
به گزارش خبرگزاری بسیج خوزستان، وقتی از استرس مادر در دوران جنگ حرف میزنیم، در واقع دربارهی پایههای رشد مغزی و عاطفی نسل بعد صحبت میکنیم. استرس مادر فقط یک احساس زودگذر نیست، بلکه پیامی شیمیایی، شناختی و هیجانی است که مستقیم روی رشد کودک تأثیر میگذارد.
در دوران بارداری یا سالهای اول زندگی، مغز کودک هنوز در حال شکلگیری است. وقتی مادر در معرض ترس یا ناامنی قرار میگیرد، سطح هورمون کورتیزول بالا میرود. این ماده از جفت عبور میکند و روی بخشهایی از مغز کودک مثل آمیگدالا (مرکز هیجان و ترس) و قشر پیشپیشانی (مرکز کنترل و تصمیمگیری) اثر میگذارد. نتیجهاش این است که کودک در آینده هیجانات شدیدتر، اضطراب بیشتر و کنترل هیجانی ضعیفتری دارد.برای شناخت اصول مدیریت استرس کودک در شرایط بحران به گفتگو با دکتر معصومه کرد حبیبی پرداختیم. از نظر وی مسئله فقط زیستی نیست. بعنوان مثال از نظر نظریه ذهن، مادر اولین کسی است که کودک از طریق او «درک دیگران» را یاد میگیرد.اگر مادر مدام مضطرب باشد،نگاه و گفتوگوهایش با کودک کوتاهتر،ناپیوستهتر و بدون تماس چشمی آرام میشود.در نتیجه،کودک کمتر میتواند حالات چهره و احساسات دیگران را بخواند و مهارت "جای خود گذاشتن بهجای دیگران" در او بهدرستی شکل نمیگیرد.
در واقع،استرس مادر میتواند توسعه نظریه ذهن کودک را کند کند. مادرها در سالهای اول زندگی کودک، تنظیمگر بیرونی هیجانات او هستند یعنی وقتی کودک هنوز بلد نیست احساساتش را کنترل کند، از طریق بدن و صدای مادر آرام میشود اما اگر خود مادر درگیر اضطراب و ترس باشد، این چرخهی تنظیم هیجانی دچار اختلال میشود و کودک احساس امنیت روانی کافی را تجربه نمیکند.
به همین خاطر است که حمایت روانی و شناختی از مادران در دوران جنگ فقط «حمایت از زنان» نیست بلکه سرمایهگذاری برای سلامت شناختی، عاطفی و اجتماعی کودکان آینده است.
_تأثیرات فیزیکی و روانی جنگ بر مادر
وقتی از جنگ حرف میزنیم، فقط دربارهی درگیری بیرونی صحبت نمیکنیم. جنگ درونی مادر، شاید عمیقتر و خاموشتر از هر صدای انفجاری باشد. بدن و ذهن مادر یک سیستم واحدند. استرس و ترس طولانیمدت، هم بدن او را فرسوده میکند و هم کارکردهای ذهنیاش را مختل میکند.
در سطح فیزیکی،بدن مادر در شرایط جنگی مدام در حالت آمادهباش قرار میگیرد. سیستم عصبی سمپاتیک بیشفعال میشود و هورمونهایی مثل آدرنالین و کورتیزول بهطور مداوم ترشح میشوند. این وضعیت در کوتاهمدت برای بقا مفید است، اما وقتی طولانی شود، باعث مشکلاتی مثل ضعف سیستم ایمنی،بیخوابی و خستگی مزمن، افزایش ضربان قلب و فشار خون و در برخی موارد اختلالات هورمونی و باروری میشود.
اما از نظر روانی، اثر جنگ بر مادر حتی عمیقتر است. وقتی مادر در محیطی ناامن زندگی میکند، ذهنش دائماً در حال پیشبینی خطر است.
در علوم شناختی ما به این وضعیت میگوییم “overactive prediction system” یعنی سیستم پیشبینی مغز بیشفعال میشود. او حتی وقتی در امنیت نسبی است، بازهم احساس ناامنی دارد. این وضعیت ذهنی باعث اضطراب مزمن، تحریکپذیری، کاهش تمرکز، و اختلال در خواب و تصمیمگیری میشود. این استرس شدید یک اثر جانبی دیگر هم دارد: وقتی ذهن مادر درگیر بقاست، توان ذهنیاش برای "درک حالات دیگران" کاهش مییابد.
در واقع، انرژی ذهنی او صرف مقابله با خطر میشود و ظرفیتش برای همدلی، صبر یا گفتوگوی آرام با کودک پایین میآید. نه از کممحبتی، بلکه از فرسودگی شناختی و همین مسئله میتواند بر کیفیت ارتباط مادر–کودک اثر بگذارد.
در تجربهام با مادرانی که شرایط بحرانی یا پساجنگی را پشت سر گذاشتهاند، همیشه دیدهام که بدن و ذهنشان هر دو نشانههایی از "خستگی پنهان" دارند.
اما نکتهی امیدبخش این است که مغز انسان انعطافپذیر است. با حمایت اجتماعی، ارتباط انسانی و بازسازی احساس امنیت، میشود بازتنظیم شناختی و هیجانی را در این مادران ایجاد کرد. بهنظرم درک و مراقبت از مادر در چنین شرایطی، در واقع مراقبت از سلامت ذهنی یک نسل است.
_علائم جسمی و روانی هشداردهنده استرس شدید کودک در زمان جنگ
من همیشه میگویم کودکان در زمان جنگ معمولاً حرف نمیزنند، بدن و رفتارشان حرف میزند. نشانههای استرس شدید در کودکان، ترکیبی از علائم جسمی، هیجانی و رفتاری است که اگر با نگاه دقیق به علوم شناختی نگاه کنیم، همهشان از فعالشدن بیش از حد سیستم بقا در مغز ناشی میشود.
در سطح جسمی، یکی از اولین نشانهها، بیخوابی یا کابوسهای مکرر است.
کودک ممکن است نیمهشب از خواب بپرد، جیغ بزند یا نخواهد تنها بخوابد.
برخی هم دچار دلدرد، تهوع، سردرد یا تپش قلب میشوند در حالیکه از نظر پزشکی مشکلی ندارند. اینها واکنشهای بدنی مغزی هستند که هنوز نمیتواند هیجان را با کلمه بیان کند.
گاهی هم شاهد بیاختیاری ادرار شبانه یا بازگشت به رفتارهای نوزادی مثل مکیدن انگشت هستیم. مغز در واقع به عقب برمیگردد تا از مسیر آشنای امنیت روانی عبور کند. از نظر روانی و شناختی، یکی از علائم اصلی، اختلال در تمرکز و کاهش بازی خلاقانه است.
کودک ممکن است کمتر سؤال بپرسد، خیالپردازی نکند یا در بازیهایش فقط صحنههای جنگ و فرار را تکرار کند.
این یعنی ذهنش درگیر بازپخش تصاویر ترس است و نمیتواند از قشر پیشپیشانی برای تخیل و برنامهریزی استفاده کند. در زبان علوم شناختی اصطلاحا میگوییم کارکردهای اجرایی مغز توسط سیستم ترس ربوده میشود.
در حوزهی هیجانی و رفتاری، تغییر ناگهانی در خلقوخو خیلی مهم است.
کودک ممکن است زود عصبانی یا پرخاشگر شود یا برعکس، بهشدت ساکت و گوشهگیر شود. در واقع، هر دو حالت (فوران هیجان یا فروکش هیجان) واکنش مغز مضطرب به ناامنی است.
در نظریه ذهن، این وضعیت باعث میشود کودک نتواند بهخوبی احساس دیگران را درک کند چون ذهنش تماماً درگیر محافظت از خودش است.
به نظر من، مهمترین هشدار زمانی است که بازی کودک متوقف میشود. بازی، زبان شناختی کودک است. وقتی بازی از بین میرود، یعنی ذهنش دیگر در وضعیت رشد نیست، در حالت بقاست. برای همین همیشه تأکید میکنم والدین و مربیان در شرایط جنگ یا بحران، باید به جز علائم جسمی، به «رفتارهای ظریف» هم توجه کنند چون پشت یک نقاشی سادهی سیاه و قرمز، گاهی تمام اضطراب یک دنیای کوچک پنهان است.
_اصول مدیریت استرس کودک در شرایط بحران
بهنظر من اولین قدم در مدیریت استرس کودک این است که بپذیریم کودک خودش بهتنهایی نمیتواند استرس را تنظیم کند.در واقع، در علوم شناختی ما میگوییم تنظیم هیجان در سالهای اول زندگی، یک "فرایند مشترک" بین کودک و مراقب است. یعنی وقتی دنیا برای کودک ناامن میشود، مادر یا بزرگسال امن باید نقش «تنظیمگر بیرونی» را ایفا کند تا ذهن و بدن کودک دوباره به تعادل برسد.
از دیدگاه علمی، اصول مدیریت استرس کودک در بحران را میتوان در چهار محور خلاصه کرد:
۱. ایجاد حس امنیت از طریق ارتباط بدنی و کلامی: کودک امنیت را نه از کلمات، بلکه از لحن، چهره و تماس فیزیکی درمییابد. وقتی بزرگسال با صدای آرام، تماس چشمی و در آغوش گرفتن، حضور خودش را تثبیت میکند، مغز کودک پیام «امنیت» را از مسیر غیرکلامی دریافت میکند.
در واقع، این رفتارها باعث فعال شدن عصب واگ و کاهش ترشح کورتیزول میشود. به زبان ساده، لمس آرام مادر، از هر جملهای مؤثرتر است.
۲. نامگذاری و توضیح احساسات
از نگاه نظریه ذهن: وقتی کودک یاد میگیرد احساسش را بشناسد و اسم ببرد، مغزش شروع به تنظیم آن میکند. در شرایط بحران باید به کودک کمک کرد احساسش را توصیف کند: «میفهمم ترسیدی چون صدای بلندی شنیدی»
این جمله ساده، ذهن کودک را از حالت "بدن صرف" به حالت "ذهن آگاه" میبرد.
یعنی به او یاد میدهد که احساساتش قابل درک و کنترل هستند، نه بیپایان و ترسناک.
۳. بازگرداندن نظم و پیشبینیپذیری:
در شرایط جنگ یا بحران، نظم زندگی کودک از بین میرود و این خودش منبع بزرگ استرس است. مغز کودک برای احساس امنیت نیاز به الگوی قابل پیشبینی دارد. حتی کارهای ساده مثل زمانبندی خواب، وعدهی غذایی منظم یا یک قصهی شبانه میتواند برایش مثل «نقشهی ثبات ذهنی» عمل کند.
در واقع، هر بار که اتفاقات روز قابل پیشبینی میشوند، بخش ترس در مغز کودک (آمیگدال) آرام میگیرد.
۴. بازی و تخلیهی هیجانی: بازی برای کودک همان چیزی است که گفتوگو برای بزرگسال است.در رویکرد شناختی، بازی باعث فعال شدن نواحی قشر پیشپیشانی و خاموش شدن مدار ترس میشود.
وقتی کودک از طریق نقاشی، لگو یا بازیهای نقشآفرینی احساساتش را بازسازی میکند، در حال تنظیم مجدد هیجان و بازنویسی حافظهی هیجانی است.
به همین دلیل، در هر شرایطی باید فضا برای بازی و بیان خلاقانهی کودک حفظ شود. در نهایت، ما معتقدیم آرامش کودک، بازتاب آرامش بزرگسال کنار اوست. اگر بزرگسال بتواند ترس خودش را مدیریت کند و احساساتش را با صداقت اما بدون وحشت بیان کند، کودک هم به مرور همان الگو را یاد میگیرد. مدیریت استرس در کودک، در واقع از ذهن بزرگسال شروع میشود.
_ حمایت اجتماعی و روان شناختی مادر بر کودک
مادر در زندگی کودک مثل یک سیستم تنظیمکننده است یعنی نه تنها خودش، بلکه محیط حمایتی اطرافش مستقیم بر رشد کودک اثر میگذارد.
وقتی مادر در شرایط بحرانی، چه جنگ باشد و چه فشارهای دیگر، از حمایت اجتماعی و روانشناختی برخوردار است، ذهن و بدن او آرامتر میشوند و این آرامش مستقیماً به کودک منتقل میشود.
از نظر علوم شناختی، وقتی مادر احساس امنیت میکند، هورمونهای استرسش کاهش پیدا میکند و میتواند تعاملهای همدلانه و پیوسته با کودک داشته باشد.
این تعاملها باعث میشود مغز کودک
مسیرهای کنترل هیجان و خودتنظیمی را بهتر بسازد،توانایی تمرکز و یادگیری را تقویت کند و پایههای نظریه ذهن و همدلی شکل بگیرد.
از نظر نظریه ذهن هم، کودک یاد میگیرد احساسات و افکار دیگران را بهتر درک کند.
وقتی مادر تحت حمایت روانی است، میتواند با کودک دربارهی احساساتش صحبت کند، به سؤالهایش پاسخ دهد و او را درک کند.
این یعنی کودک یاد میگیرد که هیجانها قابل درک و مدیریت هستند و دنیای اطراف امنتر به نظر میرسد.
حمایت اجتماعی هم نقش کلیدی دارد. وقتی مادر با خانواده، دوستان یا شبکههای حمایتی در ارتباط است، کمتر احساس تنهایی و فشار میکند.
این آرامش اجتماعی و روانی یک زنجیرهی تأثیر مثبت ایجاد میکند. مادر آرام، تعامل با کیفیت با کودک دارد و درنتیجه رشد هیجانی و شناختی سالم کودک اتفاق می افتد.
به طور خلاصه حمایت از مادر، حمایت از ذهن و قلب کودک است. اگر بتوانیم مادران را در بحرانها محافظت کنیم، در واقع داریم نسل بعدی را از نظر هیجانی، اجتماعی و شناختی بیمه میکنیم.
_چه زمانی باید به متخصص مراجعه کرد؟
همیشه به والدین میگوییم، مراقبت از کودک یعنی هم توجه به علائم روزمره و هم تشخیص موقعیتهایی که نیاز به کمک حرفهای دارد.
در شرایط بحران مثل جنگ، گاهی نشانهها ممکن است طبیعی به نظر برسند، اما بعضی رفتارها هشداردهنده هستند و نباید نادیده گرفته شوند.
زمان مراجعه به متخصص زمانی است که:
1. علائم جسمی طولانیمدت و غیرمعمول باشد مثل بیخوابی مزمن، دلدرد، تهوع یا سردرد مداوم که با استرس روزمره توضیح داده نمیشوند.
2. تغییرات شدید رفتاری یا هیجانی دیده شود مثل گوشهگیری شدید، پرخاشگری غیرمعمول، ترسهای شدید یا بازگشت به رفتارهای دوران نوزادی که ادامه دارد.
3. ناتوانی در بازی و تعامل اجتماعی:
اگر کودک علاقهای به بازی، گفتگو یا حضور در جمع ندارد و فقط درگیر اضطراب و ترس است.
4. اختلال در یادگیری یا تمرکز: مثل افت ناگهانی در مدرسه، فراموشی مکرر یا ناتوانی در انجام کارهای ساده که قبل از بحران انجام میداد.
5. علامتهای روانی شدید: مثل کابوسهای مداوم، گریه بیوقفه، حرف زدن مکرر دربارهی مرگ یا آسیب، یا افکار خودآسیبرسان.
در این موارد، مراجعه به روانشناس کودک، روانپزشک یا متخصص رشد و توانبخشی شناختی بسیار مهم است.
ما همیشه به والدین توصیه میکنیم که هرچه زودتر اقدام کنند، چون مداخله به موقع میتواند مسیر رشد شناختی، هیجانی و اجتماعی کودک را محافظت کند و مانع تثبیت مشکلات طولانیمدت شود.