
به گزارش خبرگزاری بسیج خراسان رضوی از نیشابور، یک عروسک با موهای طلایی، یک خرگوشِ گوشدرازِ سفیدرنگ و یک خرسِ زرشکی، تمامِ دنیای ساده و بیآلایش دختری است که دوماه از دومین بهارِ عمرش نگذشته بود. دنیایی که در آن، واژههای گرم و دوستداشتنی «مامان» و «بابا»، نخستین درسهای الفبای زندگیاش بودند؛ الفبایی که با هر بار تکرارش، رشتههای محبت در قلب مادر و پدر را به وجد میآورد و شادی را در کالبد خانه میدمید.
مادر با افتخار و حسرتی آمیخته به لطافت، خاطرات آن روزها را بازگو میکند و میگوید: هنوز یکسال از عمرش نگذشته بود که با قامتی لرزان و گامهایی کوتاه، تاتیتاتی به راه افتاد و بارها بر زمین خورد. اما در همان زمینخوردنهایش، «یاعلی» گفتن را یاد گرفت، انگار روحش از همان آغاز با اهلبیت (ع) آشنا بود؛ چرا که هر بار که تعادلش را از دست میداد و زمین میخورد، با همان زبان شیرین و لحن معصومانهاش «یاعلی» میگفت و دوباره از جا برمیخاست.
بهار، تهتغاری و دردانه پدر و مادرش بود؛ با ورودش به دنیا، زندگیِ والدینش رنگ صورتی، رنگی از جنس شادی و صمیمیت به خود گرفت. برادرانش نیز پروانهوار، دور این بهارِ تازهنفس میچرخیدند و برای هر لبخندش سر از پا نمیشناختند.
پدر میگوید: بهار سومین فرزندمان بود؛ پس از داشتن دو پسر، خداوند رحمت و برکتش را به واسطه او به زندگیمان سرازیر کرد. بهار واقعاً با آمدنش، بهارهای زندگیمان را سبزتر، سرزندهتر و پربرکتتر کرد. هر زمان که برای شرکت در هیأت عزاداری میرفتم، بهار از من میخواست که بیچون و چرا او را نیز با خودم ببرم؛ چرا که او عاشق فضای هیأت و سینهزنی بود. هرچند با آن سنِ کمش، هنوز نام کامل اربابش بر زبانش نمیچرخید، اما در اوج شور و حالِ سینهزنی، با صدایی نازک و معصومانه «حسین، حسین» میگفت و بچههای هیأت عاشق این شیرینزبانیهایش بودند برای همین به بهار قول داده بودم اربعین سال آینده، او را با خودم به کربلا ببرم.
وی ادامه میدهد: روزها که در محل کار حضور داشتم هر یک ساعت به گوشی همراهم زنگ میزد و با شیرین زبانیهایش حالم را میپرسید و از من میخواست زودتر به خانه برگردم. در حالی که اشک بر گونههای پدر غلت میخورد با بغض میگوید: حالا دلم برای شیرین زبانیهایش قنج میرود، واقعا دخترها بابایی هستند.
اینها روایتی هر چند کوتاه از دختر دوساله نیشابوری است که در جریان اغتشاشات اخیر به فیض شهادت نایل آمد. دختری که لبخندش در گرداب خشونت بی رحمانه اغتشاشگران برای همیشه خاموش شد و داغ بزرگی بر دل پدر و مادرش گذاشت.
حالا چند روزی است که صدای قهقهه بهار، دیگر در خانه شنیده نمیشود و اشکهای بیامان مادر و پدر، هنوز نتوانسته التیام دل بیقرارشان باشد.
زهره شادی مادر بهار دوساله لحظه وقوع این اتفاق تلخ را اینگونه تعریف میکند: ساعت حدود ۱۰ و نیم شب نوزدهم دیماه بود که برای بردن کیسه زباله از خانه بیرون رفتم، همین حین بهار نیز به همراه میلاد بیرون آمدند داخل کوچه صدای همهمه و آشوب اغتشاشگران به گوش میرسید هنوز لحظهای از آمدن میلاد نگذشته بود که صدای شلیک گلوله نظرمان را به خود جلب کرد. ناگهان دیدم میلاد با صدای بلند فریاد میزند؛ «مادر بهار غش کرد» یک لحظه متوجه شدم که تیری به سر بهار اصابت کرده و بهار در میان دستان برادرش پرپر شد و رویاهای کوچکش به قطعاتی از درد تبدیل گشت.
مادر بهار ادامه میدهد: خیلی سریع بهار را به بیمارستان رساندیم و دختر معصومم، تحت درمان قرار گرفت اما از آنجایی که تیر به سر بهار اصابت کرده بود، انگار نباید امیدی به زنده ماندش میداشتیم. اما با خود میگفتم بهار دختر قوی و صبوری استو زود حالش خوب میشود، چرا که هر زمان زمین میخورد سریع از جایش بلند میشد و گریه نمیکرد حالا هم مطمئن بودم که بهار سرسختانه مقاومت کرده و چشمانش را باز کرده و دوباره دنیایمان را رنگی میکند. هر بار که بر بالین بهار میرفتم، التماس میکردم که چشمانش را باز کند و میگفتم دخترم اینقدر ما را چشم انتظار نگذار...
مادر میگوید: این سه روز که بهار در بیمارستان بستری بود برایمان اندازه ۳۰ سال گذشت. دیگر پزشکان از او قطع امید کرده بودند و گفتند بهار مرگ مغزی شده و امیدی به زنده ماندنش نیست.
وی ادمه میدهد: انگار حضرت زهرا (س) این سه روز بهار را نگه داشتند تا به من کمک کنند، دلم آرام بگیرد و بتوانم راحتتر از بهار دل بکنم. زمانی که قرار بود دستگاههای پزشکی را از بهار جدا کنند به حضرت زهرا (س) گفتم؛ یا فاطمه الزهرا (س)، دختر من مثل رقیه سه ساله پاک و معصوم بود، همانطور که حواستان به حضرت رقیه (س) است از شما میخواهم مراقب بهار من هم باشید و او را همچون رقیه کوچولو بدانید. به بهار هم گفتم؛ مادر، هر چند دل کندن از شما دختر دردانهام برایم سخت دردناک است اما تو را به حضرت زهرا (س) میسپارم و دلگرمم که حضرت هوایت را دارد.
مادر شهیده بهار سیفی ادامه میدهد: دختر من فقط دو سال سن داشت و بسیار پاک و معصوم بود. مگر این دختر دو ساله چه کاری انجام داده بود که باید اینگونه مظلومانه به شهادت برسد؟
وی از نهادهای نظامی وامنیتی میخواهد؛ تقاص خون بهار را بگیرند و اجازه ندهند بهاران کشورمان به خزان تبدیل شود.
قاسم سیفی پدر شهیده بهار سیفی نیز خطاب به مردم کشورمان با اشاره به اینکه فریب تبلیغات بیگانگان را نخورید و گوشمان به حرف رهبر معظم انقلاب باشد تا به این مملکت از شر بیگانگان در امان بماند، ادمه میدهد: وطن فروشان، پناهنده کشورهای غربی هستند و مردم را تحریک میکنند تا آشوب و اغتشاش ایجاد کنند و جان هموطنانمان را به خطر میاندازند.
وی بیان میکند: این مزدوران، هیچگاه صلاح مملکت را نمیخواهند و قصد دارند کشور به دست دشمن بدهند.
پدر شهیده بهار سیفی خطاب به پدر و مادرها میگوید: از شما میخواهم فرزندانتان را در برابر فتنههای بیگانگان آگاه و هوشیار کنید و به آنها اجازه ندهید تحت تاثیر رسانههای بیگانگان به جمع اغتشاشگران بپیوندند.
وی ادامه میدهد: هر چند بهار دیگر در بین ما نیست اما دلم نمیخواهد والدین سرزمینم، داغدار بهارهای زندگیشان شوند.
این پدر داغدیده ضمن تقدیر و تشکر از نیروهای نظامی و انتظامی که آرامش و امنیت را دوباره به کشورمان باز گرداندهاند، میگوید: ما برای به دست آمدن و حفظ این امنیت، شهدا و سرداران زیادی را از دست دادهایم حالا نباید به بهانه مسائل اقتصادی اجازه بدهیم این امنیت به خطر بیفتد و کشورمان، طعمه دسیسه مزدوران و وطنفروشان شود.
هر چند بهار دیگر در بین ما نیست اما خانواده این طفل دوساله هنوز نمیتوانند باور کنند که آیندهای که برای بهار زندگیشان میدیدند به سرعت و به سرعت به یک سکوت سنگین تبدیل شده است. حالا باید با بصیرت و اتحاد صدای این کودک را در دلهایمان نگه داریم و از تکرار چنین فاجعهای جلوگیری کنیم.
انتهای خبر/