قزوین_ وقتی خبر شهادتت آمد، گویی زمین یکباره از محور خود خارج شد. زمان ایستاد. و سپس… صدایی از جنسِ شکستنِ یک جهان به گوش رسید؛ نه صدای انفجار که صدای شکسته شدنِ قلمِ تاریخ بر صفحۀ تقدیر.
آنها گمان بردند تو را میشکنند، غافل از آنکه تو را در دلِ ابدیت میکارند تا همیشه سبز بمانی.
شهادت تو، ضربهای نبود که بخواهیم از غرشِ آن بترسیم. شهادت تو، آهنگی بود از جنسِ تکامل؛ مثلِ گندمی که باید در دلِ خاک بسوزد تا خوشه برآورد. تو خود، همیشه خوشهچینِ این معنا بودی. رفتنِ تو، سبک و سنگین کردنِ یک ملت بود. لحظهای همۀ ما بر ترازوی تاریخ قرار گرفتیم و فهمیدیم تو چه وزنهی سنگینی در کفۀ "ایستادگی" بودی.
آنها با ترورِ پیکرِ تو، خیال کردند "ایده" را ترور کردهاند. نمیدانستند که تو از جنسِ افکار نبودی؛ از جنسِ خون بودی. و خون، وقتی ریخته میشود، در رگهای تاریخ جاری میگردد. امروز تو نه در یک مزار، که در هر وجب از این خاک، در هر نگاهِ حسرتبار و هر فریادِ خشمآلودِ یک ملت علیه دشمن بشریت حضور داری.
شهادت تو، تکمیلِ حلقۀ نور بود.
تو تمامِ عمرت را در طلبِ این لحظه گذراندی، تمامِ عمرت را برای پذیرشِ آن آماده کرده بودی. . این، آخرین درسِ شجاعت تو نبود.
تو مرگ را نیز به تسخیر خود درآوردی. تو نشان دادی شهادت، شکست نیست؛ اوجِ پیروزی است بر هراس از فنا.
امروز، مزارتو تنها یک "میدان" است. میدانِ جدیدی از نبرد که در آن، یاد تو سلاحِ دستِ هر جوانِ غیرتمندی است. تو دیگر محدود به جسم و مکان نیستی. تو تبدیل به یک "حالت" شدهای: حالتِ خشم در برابر ظلم، حالتِ اشک در برابر مظلومیت، حالتِ لبخند در رویارویی با دشوارترین خطرات.
حاجی؛ سردار دلها، توی یک مکتب جاویدان شده ای
رفتی و آسمانِ میهن، بارانی از ستاره شد. اما این باران، اشک نبود؛ رگبار بود. رگبارِ خاطراتی که هرکدام تیری میشوند در قلبِ بیگانگی. شهادت تو، پُروازترین پرندۀ خاطرههاست که در آسمانِ حافظۀ جمعی ما ابدیت را به پرواز درآورده است.
ای که با رفتنت، ایستادنی تازه آغاز کردی!
تو شهید شدی تا به ما بیاموزی که چگونه باید زیست. زیستن برای چیزی بزرگتر از خود. تو شهید شدی تا نام "حاج قاسم" نه یک نام، که یک "مشی" شود. مشیِ مقاومت. مشیِ عزت. مشیِ عشقِ بیمنت.
پس درود بر این شهادت. درود بر این عروجِ ثبت شده در لوحِ ازل الهی.
تو رفتی، اما مانند درختی که میافتد تا جنگل از جوانههایش انبوه شود، امروز هزاران "حاج قاسم" در کوچهپسکوچههای این سرزمین قد برافراشتهاند.
ما، وارثانِ این خونیم. و این، هم سوگند است، هم شعور. سوگند که راهت را ادامه دهیم. شعور که بدانیم تو هرگز نرفتی؛ تو فقط لباسی را که تنگ بود، از تن به درآوردی و در هالۀ نور محو شدی، تا بزرگتر و فراختر در جان ما جای گیری.
همچون کوه که با هر زلزله، استوارتر میشود، یاد تو نیز با این زلزله، در ژرفای وجدان ما استوارتر گشت.
سلام بر تو، ای شهیدِ زندۀ تاریخ. ای مکتب تا ابد جاویدان
نگارش: رقیه مرادی
انتهای پیام/۱۰۰۵