۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
12:44
کد خبر : 9735758
۱۴:۱۲

۱۴۰۴/۰۹/۲۶

شعر/ آبادی ما از فراقش نیمه جان شد 

دامغان - سید مسیح شاهچراغ شاعر دامغانی همزمان با رحلت آموزگار اخلاق، سید محمد شاهچراغی شعری در وصف ایشان سرود.

به گزارش خبرگزاری بسیج، سید مسیح شاهچراغ شاعر خوش ذوق دامغانی همزمان با رحلت آموزگار اخلاق، سید محمد شاهچراغی در تازه‌سروده‌ای دلتنگی‌های خود را بیان کرد و شعری در وصف ایشان سرود. این سروده را می تواند در ادامه بخوانید: 

دلتنگی هایم مثنوی شد بماند به یادگار برای او که برایم عزیزتر از جان بود.

امشب نمی دانم خمارم یا که مستم؟

در دست من جام است یا خالی است دستم؟

در حیرتم، آئینه ام یا سنگ هستم 

من خوب می دانم ولی دلتنگ هستم 

چون غنچه دلتنگم برای باغبانم

ابری تر از ابری تر از هر آسمانم

تنهای تنها می گذارم سر به هر سو

آخر بگویم با که از دلتنگیِ او؟

دلتنگ او که بهترین از هر نظر بود

او که برایم مهربان تر از پدر بود

در مثنوی می میرد از هجرانِ او حِس

خون گریه کن در ماتمش ای خاک قومس

در سوگ او یک شهر، جمعه، ندبه می خواند

ای کاش می آمد مصلی خطبه می خواند

هر کوچه آن محبسی شد بعدِ آقا

شهری دچار بی کسی شد بعدِ آقا

دلتنگ او چشمه، زلال نهر باشد

دلتنگ او آغوش مهدی شهر باشد

او با فقیر و با غنی یکرنگ بوده است

عمری از این تبعیض ها دلتنگ بوده است

او آشنا با فقر بود و درد مسکین

این را شهادت می دهد با اشک، نائین

با مستمندان هم پیاله، هم نفس بود

در زندگی دور از هوا، دور از هوس بود

از مُفسِدان عمری به دل او داشت کینه

می زد همیشه سنگ مردم را به سینه

با آن همه جاهش ولی افتاده می زیست

آقای استان بود اما ساده می زیست

خاری به چشمش، استخوانی در گلو رفت

باور ندارد عابدینیّه که او رفت

مسجد دلش آتش، دلش دریای خون است

ذکر لبش انا الیه راجعون است

در این سبو دیگر نَمی از باده اش نیست

آقای او دیگر سر سجاده اش نیست

ای کاش قرآن را ببوسد او دوباره

دلتنگ او شد لحظه های استخاره

شد طاقت شاگردهایش از غمش طاق

دیگر ندارد مدرسه استاد اخلاق

آقا مطهر بود، طاهر زندگی کرد

با قال صادق، قال باقر زندگی کرد

آئینه خو، آئینه سیرت بود آقا

در فتنه ها مرد بصیرت بود آقا

در آن غبار فتنه ها وقت تماشا

چشم علی بینش علی را دید تنها

با این که در این سرزمین از نخبگان بود

تنها همین بود افتخارش، روضه خوان بود

دلتنگ او شد بیرق سرخ محرم

دلتنگ او شد ابن طاووس و مُقَرَّم

دلتنگ او شد مسجدی در زادگاهش

پر شد فضا از ناله های آه آهش

دلتنگ او شد ظهر عاشورا دل ما

ای کاش بنشیند به منبر باز آقا

دلتنگ او شد طبل و سنج و دیده تر

حتی کبوترهای روی نعش اکبر

دلتنگ او شد منبر و آن چاوُشی ها

دلتنگ او شد روضه کودک کشی ها

دلتنگ او شد کودکی که در بَرَش بود

هر چه علی اصغر که پای منبرش بود

ساقی بریزد باده غم در سبو کاش

عمامه اش را از سرش بردارد او کاش

با ما بگوید کاشکی یک بار دیگر 

از آن وداع تلخ زینب با برادر

آبادی ما از فراقش نیمه جان شد

باید بمیرد روستا، بی روضه خوان شد

سمت خدا تا که گشاید بال امشب

سید حسن آید به استقبال امشب

در آن حریم آسمانی زائر است او

همسایه با موسی، مسیح و طاهر است او

آن چهره های مهربان او را بخوانند

قدر برادر را برادرها بدانند

پروانه در آن انجمن مهمان شمع است

جمع تمام عاشقان بنگر که جمع است

مهمان ارباب است، مهمان اباالفضل

سر می گذارد روی دامان اباالفضل

در غربت تنهائیَم با که بگویم؟

دلتنگِ او، دلتنگِ او، دلتنگِ اویم

آخر چرا ای زخم، ای زخم قدیمی

دست از سر من بر نمی داری، یتیمی؟

دستان گرمش را بگیرم کاش امشب

با تیغ دلتنگی بمیرم کاش امشب

سید مسیح شاهچراغ


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید