خبرگزاری بسیج قزوین: امروز با عیسی چگینی از رزمندگان دوران دفاع مقدس و بسیجی روستای خاگینه صحبت کردم. وقتی خاطرات جنگ و رنج هایی که کشیده بودیم به خاطر دوری پدر، شروع به گریه کردن کرد و لحظه ای اشک هایش قطع نمی شد.
مرا در آغوش گرفت و چند دقیقه ای بغض هایش را خالی کرد.بغضی از دوران کودکی تا امروز!
هر وقت که صحبت از جنگ و خاطره می شود به یاد سرداران سپاه قدس گیلان اشک می ریزد.
امروز از خاطرات وی با شهید پارسافر و لاهوتی و نیک سرشت پرسیدم که بسیار حزن انگیز بود.
- در عملیات کربلای ۲ در منطقه حاج عمران وارد شیار شدیم که دو تپه کله قندی را باید فتح می کردیم تا نیروهای پشتیبانی برای تثبیت برسند. اما نزدیک خاکریز عراقی شدیم، شمسعلی شمسینی از آزادگان و جانبازان عزیز گفتند؛چگینی بیا با هم برویم اما من قبول نکردم، با شدت تمام عملیات به لحظات سرنوشت ساز و پاتک و تک های سنگین دشمن نزدیک می شد.
یک خمپاره به طرف ما شلیک شد که اولی به من اصابت نکرد اما دومی نزدیک من منفجر شد وقتی برگشتم دیدم پارسافر، لاهوتی و نیک سرشت زخمی شدند.من هم زخمی شده بودم.به لاهوتی رسیدم دیدم از ناحیه ران به شدت آسیب دیده و استخوان پایش معلوم است. او را به یک پناهگاه که به ارتفاع یک متر جان پناه داشت بردیم و گفت؛بچه ها متوجه نشوند که من زخمی شدم، روحیه خود را از دست می دهند.
من به بچه ها گفتم که هوای من را داشته باشید تا به صورت تهاجمی و خیز ۵ثانیه پشت یک تخته سنگ بزرگ جان پناه بگیرم.
لاهوتی در حالت بی هوشی قرار گرفته که به علت خون ریزی شدید بود.
هر چهار نفر زخمی شده بودیم.
بغض رزمنده دیروز ترکید
گفت از فرهاد لاهوتی خبر ندارم. هوا که روشن شد و تیغ آفتاب همه را عیان کرد ما را به بیمارستان صحرایی در سردشت بردند و به مداوا پرداخته و سپس به بیمارستان فیروز آبادی تهران اعزام شدم.
وقتی به پدر گفتم فرهاد لاهوتی دو سال بعد در قروه سنندج به شهادت رسیده است. به آرامی اشک هایش را پاک کرد و گفت؛ شش نفر بودیم که همگی به شهادت رسیدند جز من!! شاید ماندن من برای نسل های آینده جذاب نباشد.سواد و بیان برای ثبت آن رشادت هم رزمانم ندارم. اما وقتی شنیدم پسرم به جای من وارد کار شده از خدا خواستم تمام مشکلات را برایش آسان کند تا بتواند به پیام شهدا جامعه عمل بپوشاند.
گفتم چه چیزی را امروز ما از جبهه ها نمی دانیم؟ شروع به گریه کرد. هیچ دیده ای که شیعه علی ع نمازش را چهار زانو بخواند. نماز خود را به حالت سینه خیز و یا خوابیده به پشت بخوانی تا دشمن پیشانی تورا نشانه نگیرد! وقتی بوی عطر و گلاب در خانه هایمان می آید هیچ می دانید! چقدر گاز خردل،تاول زا ، اعصاب و سیانور خوردیم تا امروز برای شما انقلاب با همه امکاناتش بماند.
هیچ می دانید که رها کردن ۷فرزند و رفتن در دل دشمن و انتخاب مرگ با عزت در برابر تمام شیرینی های دنیا یعنی چه؟ آیا خبر دارید برای خواندن نماز هم در برخی شب های عملیات باید دهانمان بسته می بود. تا به حال پیش آمده که نمازت را در هنگام راه رفتن بخوانی؟ نسل جوان امروز فهمیده و بیدارتر از ماست. مسئولان کوتاهی کردند.
شب در سنگر نشسته بودیم که لحظه ای شما به یادم افتادید تا صبح چهار زانو نشستم و برایتان گریه کردم. سردار همدانی چقدر برایمان قوت قلب بود. اما نمی شد برگردم. امام حسین ع زن و فرزندش را در دل معرکه برد. شما کیلومتر ها دورتر بودید و خیالم راحت بود.
شب عملیات اندکی عارفانه به چهره بچه ها نگریستم. من که زن و فرزند داشتم می دانستم داغ اولاد یعنی چه؟ محشری برپا شده که خدا کارگردانش بود.
می گویند خوبان و پاکان در جنگ رفتند و انقلاب دلسوز ندارد، این حرف آزارم می دهد. آنان که رفتند منتخب خدا بودند تا از سفره الهی روزی بگیرند.
شهید شدند تا در کفر و گناه ما شریک نباشند. آنها فراتر از خاک بودند که آسمانی شدند.
لاهوتی رفت تا من بمانم و بار گناهانم را به دوش بکشم. به خدا قسم نان خشک می خوردیم تا غم در چهره امام مستضعفان نباشد. برای تامین آب رزمنده ها هم با مشکل مواجهه بودیم. بارها برایم پیش آمده بود که یک قمقمه آب برای چند نفر در جنوب استفاده می شد. هیچ نداشتیم و علیه داراهای استکبار قیام کردیم سردادیم پا دادیم جان دادیم! امروز همه چیز داریم،حججی ها را داریم، اما دریغ از چمران و جهان آرا، دریغ از سردار همدانی ، دریغ از رجایی ها، در عرصه نظامی داریم اما در مدیریت کشور این روحیه را کم رنگ می بینم.
1002/ت30/ب