در شهادت شهیدان «ثارالله» هنوز یادمان هست؛ و هق هق گریههای تو؛ و لرزش شانههای ستبر تو؛ و شیرینی نبردی که با شهادت جمع کثیری از فرماندهان «ثارالله» به کامتان نماند.
تنها خدا میداند که در غم عزیزانت چه کشیدی و چگونه بر درد داغشان صبر کردی؟ عابدینی، زندی، حاج یونس زنگی آبادی، حاج قاسم میرحسینی، بینا، مشایخی، رشیدی، تاجیک، طیاری، و ... فرماندهان «ثارالهی» بودند که در سختترین روزهای نبرد، تنهایت گذاشتند و به راه شهادت رفتند؛ و تو ماندی و در «والفجر ۱۰» و بر کوههای سر به فلک کشیده با ۴ متر پوشیده از برف ملخ خور و کردستان، خرمال و حلبچه و سیدصادق و سلیمانیه عراق، یادی از رزم ماندگار بچههای لشکر ثارالله کرمان به فرماندهی تو، بر سینه تاریخ نبردهای بزرگ حک شد و جاودانه گردید.
تو راضی به بسته شدن دفتر رزمتان در دفاع مقدس نبودید. اگر جنگ بیست سال هم طول میکشید تو باز میایستادید و تا ریشه کن کردن استکبار میرزمیدید. اما استکبار جنگ، تهدید، تحریم، ترور، خیانت، جنایت، خباثت، کفر، بی دینی، ظلم و ستم و آوارگی انسانها را همه را با هم میخواست، برای نبودن انقلاب اسلامی و تو و همه اسلام خواهان و همه ایرانیها انقلابی بودید و انقلاب را حتی در بوتههای سخت آزمایش میخواستید.
دشمن منافقین را داشت و عوامل داخلی را. دشمن بی رحم بود و زدن هواپیمای مسافربری و بمبارانهای شیمیایی در مرام ضدبشری اش گنجانده شده بود و تو باز در برابر مکر دشمنان ایستادید و در روزهای نزدیک به پایان جنگ، از سقوط دوباره خرمشهر و اهواز با رشادت و تدبیر جلوگیری کردید و برگ برنده را از دشمن ستاندید تا در پای میز مذاکره دستش از امتیاز خواهی خالی بماند.
هشت سال دفاع مقدس به پایان رسید و ملت ایران با عزت و افتخار، به لطف رزمندگی تو و همه فرزندان ایران بزرگ، وجبی از خاک کشور را به دشمن نداد.
دفتر رزمندگی تو، اما بسته نشد؛ از جنوب و غرب کشور به منطقه جنوب شرق بازگشتی و باز برای آسایش و آرامش هموطنان، مجاهدت در جبهه مبارزه با اشرار و مفسدین و معاندین و ضدانقلابها را در دستور مبارزه قرار دادی.
باز تو و لشکر ثارالله و باز با فرماندهی مدبرانه تو، بیابانهای جنوب شرق از لوث وجود اشرار پاکسازی شد و گروههای شرارت و محمولههای مواد مخدر بسیاری به نیستی رضایت دادند.
تو، اما پایداریت به اعتماد فرمانده کل قوا گره خورد. فرماندهی نیروی قدس برای گشایش راههای رسیدن به پیروزیهای بزرگ در نبرد با صهیونیسم و استکبار خبیث جهانی. برای یاری رساندن به مظلومان و محرومان جهان اسلام.
در افغانستان در کنار احمدشاه مقصود و مبارزه با طالبان دست پروده آمریکا. در جبهه مقاومت و در کنار حزب الله لبنان و «عماد مغنیه» که شهادتش داغی بر داغهای فروخورده تو بود.
روزها میگذشت و تو بازنشسته نشدی که پاسداری بازنشستگی ندارد. پاسداری حریم میشناسد و حریم حرم درخطر بود. پاسداری عزت و عظمت دین میشناسد و عزت دینداری در خطر بود. پاسداری مرز نمیشناسد و مرزهای اسلام در سرزمین حسین علیه السلام و زینب سلام الله علیها در خطر بود.
حریم مدافع میخواست. حریم پاسدار میخواست و تو و یارانت باز لباس رزمندگی بر تن کردید و مدافعان حریم شدید. چه واژه مقدسی در ادامهی دفاع مقدس.
از روزی که تو و یاران باز برخاستید و فرمان فرمانده و مقتدا بر زمین نماند و از روزی که رزم تو آوازهی جهانی گرفت و ترس بر پیکر بی زوال دشمن نشست، تا امروز که خبر ریشه کن شدن شجره خبیثه داعش ستمگر، به همهی جهان مخابره شد، هر روز هزاران دست بر آسمان بلند میشد و هزاران نَفَس پاک، از سویدای وجود برای پیروزی تو دعا میکردند تا قدمهای تو با استقامت بیشتر در همهی کربلاهای زمین و در همه عاشوراهای زمان، پیروزی خون بر شمشیر را نقش آفرینی کنند؛ و امروز که متعهدانه و مومنانه به قولتان وفا کردید و فوران خون شهیدان حرم را در پرتو انوار درخشان خورشید ولایت و ولایتمداری، درخشان نمودید و همگی «عباس»های علمدار «زینب» سلام الله علیها شدید و وفاداری را تکمیل نمودید، دیگر وقت آن است که ما هم بگوییم: سردار سپاس... سپاس سردار.
حاج قاسم سلیمانی؛ فرزند کرمان و کرمانی ها، خودخواهی نیست که ما تو را از خودمان و شهر خودمان بدانیم. تو هم نفس شهیدان مایی وقت جان دادن. تو «یاحسین» شهیدان «ثارالله» را وقت شهادت شنیده ای. تو در اسارت آزاده ها، اشک ریخته ای. تو بر جانبازان قطع نخایی سرشک فشانده ای. تو هنوز هم در مقابل مادران سالخوردهی شهیدان زانو میزنی و آنها گذر سالها غم شهادت فرزندانشان را در سپیدی موهای تو میبینند و بر سلامتی و پایداری تو ذوق میکنند. هنوز هم فرزندان شهیدان هم رزم تو، غم بی بابایی را به تماشای قامت، چون سرو ایستادهی تو، سرفرازانه تحمل میکنند.
پایدار بمان سردار. عزت از آن مومنان است و تو مومنانه عزت شیعه را در سایه رزم رزمندگان جبهه الهی و بازوی توانای سربازان مدافع حرم آل الله به زیبایی ترسیم نمودی.
سردار سرافراز که افتخارت سربازی امام خامنهای است، دعاهای نایب امام زمان علیه السلام بدرقه راهت باد.
صدیقه انجم شعاع