۱۲ / مرداد / ۱۴۰۵ - 03 August 2026
10:37
کد خبر : 8988044
۱۱:۳۹

۱۳۹۶/۱۱/۲۳

سند اعدام‌های سال ۱۳۵۹/ عکس

انگشتش را به طرف نه درختی می گیرد که نسبت به بقیه درختها فاصله کمتری از هم دارند. نه نفر منافق بودند. اینها توی شهر می گشتند. هر خانواده ای که دختر داشت، آن خانواده را به بعثی ها لو می دادند.

به گزارش خبرگزاری بسیج،  رحیم مخدومی از نویسندگان و ناشران دفاع مقدس در مطلبی درباره سند اعدام های سال ۵۹ نوشت:

در کتاب "عباس دست طلا" صفحات ۱۴۱تا۱۴۴ می خوانیم:
چشمم به پیر مردی می خورد که معلوم است خانه اش را از اول جنگ ترک نکرده. خانه که نمی شود گفت؛ چهار طرفش بدون دیوار و اتاق هایش خراب است. لباس سفید و بلندش، پر از لکه های سیاه شده؛ آن قدر که سفیدی لباس، زیر لکه ها مخفی و پر از سوراخهای ریز و درشت است. نزدیکش که می شوی بوی عرق ترش و تندی به مشامت می رسد. صورت و دستهایش آفتاب سوخته و پر از چین و چروک است. دلم برایش می سوزد. دستی روی شانه اش می گذارم: - پدر جان! برای مان خاطره ای داری تعریف کنی؟

 

با قدی خمیده و گام هایی سخت و آهسته، چند قدم به طرف درختهای سوخته که کمی دورتر از ماست، بر می دارد. با لهجه عربی - فارسی دست و پا شکسته، می گوید: ۔ خدا پدر و مادر آقای خلخالی را بیامرزد!

کتاب "عباس دست طلا"


بلافاصله می پرسم:
- او را می شناسی پدرجان؟
پاسخ می دهد: - بله. به آن نه تا درخت نگاه کنید!
انگشتش را به طرف نه درختی می گیرد که نسبت به بقیه درختها فاصله کمتری از هم دارند. چشمهایش پر از اشک می شود: نه نفر منافق بودند. اینها توی شهر می گشتند. هر خانواده ای که دختر داشت، آن خانواده را به بعثی ها لو می دادند. آنان هم می آمدند و به دخترهای مردم، جلوی چشم پدر و مادرشان تجاوز می کردند.
مخم سوت می کشد. پشتم از عرقی سرد یخ می زند. ستون فقراتم تیر می کشد! خدای من چه می گوید؟! امکان ندارد.
پیرمرد دارد همچنان با آب و تاب و صدایی شکسته و خش دار حرف می زند.
- از آن به بعد، هر که دختری، ولو خردسال داشت، توی هزار سوراخ مخفی اش می کرد تا دست اجنبی بهشان نرسد و ناموس شان پاک بماند؛ اما باز هم خیلی ها لو می رفتند. خودم دیدم بعثی ها دست و پای زن و شوهر همسایه مان را بستند و دختر دم بختشان را جلوی چشم شان لخت کردند و....
دیگر گوشم نیز دارد از کار می افتد؛ فقط می شنوم که پیر مرد دارد می گوید:

۔ خلخالی که آمد، منافقان را شناسایی کرد و همه ی نه نفرشان را گرفت، به این نه تا درخت بست و تیربارانشان کرد. یادم می آید، آن روز مردم جشن گرفته بودند.

 
 
منبع: مشرق

گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید