۲۰ / تير / ۱۴۰۵ - 11 July 2026
22:13
کد خبر : 9749872
۱۱:۰۴

۱۴۰۴/۱۲/۱۷

آخرین بازی بچه‌ها میناب زیر آوار

شاهرود_شهر کوچک ساحلی میناب، که همیشه بوی نمک و نان تازه می‌داد، امروز بوی باروت و خون می‌داد، حمله‌ی دشمن صهیونیستی، که پشت پرده‌های سیاسی قدرت‌های جهانی، چون آمریکا رقم خورده بود

به گزارش خبرنگار بسیج، شهر کوچک ساحلی میناب، که همیشه بوی نمک و نان تازه می‌داد، امروز بوی باروت و خون می‌داد، حمله‌ی دشمن صهیونیستی، که پشت پرده‌های سیاسی قدرت‌های جهانی، چون آمریکا رقم خورده بود، آسمان شهر میناب را به رنگ خاکستر درآورده بود، خانه‌ها فرو ریخته بودند و تنها صدای تپش ضعیف قلب‌های باقی‌مانده در میان آوار شنیده می‌شد، سکوتی رخوت‌آلود، مانند تیری زهرآگین، فضا را شکافته بوددر جایی که دیروز قهقهه‌ی کودکان در پیچ و خم کوچه‌ها می‌پیچید، امروز فقط سنگینی سکوت بود، صدای گریستن نیز در گلو‌ها خشکیده بود، انگار که هر قطره اشک، پیش از به چشمی آمدن، در حرارت خشم و آتش خشک شده باشد.

در چنین روزی، امید، مفهومی انتزاعی و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید، گویی فرمولی برای محاسبه‌ی شانس بقا وجود داشت: شانسِ بقا =قدرتِ تخریب ولی قدر مطلق قدرت تخریب آنقدر بزرگ بود که کسر به صفر میل می‌کرد ونابرابری ویرانگری را در مدرسه دخترانه شجره طیبه رقم زد.

زیر تلی از خشت و تیرآهن، سه نفس به آرامی در تاریکی می‌تپید، دوساعت قبل از فاجعه فرو ریختن سقف مدرسه، زهرا و محمد، تنها توانستند نازنین، دختر کلاس اولی‌شان را در آغوش بگیرند؛ و اکنون نازنین، با آن چشم‌های درشت و کنجکاو که هنوز طعم شادی‌های کوچک مدرسه را می‌فهمید، بین دستان پدر و مادرش جا خوش کرده بود.

محمد، مهندس بازنشسته‌ای که عمری را با اعداد و طرح‌ها گذرانده بود، و زهرا، معلم بازنشسته‌ای که الفبا را به نسل‌ها آموخته بود، هر دو قربانی همین تجاوز بیرونی شدند. در آن تاریکی مطلق، گرمای آخرین نفس‌های مشترکشان، تنها چیزی بود که برای لحظاتی آنان را زنده نگه می‌داشت.

محمد در تاریکی، دستش را روی سر نازنین کشید و فرمولی قدیمی را زیر لب زمزمه کرد، فرمولی برای آرامش که اکنون دیگر کاربردی نداشت: آرامش = عشق

اینبار هم مخرج کسر بی‌نهایت بود، آنها، و نازنین، برای همیشه در زیر آوار مدفون شدند؛ قربانیانی بی‌گناه در بازی‌های قدرت، شاید اگر معادله‌ی سیاست جهانی را می‌دانستند، می‌فهمیدند که در کدام سوی این نامساوی قرار داشتند.

نازنین تنها نبود، در کلاس درس او، ۱۷۰ روح کوچک دیگر نیز به وسعت یک آرزو وجود داشتندمریم، فاطمه، سارا، زینب و مهلا ووووو... این دخترکان، همیشه با شیطنت‌هایشان معلم مهربانشان را به چالش می‌کشیدند.

معلم، زنی با دستان همیشه پینه‌بسته از تصحیح اوراق، غالباً لبخند می‌زد وقتی مریم با یک سوال نامربوط کلاس را به خنده می‌انداخت یا زینب و مهلا سر بر سر هم می‌گذاشتند تا معلم را سر کار بگذارند.

آن روز، معلم داشت مفهوم ساده‌ای از جمع را روی تخته سیاه توضیح می‌داد: ۲ + ۲ = ۴، اما دنیای بیرون در حال نوشتن معادله‌ای مرگبارتر بود. آنها در کلاس‌های درس مدرسه بودند که اولین موشک اصابت کرد.

معلم، در تلاشی ناامیدانه برای پناه دادن به آنها زیر میز‌های چوبی، خود نیز نتوانست در برابر خشم بتن و فولاد تاب بیاورد، اکنون، آن صدای خنده، در هیاهوی آوار خفه شده بود، گویی قانونی نانوشته حاکم شده بود.

تخته سیاه کلاس، از وسط شکسته بود و نیمی از معادله‌ی (۲ + ۲) برای همیشه ناتمام ماند.

وقتی مردم کودکان دلبندشان رادر پهنه خاک سرد یافتند، زاری و شیون شهر را فرا گرفت، مردان با دست‌های خالی در میان خرابه‌ها می‌کاوند و زنان با صدای جیغ‌هایشان هوای شهر را می‌شکافند. آنها می‌دانستند که این جنایت، این تخریب بی‌رحمانه، محصول مستقیم تصمیمات شوم دولت‌های خارجی، آمریکا و اسرائیل، است که در پشت پرده، این ویرانی را تأمین کرده بودند. محاسبات سردی که در آن، جان انسان‌ها متغیری کم‌اهمیت بود.

مردم به هر سو دویدند، به سوی سازمان‌های بین‌المللی، به هر جایی که فکر می‌کردند صدایی برای شنیدن دارند. اما پاسخ، سکوت سردی بود که حتی از صدای آوار‌ها هم سنگین‌تر بود، شکایت‌ها به جایی نرسید، گویی تمام دنیا چشم‌هایش را بسته بود و گوش‌هایش را گرفته بود تا صدای گریه‌های مادرانی، چون زهرا را نشنوند. معادله‌ی عدالت جهانی اینجا نابرابر بود، میراثی از خاکستر و سؤالی بی‌جواب

تنها چیزی که باقی ماند، عظمتی از دست رفته و سوالی بی‌پاسخ بود: چرا؟ چرا نازنین و دوستانش باید تاوان جنایات قدرت‌های جهانی را بدهند؟

شهر میناب حالا همراه دیگر شهر‌های ایران که مورد تجاوز ناجوانمردانه همچنان می‌گرید، زیر آوار امید‌های دفن شده‌ای که دیگر هرگز طلوع نخواهند کرد. این ویرانی، سندی است بر قلب‌های سنگی قدرت‌هایی که بر سرنوشت این مردم معامله کردند. در نهایت، تنها یک فرمول تلخ بر جای می‌ماندو خاکستر امید، اگرچه سرد، اما همیشه باقی است تا روایتگر آخرین بازی کودکانی باشد که زیر آوار ماندند.

محمد علی عباس نژاد


گزارش خطا
برچسب ها:
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید