۲۰ / تير / ۱۴۰۵ - 11 July 2026
15:45
کد خبر : 9739480
۱۴:۴۴

۱۴۰۴/۱۰/۱۵
گزارش بسیج از حال و هوای اعتکاف دانش آموزی؛

در پناه مسجد...

در سکوت اعتکاف، نجوای دل‌های نوجوان طنین‌انداز شد. اینجا، در قلب شلوغی دنیای نوجوانی، جزیره‌ای از معنویت ساخته شده بود؛ اعتکاف دانش‌آموزی، سه روز دوری از هیاهو برای نزدیکی به آرامش جاودان بود.

 قزوین _ به گزارش بسیج، هوای داخل مسجد بوی خوش آرامش و خلوت با خالق می‌داد. سکوت، نه سکوتی خالی، بلکه سرشاری از نجواهای بی‌صدا بود. دختران نوجوان، با چادرهای سفید و آبی، مثل فرشته‌های زمینی در گوشه‌ای نشسته بودند، برخی سر در گریبان تفکر، برخی با چشمانی بسته و لبانی که آرام حرکت می‌کرد. اینجا، در قلب شلوغی دنیای نوجوانی، جزیره‌ای از معنویت ساخته شده بود؛ اعتکاف دانش‌آموزی، سه روز دوری از هیاهو برای نزدیکی به آرامش جاودان.


فضا لبریز از حال و هوایی آسمانی بود. انگار زمان کندتر حرکت می‌کرد. دختران نوجوان و جوان از کلاس نهم و دهم، که بسیاری برای اولین بار طعم این خلوت معنوی را می‌چشیدند، حال و هوای دیگری داشتند. ترس و انتظار، شوق و لرزش، همه در نگاه‌هایشان موج می‌زد.

زینب، کلاس نهم، با چشمانی درخشان درباره حس و حالش می‌گوید: الان حس می‌کنم دارم آزاد می‌شوم. آزاد از توقع بقیه، آزاد از اسارت شبکه‌های اجتماعی، آزاد برای اینکه فقط با خودم و خدا حرف بزنم. اولش سخت بود، حتی ده دقیقه نبودن موبایل! اما الان می‌فهمم چه چیزهایی را از دست می‌دادم...

در گوشه‌ای، حدیث، دانش‌آموز سال دهم، برای اولین بار تجربه اعتکاف دارد. او که ابتدا با اکراه آمده بود، حالا اشک‌های سکوتش حکایت دیگری می‌کند: احساس می کنم کسی اینجا هست که واقعا حرف‌هایم را می‌شنود، بدون قضاوت. حتی به مادرم نگفته بودم که چقدر از امتحان‌ها ترس دارم. اما اینجا، توی دل خودم گفتم و سبک شدم. انگار یک پناهگاه امن پیدا کردم.

زمان نشست بصیرتی اوج احساسات بود. وقتی مربی هادی سیاسی با صدایی آرام از "فرصت گفت‌وگوی با خویشتن" صحبت کرد، بسیاری از دختران اشک در چشم‌هایشان حلقه زد. فاطمه، از شرکت‌کنندگان قدیمی، می‌گوید: امسال حال و هوایش متفاوت است. می‌بینم که دوستان سال اولی چقدر مشتاقانه پذیرای این فضایند. دیشب یکی از بچه‌ها بهم گفت: حالا می‌فهمم که من فقط یک موجود مدرسه‌ای و شبکه‌اجتماعی نیستم؛ یک روح دارم که نیاز به پرواز دارد. این حرف دنیای مرا هم زیباتر کرد.

در لحظه‌های افطار، زمانی که همه با نان و پنیر و چای ساده افطار می‌کردند، صمیمیت عجیبی در فضا بود. خنده‌های آرام، چشم‌های درخشان از شب‌زنده‌داری، و دل‌های پرامید. زهرا، که برای سومین سال است در اعتکاف شرکت می‌کند، با لبخندی از سر تجربه می‌گوید: اولین بار که آمدم، فقط گریه می‌کردم. می‌ترسیدم، احساس تنهایی می‌کردم. اما الان مثل کسی هستم که به خانه‌اش برگشته. می‌بینم این نور در چشم‌های بچه‌های سال اولی هم هست. گنج اعتکاف همین است: کشف یک ملاقات بی‌حرف.

اعتکاف به پایان رسید، اما گویی تازه شروع شده است. دخترانی که با بی‌قراری آمده بودند، با آرامش می‌روند. مسجد خالی می شود، اما بوی حضور، بوی اشک‌های رازدار و دعاهای در سکوت، روی دیوارها و فرش‌ها مب ماند. آنها حالا بازمی‌گردند به دنیای درس و امتحان و زندگی، اما شاید کمی متفاوت‌تر، کمی آرام‌تر، با این کشف که در میان همه هیاهوهای دنیای نوجوانی، می‌شود گوشه‌ای نشست و فقط "بود" و شنید که قلب چه می‌گوید.
و اینگونه، سکوت اعتکاف، بلندترین فریادهای روح را بیدار کرد.
انتهای پیام/۱۰۰۴


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید