فروردین سال ۱۳۶۵ بود که مارش نظامی از بلندگوی مساجد نواخته شد، این یعنی زمان اعزام نیرو برای جبههها است. ماموریت گردان بلال در پدافندی فاو، یک ماموریت خاص بود با نیروهای خاص. به قول آقای درچین، ماموریت دو برادریها. خیلی از نیروهای اعزامی، دو یا سه برادر با هم در گردان جمع شده بودند.
خیلی از کسانی که در این ماموریت حضور داشتند از بچههای قدیمی گردان بودند که به بهانههای مختلف مدتی از گردان رفته بودند، یا در واحدها و گردانها و حتی لشکرهای دیگری رفته، یا برای درس و تحصیلات راهی حوزه و دانشگاه شده و مجالی برای حضور در جبهه نداشتند.
روز اعزام باشکوه در دزفول برگزار شد. مردم برای بدرقه عزیزان خود به خیابانها آمده بودند و مسیر حرکت رزمندگان از مسجد جامع تا مصلی، مملو از جمعیت و مردمی بود که با افتخار فرزندان خود را راهی جبهه میکردند.
با اینکه هنوز یک ماه از حادثه تلخ ماجرای اتوبوس آسمانی گردان بلال نگذشته بود و هنوز خیلی از رزمندگان و بدرقه کنندگان داغدار عزیزان شهید خود بودند، اما آن روز همه سنگ تمام گذاشتند و ثابت کردند هیچگاه پرچمی را که شهیدان برافراشته بودند بر زمین نماند و نخواهد ماند.
من اولین باری بود که به پلاژ میرفتم، جایی در ساحل غربی رود دز که از سمت اندیمشک به سمت آن میرفتیم. زیر درختان آنجا سکوهای سیمانی بود که چادرهای اردوی گردان روی آنها برپا شد. با توجه به گرمای هوا، اردوگاه پلاژ مناسبترین جایی بود که میشد نیروها را برای شرکت در ماموریت آینده تمرین داد.
عدهای لباس غواصی پوشیدند و گروهان مالک شدند، بقیه هم در دو گروهان قائم و فتح تقسیم شدند. این ماموریت همه چیز داشت، حضور در منطقه عملیاتی پیچ انگیزه برای شرکت در عملیات، یک ماموریت دو سه روزه، رفتن به منطقه و رفتن به کانالی مملو از پیکر سربازهای دشمن که به هلاکت رسیده بودند. یک شب تا صبح در کانال ماندیم و به تشخیص فرماندهان، صبح زیر آتش مستقیم دشمن به عقب برگشتیم و بعد از آن به پلاژ برگشتیم.
چند روز بعد گفتند آماده باشید به منطقه میرویم. طبق معمول، چادرها را جمع کردیم و اما لازم نبود با خود ببریم. یادم نیست نام مقصد را گفتند یا نه، اما مسیر به سمت اهواز بود و با گذشتن از اهواز و رفتن به سمت جاده آبادان، خوشحال شدیم از اینکه به سمت منطقه عملیاتی والفجر هشت میرویم و برای امثال من که در آن عملیات نبوده و فاو را ندیده بودند، فرصت خوبی به حساب میآمد.
آن روز غروب وقتی وارد روستای چوئبده از توابع آبادان شدیم، سیل پشه خاکیهای مشتاق به خون ما چنان استقبال گرمی از ما کردند که همگی آرزو کردیم ای کاش ماشینها ما را پشت خاکریز دشمن پیاده کرده بودند، لااقل میدانستیم در مقابل اینها که به ما حمله میکنند میتوان از خود دفاع کرد.
خانههای گلی روستا با اتاق دور ساز آن و پشت بام کاه گلی آن، ما را به دوران کودکی و خانههای قدیمی شهرمان برد. تابستانها هر روز غروب پشت بام را آب پاشی میکردیم تا گرما و حرارت آن فروکش کند بعد مغرب نیز، رخت خوابها پهن میشد تا کمی خنک شده و برای خوابی شیرین آماده باشند.
نیروهای گردان در خانهها تقسیم شدند. شب برای خواب به بالای پشت بام رفتیم. هوای گرم و آزار پشههای اجازه نداد کسی شب آرامی داشته باشد. صبح که هوا کمی خنک شد و پشه سیر از خون ما، توانستیم کمی بخوابی.
ایام حضور ما در روستا مصادف با ایام ماه مبارک رمضان بود. دغدغه بچهها این بود که جایی برای برپایی نماز جماعت و مراسم مناسبتی ماه مبارک داشته باشند. خود روستا یک حسینیه کوچک داشت که گنجایش این جمعیت را نداشت. خوشبختانه در وسط روستا یک محوطه نسبتاً بزرگ بود، تصمیم براین شد تا در آنجا حسینیهای درست شود. با همت همه بچهها و بسیج نیروها نیهایی که در ساحل بهمنشیر روییده بود و فاصله چندانی با روستا نداشت، بریده شد و به وسیله طناب و تورهای ماهیگیری خیلی بزرگ روستاییان، حسینیه ساخته شد. سقف حسینیه را برگهای نخل تشکیل میداد و الحمدلله شد آن چیزی که بچهها دوست داشتند.
مراسم احیای شبهای قدر، عزاداری شب بیست و یکم و شهادت امام علی(ع)، یزلههای گردان، نوحههای جان سوز بهمن درولی در سحرهای لیالی قدر هیچگاه از خاطرمان نمیرود.
یکی از برنامههای زیبا و خاص آن ایام، برگزاری مسابقات قرآن بود، نکات جالب این برنامه این بود که قاریان، داوران و ناظران همگی از رزمندگان گردان بودند. به نفر اول مسابقه یک دستگاه دریل برقی جایزه دادند.
یک شب از آن شبهایی که بالای پشت بام توی پشه بند میخوابیدیم، آقای خضریان که برای جلسهای به ستاد لشکر رفته بود، موقع برگشت، از ماشین پیاده شد و به تندی در حیاط را باز کرد و با صدای بلند گفت پیک گردان بیا اینجا! ما هم همراه پیک سراسیمه از پلهها آمدیم پایین تا بفهمیم چه خبر شده است. خیلی جدی گفت، سریع بروید پیش فرمانده گروهانها و بگویید همین الان نیروهای شان را به خط کرده آماده حرکت باشند.
ما هم سریع دستور را ابلاغ کردیم و خودمان هم آمدیم تا وسایل و تجهیزاتمان را آماده کنیم، بعد هم به آقای جوزی مسئول ستاد گردان گفت سریع نیروها را حرکت بده و از راه نخلستان، خودتان را به جاده آسفالت برسانید. هر کس میخواست چیزی بگوید، میگفت بعداً.
بعضی پوتین نداشتند، بعضی هنوز تجهیزات و سلاح نگرفته بودند، تازه هیچ یک از سلاحها مهمات نداشت. بعد از صدور دستورات، سوار ماشین شد و گفت من سر جاده منتظر شما هستم. آن شب ولولهای برپا شد، خودم دیدم بعضی بچهها پای برهنه توی نخلستان راه میرفتند. ده یا بیست دقیقهای که راه رفتیم با سیم تماس گرفت و گفت برگردید! همه را توی محوطه گردان جمع کرد و گفت این یک تمرین آمادگی بود، خواستم ببینم نیروها چقدر آمادگی شرکت در عملیات را دارند. فردا صبح که داشتیم صبحانه میخوردیم، آقای خضریان با خنده گفت دیشب که از جلسه برمیگشتم یک دفعه این موضوع به ذهنم آمد.
بالاخره بعد از حدود ۵۰ روز از شروع ماموریت، راهی منطقه فاو شدیم و خط را تحویل گرفتیم. گردان بلال شد سرگردنه بگیر اروندرود. گروهان مالک در ساحل شرقی اروند و بقیه گردان در ساحل غربی آن. در واقع خط پدافندی ما یک قسمتش توی خاک خودمان و بقیهاش توی خاک عراق بود و دقیقا اگر شناوری میخواست از اروند عبور کند زیر آتش بلال بود.
وقتی توی خط مستقر شدیم، سید جمشید دستور داد در تمامی سنگرهای خط، اسلحه ژ سه استفاده شود و بچهها موقع نگهبانی از این سلاح استفاده کنند. دلیل حرفش این بود که اسلحه ژ سه صدای زیادی دارد و با توجه به وضعیت منطقه به لحاظ آب و باتلاقی بودن، انعکاس صدا زیاد شده باعث رعب و وحشت بیشتر دشمن میشود.
نیروهایی که قبل از ما در خط مستقر بودند برای خنک کردن سنگرشان، در جعبه مهماتی را به سقف آویزان کرده و گوشه چفیهای را به آن بسته با تکان دادن چفیه آن تخته تکان میخورد و کار یک بادبزن را میکرد.
به خاطر گرمای هوا معمولاً شب نمیخوابیدیم و نزدیک صبح بهویژه بعد از نماز میشد ساعتی خوابید. آقای بامیان یک تانکر آب سیار کوچک داشت که هر روز صبح موقعی که بچهها خواب بودند میآمد و جلوی سنگرها میایستاد و یکی یکی بشکههای بیست لیتری را پر از آب خوردن میکرد و میرفت، یک روز به او گفتم: به جای اینکه جلوی هر سنگری توقف نکنی و پیاده شوی، یک بوق بزن ما بیاییم و خودمان بشکهها را پر کنیم. لبخندی از سر مهربانی زد و گفت الان بچهها خوابیدهاند. من که کاری ندارم چرا مزاحم استراحتشان بشوم.
نماز خواندن توی سنگر به خاطر اینکه ارتفاع آن خیلی زیاد نبود برای دوستان کمی مشکل بود. توی سنگر ما نماز جماعت را به امامت سید جمشید میخواندیم. جایی که سید میایستاد کمی گودتر بود لذا سید مشکل ارتفاع نداشت، برای من و قاسم و حسن محسنی فرقی نداشت کجا بایستیم. آقای جوزی هم که آدم منظم و وقتشناسی بود قبل از شروع نماز محل ایستادن خود را تنظیم میکرد تا بین دو تراورز بایستاد که سرش به سقف نخورد. فقط یک نفر بود که زحمتش زیاد بود و موقع نماز جای مناسبی گیرش نمیآمد و مجبور بود سرش را خم کند تا به سقف نخورد.
یک روز صبح با سر و صدای نگهبان از سنگر بیرون آمدیم تا ببینیم چه خبر است. نگهبان با اضطراب و نگرانی گفت، یک سرباز عراقی به طرف خاکریز ما میآید در حالی که دستهایش را تکان میدهد و گاهی میدود، گاهی دولا راه میرود. از بالای خاکریز که نگاه کردیم دیدیم سرباز عراقی قصد تسلیم شدن داشت. حد فاصل دو تا خاکریز پر از موانع طبیعی مثل نهر آب، زمین باتلاقی و موانع دفاعی مثل سیم خاردار و میدان مین بود.
با هر سختی بود خودش را به ما رساند و بچهها او را از خاکریز پایین کشیدند تا دشمن او را از پشت سر نزند. جلوی سنگر فرماندهی او را نشاندیم. ما فارس زبان بودیم و او عرب زبان. تنها چیزی که دستگیرمان شد این بود که نامش رحیم بود و اهل نجف و شیعه. عکس بچهاش را از جیبش درآورد و با عجز و التماس به ما دخیل میآورد. پس از تخلیه اطلاعاتی آقای جوزی، قرار شد حاج حسین او را با موتور به عقب ببرد و تحویل لشکر بدهد.
از روزی که خط پدافندی را تحویل گرفتیم، سید جمشید گفت دشمن با بودن گردان بلال در خط نباید احساس آرامش کند. لذا همان روز اول که ژسهها را توی خط گذاشت، کار دوم سید این بود که به بچههای دیده بانی توپخانه گفت هر شب باید خواب اینها را آشفته کنید.
هر شب یکی دوساعت که از مغرب میگذشت، بچههای دیدهبان اطلاع میدادند که به نگهبانان خط بگویید توی سنگر خود بنشینند چون گلولههای زمانی که برای دشمن شلیک میکردند بالای سرآنها منفجر میشد و ترکش گلولهها به خاطر نزدیکی خطوط تا خاکریز خودی هم میآمد.
یک روز دیگر هم سید دستور داد تا شب در یک ساعت معین تمام نیروهای گردان در خط مستقر شوند (هم نیروهای گروهان مالک که در شرق اروند بودند و هم نیروهای مستقر در خط فاو) و با تمام سلاحهای خود روی دشمن آتش کنند.
ساعت موعود که رسید به قدری آتش سبک و سنگین روی دشمن ریخته شد که سر و صدای قرارگاه درآمد که چه خبر شده است. نکنه دشمن پاتک کرده است. ناگفته نماند، عراقیها هم از ترس حمله ما، شروع به شلیک کردند، اما قبل از آتش آنها تمامی بچهها به سنگرهای خود برگشته بودند و هیچ مشکلی پیش نیامد.
سید جمشید روح ناآرامی داشت و هر وقت بیکار بودیم و کاری نبود با بچه ها شوخی میکرد و سر به سر آنها میگذاشت. توی خط پدافندی، تانکر آبی درست روبروی سنگر فرماندهی بود که توی خاکریز ترکش گیر نصب شده بود. سنگر ما هم یک دریچه کوچک حدود بیست در بیست داشت که از آنجا تانکر آب دیده میشد، یک روز ظهر سید جمشید نشسته بود پای تانکر تا وضو بگیرد، شیطنت من گل کرد و یک کلوخی برداشتم و از همان دریچه به تانکر زدم تا سید را بترسانم، بعد از برخورد کلوخ به تانکر، سید بدون اینکه عکسالعمل خاصی نشان دهد، یک سنگ برداشت و پرت کرد سمت پشت سرش، یک لحظه احساس کردم پیشانیم داغ شد و رد خون از کنار چشمم آمد پایین. از سنگر آمدم بیرون و سید روبرویم ایستاده بود و میخندید، از خنده سید من هم میخندیدم. یاد این شعر افتادم :کلوخ انداز را پاداش سنگ است.
مصطفی آهوزاده، رزمنده هشت سال دفاع مقدس
انتهای پیام