به گزارش بسیج متن زیر خاطره ای از دوستان شهید می باشد.
شهید خیلی فرد با اخلاقی بود به دوستان خودش کمک می کرد ، همیشه یه خاطره ای از شهید دارم که فراموش نشدنی است
ایشان کلاس دوم راهنمایی بود آبان ماه و در روز بارانی هم بود با چندتا از بچه های روستا شهید حاجی یسکره رفته بودیم روی کوه میشکی که این کوه در آن دوران خیلی برامون سخت بود بخصوص برای من که آن موقع کمترین سن را در بين بچه ها داشتم
رفته بودیم بلوط بچینیم همین که به درخت بلوط نزدیک می شدیم پای من لیز خورد زمین هم گلي شده بود از باران و داشتم تاپ می خوردم می رفتم پایین کوه که دیگه نزدیک پرتگاه بود همه داشتن نگاه می کردند و همه را ترس و استرس برداشته بود و من فقط هی چرخ می خوردم رو به پایین که ناگهان دیدم پای جلوی من را گرفت و مانع پرت شدنه من شده بود و دستانشان را زیر کمرم کرد و من را بلند کرد و دیدم عبدالعلی هست و بهم گفت نترس گرفتمت و ایشان هوای من و بقیه ی بچه ها داشت
این طور شده بود که نصف آن بلوطهای که چیده بود به من داده بود و موقع برگشتن به ما می گفت صلوات بفرستید
به کام خود
بهار آن سال فضای دل انگیزی بر روستای هپروه شهرستان باغملک سایه انداخته بود شیمم دل انگیز شالیزارها و همزمان چکاوک قمری ، بلبل های نغمه خوان کنار رودخانه دلها را صفا می داد جوانان آن دیار در سودای عزیمت به جبهه بودند ، از جمله انان دانش اموز عبدالعلی حاجی زاده بود، که در همان روستا قد کشید ، اما تو گویی سرزمین عطشناک کربلا او را می خواند واین شعر آب سردی بود بر عطش درونیش وهمیشه ورد زبانش بود واو با صدای رسا آن را می خواند وبر دل می نشست :"
شهیدم من شهیدم من
به کام خود رسیدم من
خدا حافظ تو ای مادر
نمی بینم تو را دیگر
حلالم کن تو ای مادر
چند روز بعد راهی جبهه شد و ره صد ساله را یک شبه طی کرد،
پیکرش به زادگاهش بازگشت ، وانبوه جمعیت برای تشیع آمدند، زنده یاد حجت الاسلام سید فاضل طباطبایی سخنران آن مراسم بود ودر وصف شهیدان سخن گفت ، و در ادامه برادر پاسدارش مهرعلی وصینامه اش را خواند ،وصیتی که همه را به ادامه راه ناتمامش سفارش می کرد
راوی خدابخش عبدالحسینی
تدوین سرهنگ پاسدارعیسی خلیلی