۱۸ / تير / ۱۴۰۵ - 09 July 2026
21:54
کد خبر : 9718976
۱۰:۵۵

۱۴۰۴/۰۷/۳۰
روایت رشادت رزمندگان در حلبچه در گفتگو با بسیجی خادم القرآن الکریم؛

«پیچ دیدگاه» آخرین ملاقات من با محمد صادق/جبهه مصداق واقعی «جامعه قرآنی» بود

ولی عباسی رزمنده بسیجی و خادم قرآن کریم است که از خاطرات همرزم شهیدش در حلبچه می‌گوید: وقتی شهید محمدصادق انبارلویی برای توجیه نیروهای تدارکات به دیدگاه آمد موقع خداحافظی وی را بدرقه کردیم. اما ناگهان صدای انفجار سهمگین خمپاره و پرتاب شدن محمدصادق از ماشین و چهره غرق خونش، آخرین تصویری است که برای همیشه در ذهنم حک شد.

 قزوین_ به گزارش بسیج، جبهه انسان عارف و عاشق می خواهد انسانی که جبهه را بستر پرواز تا ابدیت بداند و جان را برای حیات جاودانه تقدیم کند. ولی عباسی رزمنده دفاع مقدس و خادم قرآن کریم، در خانواده مذهبی به دنیا آمد. پدر را در کودکی و مادر را در دوازده سالگی از دست داد و تنها به همراه خواهران و برادرش زندگی را گذراند. اغلب اطرافیان و دوستان ولی عباسی، رزمنده و اهل جبهه و جنگ بودند. در سن ۲۴ سالگی و عنفوان جوانی به جبهه می رود و در دو عملیات برای دفاع از وطن جانفشانی می کند و در حلبچه روزهایی را می بیند که گویا قیامت برپا شده است. حالا دیگر عاشق معنویت جبهه شده است دغدغه بازگشت ندارد. 

ولی عباسی رزمنده دوران دفاع مقدس در گفت‌وگو با بسیج، از روزهای خون و حماسه می گوید. او اولین رزمنده‌ای است که بر بالین شهید محمدصادق انبارلویی حاضر می شود. درباره آن روزها می گوید: من متولد ۱۳۴۰ هستم. پدرم را در کودکی از دست دادم و در دوازده سالگی از نعمت وجود مادر محروم شدم. تنها پناه من خواهران و برادرم بودند. با پیروزی انقلاب اسلامی و تهاجم عراق به ایران که کشور عزیزمان رنگ و بوی جبهه به خود گرفته بود و نفس قدسی امام خمینی(ره) تمام ایران را یکپارچه بسیج کرد من در سن ۲۴ سالگی در حالی که مجرد بودم به جبهه اعزام شدم و در دو عملیات شرکت کردم.

 من تجربه همه مجاهدان عالم را در جبهه دیدم. انسان‌هایی که آسمانی بودند اما چند روزی را گمنام در جمع ما زمینی زیستند همه بوی خدا می دادند و قدم‌های پاکشان به جبهه معنای تقدس داده بود. از خواندن نماز شب و دعاهای مختلف. بچه‌های جبهه معنویت را در پهنه این سرزمین به نمایش گذاشتند. آنجا زیر باران گلوله نماز را برپا می داشتند تا ظهر عاشورا و نماز حضرت ابا عبدالله(ع) را دوباره زنده کنند. هرچه در این صحنه می ماندیم از دنیا گریزان‌تر بودیم و دیگر نمی توان به آن روزهای پر از یکرنگی برگشت.

عباسی می گوید: ما از تیپ ۸۲ صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف قزوین چهار گردان برای شرکت در عملیات والفجر ۱۰ و آزادسازی حلبچه در سال ۱۳۶۶ حضور داشتیم. برای انتقال بچه ها از قایق استفاده می کردند و هر پانزده نفر یک قایق سوار می شدند تا به محل مورد نظر برسند اما در مرحله آخر پانزده نفر تکمیل شد و به من گفتند بمانید تا قایق نیروها را تخلیه کند برگردد. رفت و برگشت یک ساعت و نیم طول می کشید. منتظر ماندم اما قایق برنگشت من مجبور شدم با چهار خشاب و چند نارنجک برای رسیدن به دیدگاه که مقر پشتیبانی تیپ بود حرکت کنم.

هیچ نقشه یا راهنمایی نداشتم و با خود گفتم مسیر را طی می کنم اگر به موردی هم برخورد کردم درگیر می شوم، پس از ساعت‌ها پیاده روی و کوهپیمایی به نقطه ای رسیدم که نور چراغ و تجمعی از نیروها را مشاهده کردم ابتدا فکر کردم عراقی هستند تفنگ را مسلح و در حالت رگبار قراردادم به آرامی چادر را کنار زدم دیدم سردار عراقی و برخی فرماندهان هستند. من را خطاب قرار دادند کجا بودی؟ شرح ماجرا را برای آنها تعریف کردم متوجه شدم در اینجا آماد و پشتیبانی (تدارکات) تیپ است.

رزمنده دوران دفاع مقدس افزود: من بسبار عاشق مرام و رفتار شهید انبارلویی بودم. یک پایش را در راه وطن از دست داده بود اما بی نهایت خوش اخلاق بود. رفتار و گفتارش برجان می نشست، روز قبل از عملیات شهید انبارلویی هنگام غروب به تدارکات آمد و در نقطه ای به نام «دیدگاه» شروع به صحبت کردن نمود. نیروها را توجیه کرد که هیچ چیزی نباید کسری داشته باشیم و نیروها برای عملیات فردا با چالش و تامین نیازها مواجهه نشوند. پس از مدتی خداحافظی کرد و برای بدرقه وی تا نزدیک تویوتا شهید انبارلویی را همراهی کردیم هنگام برگشتن به تدارکات ناگهان صدای مهیب انفجار خمپاره را شنیدم وقتی برگشتم ماشین شهید انبارلویی یک متر رو هوا بود و ایشان به بیرون از تویوتا پرتاب شدند.

 من اولین کسی بودم که بر بالین وی حاضر شدم. وقتی از چشم و گوش شهید انبارلویی خون جاری شده بود متوجه شدم که ایشان ضربه مغزی شده است. بچه ها را صدا زدم و او را با یک ماشین به پشت خط منتقل کردند اما در همان جا که انفجار را دیدم می دانستم که شهید شده است.

«دیدگاه» آخرین ملاقات من با صادق جبهه غرب و تیپ صاحب الامرعجل الله تعالی فرجه الشریف قزوین بود. در آن پیچ تاریخی که به سمت حلبچه می رفت محل پرواز سرداران بزرگی از فرزندان این خاک و بوم است.

 به نقطه ای رسیدیم که مسلط به حلبچه بود. وقتی وارد شهر شدیم درگیری پراکنده ای وجود داشت. پایگاه و شهربانی و مراکز مهم به تصرف نیروهای ما درآمده بود به برخی دستور دادند ماشین الات غنیمتی، نفربرها و هرآنچه تجهیزات نظامی متعلق به حزب بعث بود به پشت خط منتقل شود. در همین اوضاع انفجارهایی با دود سفید مشاهده شد که متوجه شدیم عراق شیمیایی زده و کشتار وحشتناکی در این منطقه رخ داد. من قیامت را مشاهده کردم مردان و زنان در حال دویدن جان داده بودند. ناچار به کوه‌ها پناه بردند. عده‌ای نیز آلوده به عامل اعصاب شده بودند. صحنه های بسیار دلخراشی بود که از یادم نمی
رود.

این رزمنده دفاع مقدس در پایان می گوید: ما از رفتن خود پشیمان نیستیم برای اینکه تمام خوبی های بشر را در جنگ تجربه کردیم و بهترین انسانها را دیدیم. آن جا جز خدا پناه دیگری متصور نبودیم. گوش ما به فرمان ولی خدا و امام امت بود. آلوده به زرق و برق دنیا نشدیم. برای ماندن وطن و اسلام بهترین سرمایه که جان ماست تقدیم کردیم و امیدوارم به همه آرمان‌های انقلاب که رسیدن به حکومت منجی عالم بشریت است برسیم.

ولی عباسی رزمنده دفاع مقدس و خادم قرآن معتقد است؛ جبهه و جنگ و صحنه مقاومت رزمندگان با قرآن و آیات نورانیش مأنوس شده بود. به جرأت می‌گویم که رزمندگان مصداق واقعی «انسان قرآنی» بودند. اصلا جبهه جای عاشقان قرآن و اهل بیت بود و رزمندگان، آن روزها جامعه قرآنی را رقم زدند. 

انتهای پیام/۱۰۰۲


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید