
عشق رضای فاطمه ، مرا رهانمی کند
از در پرمحبت اش ، دمی جدانمی کند
دل شده دیوانه او، روی به مشهدآورد
آینه ی جمال حق ، هیچ خطا نمی کند
عاشق دلشکسته را،کسی صلانمی زند
هیچکسی به جزرضا،جودوعطانمی کند
بنده ی پاکباخته ، رو به کسی نمی برد
به شهرطوس جزرضا،غمی دوانمی کند
عا شق بینوا بیا ، چنگ به دامنش بزن
هرکه بریده از خدا ، رضا رضانمی کند
شیعه معتقدچرا،ضجه به شب نمی زند؟
روی به مشهد رضا ، خدا خدا نمی کند
معر فتی می طلبد ، خا ک نشین در او
پیر و ی او حقیقتا ، رنگ و ریا نمی کند
زدردورنج دوستان،چرانشسته ای خموش
مکتب شیعه پس چرا؟شور به پا نمی کند
آتش جو ر ظالمان ، زبانه می کشد هنوز
خصم زبون و فتنه گر ، دمی حیانمی کند
ا ما م ر ا ستین ما ، مدد رسان اگر شود
دشمن د ین ا حمد ی ، د گر بقا نمی کند
جان به فدای او کند ، فرائی ازصمیم دل
عاشق کوی آشنا ، چون و چرا نمی کند
سروده "عبدالمجیدفرائی"
صفحه ۱۰۸،۱۰۹ کتاب پر پرواز