یادداشت احمد یوسفزاده بهمناسبت ششمین سالگرد سردار دلها به شرح زیر است:
قاسم عزیز
۴۰ سال چلهنشینی کردی تا نیمهشبی در شطی از مهتاب غسلِ شهادت کنی و به زندگیِ جاودانه برسی؛ که رسیدی. اکنون از تو چه میتوان نوشت، که به مراد پیوسته و بر سفرۀ خودِ خدا روزی میخوری؟
من فقط میتوانم نوحهسرای دلِ افسردۀ خود باشم، که حتی به پایینترین صخره از آن ستیغِ سر در آسمان نتوانست دست بکشد.
من فقط میتوانم یکی از همین روزها، که شهرِ کرمان زیارتگهِ رندانِ جهان شده است، بروم بنشینم در دامانۀ کوهِ صاحبالزمان، بالای مزارت، و همان شروۀ همیشگیام را بخوانم که:
فلک داد و فلک صد داد و بیداد
فلک تختِ سلیمان داد بر باد
بنشینم آن بالا و فوجفوج مردمی را نگاه کنم که جنگلِ قائم را درمینوردند و مویهکنان بالا میآیند تا کبوترِ سفیدِ قبرت را بغل کنند و، همچون مادری دلبند از دست داده، اشک بریزند.
مینشینم آن بالا و خاطراتِ قشنگت را به یاد میآورم و دلِ مهربانت را، که شبیه دلِ هیچ ژنرالی نبود جز خودت. به یاد میآورم آن دو چشمِ سحرانگیزت را، وقتی مثل دو دریای بههمرسیده، زیر سایهبانِ ابروهای پرپشتت میدرخشیدند و مرواریدِ محبت به ساحلِ چشمانت هدیه میدادند، آنگاه که واعظِ بیتالزهرا روضۀ کشتیِ پهلوگرفته را میخواند.
قاسم عزیز
کاش در این روزگارِ پرآشوب، که شغالان از آنسوی آبها برای امنیتِ وطن دندان تیز کردهاند، کنار هم باشیم و قدرِ جانفشانیات را بدانیم.