خبرگزاری بسیج - اردبیل: در سکوت پُرستاره یک شب تابستانی سال 1347، در روستای چالماکندی شهرستان مرزی بیلهسوار استان اردبیل پسری پا به جهان گذاشت که نامش را "آدیگوزل" نهادند. «آدیگوزل» نامی به زبان ترکی و به معنای اسمش زیبا است. سعداله اسدی پدر آدیگوزل سه روز پس از تولد آدیگوزل نخستین کلمات را در گوش کوچک فرزندش زمزمه کرد: «اذان و شهادتین.» سپس دست به دعا برداشت و نجوا کرد: «خدایا، تو را به آخرین وداع امام حسین(ع) قسم میدهم، این کودک را به راهی که او رفته، هدایت کن.» این شب، سرآغاز سرنوشتی شد که در آسمان جاودانگی رقم میخورد.به گفته پدرش، آدیگوزل دوران ابتدایی را در همان روستای چالماکندی گذراند و برای تحصیل در مقطع راهنمایی، راهی جعفرآباد شد و وقتی در کلاس هشتم درس میخواند، طوفان جنگ تحمیلی کشور را درنوردید. آدیگوزل از همان ابتدای جنگ سودای حضور در جبهه حق علیه باطل را در سر پرورش داد و به دنبال حضور در جبهه جنگ بود.عزم آهنین یک رزمنده دانش آموز و نوجوانپدر آدیگوزل در توصیف آن روزها میگوید: « پسرم پس از آغاز جنگ درس را رها کرده و خود را آماده حضور در جبهه جنگ کرد، در نخستین تلاش برای اعزام از تبریز، سن کمش مانع شد و او را بازگرداندند.» اما این بازگشت، پایان راه نبود. او با ارادهای پولادین، به دنبال راهی برای اعزام به جبهه بود و پدر و مادر، با دلهایی آکنده از نگرانی، مانع او میشدند. بالاخره آدیگوزل توانست جواز حضور در جبهه جنگ را بگیرد.
پدر آدیگوزل میگوید: «به او پیشنهاد دادم که بگذار من بروم و برگردم، بعد تو بروی.» اما پاسخ آدیگوزل به من، برگرفته از فرمان رهبرش بود؛ آدیگوزل به من گفت: «امام دستور دادهاند هر کس که زورش به اسلحه میرسد، در جبهه باشد؛ سرانجام، او بیآنکهما مطلع شویم راهی خط مقدم نبرد شد.عملیات خیبر؛ بستر عروجاو تنها دو ماه در جبهه حضور داشت. در پنجم اسفندماه ۱۳۶۲، در قلب عملیات بزرگ "خیبر"، هنگام درگیری سنگین با نیروهای بعثی، آخرین صحنه از زندگی سرباز کوچک خدا رقم خورد. آدیگوزل نارنجکی به دست گرفت تا به سوی دشمن پرتاب کند. در همین لحظه، گلولهای به سینهاش اصابت کرد. نارنجک از دستش رها شد و در کنارش منفجر گردید. یکی از همرزمان شهید آدیگوزل میگوید: «با صدای انفجار، آخرین کلمهای که از گلوی آدیگوزل جاری شد: «الله...» بود و پیکر مطهرش بر زمین افتاد.پدر شهید اسدی ادامه میدهد: «یکی از همرزمانش گفت که پس از این حادثه، آدیگوزل مجروح و در محاصره دشمن افتاد. در آن حالتی که قادر به حرکت نبود، یکی از سربازان دشمن، با قساوتی وصفناشدنی، با چکمه بر سینه مجروح او کوبید.» گویی تاریخ، ظلمی را که بر خاندان حسین(ع) رفته بود، در خاکِ هور تکرار میکرد.بازگشت به آغوش وطنپیکر پاک آدیگوزل، برای سالها در همان زمینی که جانش را فدا کرده بود، ماند. سرانجام در بیستم خردادماه ۱۳۷۴، پس از سالها انتظار، پیکر مطهرش در عملیات تفحص شهدا پیدا شد و به آغوش زادگاهش، روستای چالماکندی بازگردانده شد و در خاک به خواب ابدی فرو رفت.
در میان وسایل بازگردانده شده از جبهه، یک قرآن کوچک بود که وصیتنامهاش در لابهلای صفحات آن جا خوش کرده بود. در یکی از نامههایش برای پدر، شعری به زبان شیرین ترکی نوشته بود که حکایت از عشق و حسرتی جاودانه داشت:«من قیزیل گولی درمدیمدسته توتوب من عروسا ورمدیمافسوس اولسون من توی اوتاغی گورمدیم»پدر شهید،با چشمانی که گذر سالها نتوانسته غبار افتخار را از آن بشوید، خطاب به نسل جوان میگوید: «این مملکت، مال شماست.» این جمله،میراثی است که آدیگوزل و هزاران شهید دانشآموز دیگر، با خون پاک خود برای نسل امروز به امانت گذاشتهاند. آدیگوزل اسدی، از مرادماه کردستان، ثابت کرد که عشق به میهن، سن و سال نمیشناسد و دفاع از آرمانهای مقدس، والاترین درس زندگی است.