۰۹ / خرداد / ۱۴۰۵ - 30 May 2026
18:52
کد خبر : 9707854
۰۰:۱۶

۱۴۰۴/۰۶/۱۶

نامه‌ای به آسمان؛ نجوای برادرزاده با شهیدی که سال‌ها در قلب‌ها جاودانه است

همدان- برادرزاده‌ای در نامه‌ای خاطرات نوجوانی، آرزوهای ناتمام و لحظه‌های بغض‌آلود وداع را خطاب به عموی شهیدش زنده کرد؛ نامه‌ای که روایتگر عشقی جاودان و پیام‌آور مقاومت و ادامه راه شهیدان است.

نامه‌ای به آسمان؛ نجوای پسرعمو با شهیدی که سال‌ها در قلب‌ها جاودانه است

به گزارش خبرگزاری بسیج از همدان، نامه‌ای سرشار از احساس و یادآوری خاطراتی گران‌بها که یک برادرزاده پس از ۴۴ سال به شهیدش می‌نویسد؛ یادبودی که همچنان زنده و جاودان در دل‌های خانواده و جامعه است.

در این نامه خواندنی، محمدمهدی جمهور خطاب به عموی شهید خود «حاج قربان جمهور»، خاطراتی از دوران نوجوانی، لحظات شیرین و سخت زندگی، و آرزوهای ناتمامشان را به یاد می‌آورد. او از سفر ملکوتی شهید سخن می‌گوید که هنوز پایان نیافته و همچنان در قلب‌های دلدادگان جاری است.

یادآوری آن روزهای داس به دست گرفتن برای کمک به خانواده، نطق‌های آتشین و پرشور شهید در جمع مردم، و لحظات بغض‌آلود وداع، هر کدام بازتابی از عمق ارادت و دلتنگی این نامه است.

این نامه، علاوه بر روایتگر خاطرات، نویدبخش پیام مقاومت و ایستادگی در راه آرمان‌های شهیدان است که همچنان چراغ راه نسل‌های آینده است.

در پایان، نویسنده نامه از شهید می‌خواهد که همراه با دیگر شهدای بی‌کفن، در شب‌های جمعه برای آنان دعا کند و سلام گرم خود را به خانواده شهید و همه دلدادگان برساند.

حاجی قربانم سلام

سفر به ملکوت تمام نشد که برگردی،  یادت هست هنگامی که نوجوان بودی و می‌خواستی کمکی به برادرانت بکنی داس دستت می‌گرفتی و به کمکشان می‌رفتی، آن روزی که محمدرضا صفری خبر شهادت دکتر بهشتی را به تو داد و می‌خواستی به اتفاق پدر و مادرت به خواستگاری بروی و سر و سامان بگیری و با خبر محمدرضا کت را از تنت درآوردی و به زمین پرت کردی و سوار بر موتور به سپاه رفتی؛ یادت هست که چه گریه‌هایی بر سر سجاده نماز می‌کردی؛  یادت هست که وقتی در کنکور سراسری پزشکی دانشگاه تهران قبول شدی با چه شوقی به برادرت حجت و پسرعمویت خبر قبولیت را دادی؛ یادت هستی که نطق آتشین و پر گدازت آسمان و زمین را می‌شکافت و شعله‌های سخنان کوبنده‌ات در آخرین وداع با مردم اسدآباد چه زیبا دل‌ها را به آتش کشید.

اما سخنی دیگر با تو دارم.

گرچند نوشتن از تو سخت است چراکه دستم را لرزان و دیده‌ام را بارانی می‌کند و قلبم را هزار تکه .

از زمانی که تو در جنت الماوا آرام گرفتی و با همه دلدادگانت، با آن لبخند شیرینت خداحافظی کردی چهل و چهار سال می‌گذرد... چهل و چهار سالی که برای من سی و هفت سال و برای برادر و خواهرانت به قدر یک عمر؛  تو را ندیده‌ام و نبوییده‌ام، اما وقتی به عکس پر صلابت و نورایی و مهربانت می‌نگرم گویی سال‌ها با تو نشسته‌ام؛ سالها با تو خندیده‌ام، سال‌ها با تو گریسته‌ام؛ در شب‌های جمعه وقتی همراه شهدا دور ارباب بی کفن حلقه زدید ما را هم دعا کنید...

سلام من به پدرم و همه آنها برسان

محمدمهدی جمهور ۱۵ شهریور ۱۴۰۴

تعداد بازدید : 7
کد ویدیو

انتهای پیام/


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید