۱۷ / تير / ۱۴۰۵ - 08 July 2026
00:48
کد خبر : 9758234
۱۱:۲۱

۱۴۰۵/۰۲/۱۸

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده‌ای که خود، راوی شهدا بودند

جایی در دل کوچه‌های پر از خاطره شهر کرج، به دیدار خانواده‌ای رفتیم که خود، راویان بی‌ادعای حماسه‌اند، حمید پارسا راوی دفاع مقدس و پدر همسر شهید محسن سوری، این بار داماد شهیدش را روایت می‌کند.

به گزارش خبرگزاری بسیج از البرز، در دل کوچه‌های پر از خاطره شهر کرج، جایی که عطر شهادت هنوز در هوا جاری است و هر نسیم، قصه‌ای از ایثار را زمزمه می‌کند، به دیدار خانواده‌ای رفتیم که خود، راویان بی‌ادعای حماسه‌اند، حمید پارسا جانباز سرافراز دفاع مقدس و پدر همسر شهید محسن سوری، از شهدای جنگ تحمیلی سوم، این بار با چشمانی پر از اشک غرور و دلتنگی، داماد شهیدش را روایت می‌کند.

محسن سوری، جوانی که از کودکی با عشق به اهل بیت و ولایت بزرگ شد، در میان سختی‌های زندگی، ایمانی استوار ساخت و در نهایت، در ۹ فروردین، با شهادتش، دریای وجودش را به اقیانوس بی‌کران شهدا پیوند زد. 

این روایت، نه تنها کلمات، بلکه ضربان قلبی است که با هر سطر، احساسی عمیق از افتخار، دلتنگی و امید به فرج امام زمان عجل‌الله را زنده می‌کند، قصه‌ای که هر گوشه‌اش، درس ایثار و عشقی آسمانی را فریاد می‌زند.

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده‌ای که خود، راوی شهدا بودتد

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده

شهید محسن سوری، از شهدای جنگ تحمیلی سوم، جوانی بود که زندگی‌اش، آمیخته با ایمان عمیق، شجاعت بی‌پایان و عشقی خالصانه به ولایت بود، روایت‌ها از زبان پدر، مادر، همسر و پدر همسرش، حاج حمید پارسا، هر کدام، عمقی از خاطرات را به تصویر می‌کشد، این قصه، نه تنها از تولد پرماجرای محسن در دل برف‌های سنگین تا شهادتش در میان آتش و خون را بازگو می‌کند، بلکه نشان می‌دهد چگونه یک خانواده مذهبی، با نان حلال، شیر پاک و تلاش بی‌وقفه، نسلی از ایثارگران را پروراند، نسلی که شهادت را نه پایان، بلکه آغاز ابدیتی باشکوه می‌دانست.

روایت پدر شهید: عشقی که از کودکی بال گشود و به پرواز درآمد

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده‌ای که خود، راوی شهدا بودتد

پدر شهید محسن سوری، با صدایی لرزان از غرور پدرانه و دلتنگی عمیق، روایت را آغاز می‌کند، چشمانش برق می‌زند وقتی از پسرش می‌گوید: "محسن در ۲۰ بهمن ۱۳۶۴، در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد، خانواده‌ای که عمویش شهید شده بود و این شهادت، همچون نگینی درخشان، الگویی برای ما شد تا فرزندانمان را به بهترین شکل ممکن تربیت کنیم، برخی از اطرافیان می‌پرسیدند: 'شما چه کردید که بچه‌هایتان این‌چنین شدند؟' و من با صداقت پاسخ می‌دادم: 'والله، فکر می‌کنم فقط نان حلال خوردن و شیر پاک مادرشان باعث شده، البته کوشش و تلاش خودشان هم بی‌تأثیر نبوده، اما بیشتر این دو عامل را مد نظر داشتم.' محسن از همان کودکی، عشق و علاقه‌ای وصف‌ناشدنی به ائمه داشت، در مجالس هیئت شرکت می‌کرد، در مسجد سر چهارراه، از ۷-۸ سالگی مکبر بود و صدای اذانش، همچون نوایی آسمانی، زیبا بود، نماز و روزه‌اش منظم بود و نماز شب می‌خواند، گاهی که با محسن به مشهد می‌رفتیم، در راه و در حرم، آن‌قدر گریه می‌کرد که دلم می‌شکست، یک بار به همسرم گفتم: 'حاج خانم، من نمی‌دانم این پسر چه از امام رضا می‌خواهد که این‌قدر اشک می‌ریزد، خدا کند هرچه طلب می‌کند، بهش بدهد'، حالا که فکر می‌کنم، می‌فهمم که شهادت را می‌خواست، آن آرزوی والا که خدا نصیبش کرد و او را به معشوق رساند."

پدر، با حسی عمیق که گویی هنوز گرمای آغوش پسرش را حس می‌کند، ادامه می‌دهد: "محسن وقتی از سرکار می‌آمد، خسته هم که بود، فقط یک استراحت کوتاه می‌کرد و بعد با اخلاقی عالی، به ویژه با بچه‌ها، مشغول می‌شد، بازی می‌کرد و بچه‌ها از سر و کولش بالا می‌رفتند، حتی موقع نماز خواندن، اگر بچه‌ای می‌آمد، روی دوشش می‌رفت و محسن نمازش را ادامه می‌داد، بدون ذره‌ای ناراحتی، اخلاقش واقعاً خوب بود، با کوچکترها، بزرگترها، همسایه‌ها، دوستان، محسن مردم‌دار واقعی بود و از وی درس مردم‌داری گرفتم، هر کسی مشکلی داشت، تلاش می‌کرد حل کند، گویی رسالتش کمک به خلق خدا بود."

و سپس، با صدایی که کمی می‌لرزد و چشمانی که خیس می‌شود، از خوابی احساسی می‌گوید: "یک شب خواب دیدم که دو پسرم، مسعود که طلبه است و آقا محسن، در جایی بلند ایستاده‌اند و می‌خواهند پرواز کنند، محسن ناگهان پرواز کرد، رفت و رفت تا ناپدید شد، از خواب بیدار شدم و فهمیدم که محسن شهید خواهد شد، این خواب، پیش از شهادتش بود و حالا که به آن فکر می‌کنم، دلم پر از آرامش می‌شود، چون می‌دانم پسرم به آرزوی ابدی‌اش رسید."

این روایت پدر، نشان می‌دهد چگونه محسن، با ایمان و تقوایش، بال‌های شهادت را از همان ابتدا گشوده بود و زندگی‌اش را با شهادت ختم به خیر کرد.

روایت مادر شهید: شجاعتی که از دل برف و مرگ زاده شد و به شهادت ختم شد

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده‌ای که خود، راوی شهدا بودتد

مادر شهید، که با دستان مهربانش نسلی از ایثارگران را پروراند، با چشمانی پر از اشک اما لبخندی پر از افتخار و دلتنگی، داستان را ادامه می‌دهد، صدایش همچون لالایی مادرانه، پر از احساس است: "آقا محسن در سال ۶۴ به دنیا آمد، زمانی که برف فراوان راه‌ها را بسته بود و نمی‌توانستیم به بیمارستان برویم و در خانه متولد شد، اما چند ساعت انگار در حال مرگ بود، رنگش پریده، نفسش ضعیف، مادربزرگش، خدا رحمتش کند، گفت: 'این بچه زنده می‌ماند'، هی تکرار می‌کرد و خدا خواست که بعد از چهار-پنج ساعت، بچه تکانی خورد و زنده شد، گویا خدا می‌خواست که زنده بماند و عاقبت با شهادت پیش خدا برود.

محسن بزرگ شد و در حال رشد خیلی پسر شجاعی بود، واقعاً شجاع، طوری که نمی‌دانم کلاس چهارم بود یا پنجم، ماشین پدرش را برداشت و رفت، می‌گفتم: 'بچه، نرو، اتفاقی می‌افتد' اما نترس بود و می‌رفت، بعد گفت می‌روم گواهینامه بگیرم، بچه‌ها گفتند: 'مامان، قبول شده' و با جعبه شیرینی آمده بود، آن خاطره یادم نمی‌رود و بغض امانش نداد.

مادر ادامه داد: 'محسن بزرگ که شد، رفت توی سپاه، در نطنز چند سال عاشقانه سختی کشید، با عشق به کارش زحمت کشید، هیچ‌وقت سختی‌های کارش را به ما نمی‌گفت، همه چیز در قلبش نهفته بود، خدا هم پاداشش را داد و به آرزویش رسید' و باز بغض امان نداد.

مادر با حسی مادرانه به فرزند، ادامه می‌دهد: "ایمانش زبانزد همه بود، مشکلات دوستانش را برطرف می‌کرد، مشکل رفقایش را حل می‌کرد، یک دوستش مشکل پیدا کرد، آخرش کارش را درست کرد و برگرداند سر کار که آن جوان هم شهید شد، خیلی زحمت کشید، خیلی تلاش کرد، واقعاً می‌خواست کارها وصل شود، نمی‌خواست چیزی جدا شود، خیلی دقیق و خوب بود."

مادر با دلتنگی که در هر کلمه موج می‌زند، از لحظه شهادت می‌گوید: "آقا محسن ۹ فروردین به شهادت رسید، دو-سه روز قبلش، حالم خیلی بد بود، بیقراری شدید داشتم، آمدند گفتند شهید شده، ساعت هفت صبح شهید شده بود، اما به ما تا سه-چهار بعدازظهر نگفتند، چون برادرش در قم بود و گفته بود حال پدر و مادرم بد می‌شود تا من برسم نگویید، در معراج، تابوت را باز کردم، داداشش گفت: 'نه مامان، نمی‌خواهد.' گفتم: 'باز کن، بگذار رویش را ببینم.' باز کردند، صورتش تمیز بود اما خاک‌آلود، و اشک امانش نداد، گفتم: 'محسن جان، شهادتت مبارک. شیر مادرت حلالت باشد، ان‌شاءالله، شفاعت همه را بکن.' حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، دلم پر از آرامش می‌شود، چون می‌دانم او در آغوش خدا است."

روایت همسر شهید: عشقی متبرک به ۱۴ معصوم و هدایت الهی

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده‌ای که خود، راوی شهدا بودتد

همسر شهید، با لبخندی که از عمق دل‌تنگی برمی‌خیزد، از آغاز زندگی‌شان سخن می‌گوید؛ خاطراتی که هنوز دلش را گرم می‌کند و اشک‌هایش را جاری، یکی از شیرین‌ترین خاطرات، همان ابتدای زندگی‌شان بود؛ دورانی که زندگیشان را برای همیشه متبرک کرد، وی می‌گوید: من همیشه زندگینامه شهدا را می‌خواندم و در دوران عقد، گاه‌به‌گاه از شهدا برای محسن می‌گفتم، وقتی به داستان شهید ردانی‌پور رسیدم، که ۱۴ کارت دعوت جداگانه به نیت ۱۴ معصوم در حرم حضرت معصومه (س) انداخته بود، محسن با چشمانی براق و قلبی پر از عشق گفت: 'خب، فردا می‌آیم دنبالت و با هم برویم ۱۴ کارت بگیریم و همین کار را کنیم.' اصلاً فکر نمی‌کردم عملی شود، اما رفتیم، ۱۴ کارت گرفتیم و چهل دقیقه‌ای روی کاغذها نوشتیم، سخت بود، چون کسانی را دعوت می‌کردیم که تمام عالم به خاطرشان آفریده شده، هی فکر می‌کردیم چه عبارتی بنویسیم و وقتی به توافق می‌رسیدیم، اشک در چشمان محسن جمع می‌شد، حال غریبی داشتیم، صبح جمعه به قم رفتیم، زیارتی کردیم و کارت‌ها را نصف کردیم؛ نیمی را محسن به ضریح انداخت و نیمی را من.

همسر ادامه داد: دخترعمویم که پس از تصادفی وحشتناک، یک هفته از اتاق بیرون نیامده بود و حتی عروسی را نمی‌خواست بیاید، در مراسم ما نوری عجیب احساس کرد و گفت: 'وقتی وارد شدی، انرژی و نوری از پشتت آمد و کل مجلس را گرفت و انگار دوباره زنده شدم و زندگی در من جاری شد،' وقتی این را شنیدم، دلم لرزید و به دخترعمویم از کارت‌هایمان گفتم، مطمئن شدم اهل بیت به مراسم ما آمدند و این اتفاق، دلم را پر از شادی ابدی کرد.

محسن، مردی فوق‌العاده و شجاع بود، همان‌طور که مادرش می‌گفت؛ خط قرمزش فقط ولایت و دستورات خدا بود، و این عشق، زندگی‌شان را هدایت می‌کرد.

همسر با بغضی عاشقانه ادامه می‌دهد: در زندگی هر زوجی، نقاط مشترک و چالش‌هایی هست، ما وقتی به چالش می‌رسیدیم، همیشه می‌گفتیم: 'نه حرف تو، نه من؛ حرف خدا.' با هم حرف می‌زدیم تا به نقطه‌ای برسیم که ببینیم خدا چه می‌گوید، یادم هست بعد از جنگ دوازده‌روزه، وقتی کارش را عوض کرد و قرار بود دورتر شود (ما به خاطر او از کرج به تهران آمده بودیم) نگران و مخالف بودم، گفت: 'هرچه خدا بخواهد، اما استخاره می‌زنم.' مثل همیشه، با خدا مشورت می‌کردیم، فردایش آمد و گفت: 'خیر دنیا و آخرت در این کار است.' خوشحالم که شش-هفت ماه بعد، خدا این خیر را با شهادت به آقا محسن داد، هر بار به یادش می‌افتم یا سر مزارش می‌روم، اولین چیزی که می‌گویم این است که دلم از شادی آب می‌شود، چون خدا تو را با شهادت برد و ابدی من شدی، امیدوارم شفیع ما باشی در آن دنیا.

همسر شهید گفت: از محسن خیلی چیزها یاد گرفتم؛ حتی شهادتش، شکوه خدا را نشانم داد، وقتی کفن باز شد، استرس و دل‌تنگی‌ام خشک شد و فقط نگاه می‌کردم، احساس کردم خدا شکوه خودش را به من نشان می‌دهد، ممنون خدا هستم که مرا همسر آقا محسن کرد تا این مسیر را کنارش بیایم و از او بیاموزم.

همسر از مأموریت‌های طولانی، با دل‌تنگی‌ای که هنوز قلبش را می‌سوزاند، می‌گوید: در مأموریت شش‌ماهه‌اش، ماه دوم زنگ زدم، خیلی دلتنگ بودم و گریه می‌کردم، وقتی گریه‌ام بند نمی‌آمد، فقط گفت: 'من این مسیر را ابتدای ازدواج گفتم، از تو می‌خواهم پا به پایم بیایی، می‌دانم دلتنگی، من هم دلتنگم، اما این خط قرمز من است، همراهم باش.' همیشه سعی کردم همراهش باشم.

وی ادامه داد: برایش مهم بود که همیشه صحبت‌‌های آقا را گوش دهد و دنبال بخش‌هایی از سخنان آقا می‌گشت که مهجور مانده یا کسی انجامش نمی‌دهد، و سراغ همان‌ها می‌رفت. می‌گفت: 'در آن دنیا از هر لحظه‌مان سؤال می‌شود' ، خدا شاهد است، روزی که خبر شهادت رهبر آمد، وقتی آقامحسن زنگ زد، احساس کردم دیگر همان آدم سابق نیست، گفت: 'ما دیگر آسمانی بالای سرمان نداریم، با دوستان قسم خورده‌ایم که خواب و خوراک را بر خود حرام کنیم تا از اسرائیل انتقام بگیریم.' خدا نیت خالصش را دید و آقامحسن را با شهادت برد، بعد از شهادتش، با اینکه همسرش بودم و قدم‌به‌قدم نزدیک شدنش به شهادت را می‌دیدم، هنوز احساس می‌کنم خدا ابعاد جدیدی از شخصیتش را برایم باز می‌کند، انگار زوایای پنهانی دارد که هنوز نشناخته‌ام؛ باید سال‌ها تأمل کنم تا بفهمم واقعاً کی بود.

قصه عشق‌شان خیلی پیش‌تر آغاز شده بود، از دوران مجردی، همسر با بیان خاطراتش می‌گوید: مثل همه دخترها، خواستگارهای زیادی داشتم، اما هیچ‌کدام به دلم نمی‌نشست، هر بار آشوب بودم و ذهنم خالی، سال تحویلی که بعدش محسن آمد، به مزار شهدای بهشت زهرا رفتیم، قطعه ۴۲، شهدای گمنام، رشته‌ام عکاسی بود و عاشق عکس گرفتن از قطعه شهدا، در تاریکی، دوربین می‌چرخاندم و محو مادران و همسران شهدا بودم، لحظه تحویل سال، چشم‌هایم را بستم و به شهدا و خدا گفتم: 'اگر قرار است ازدواج کنم، با مردی باشد که هم‌لباس شهدا است، می‌خواهم همقدم شوم با کسی که در آخرالزمان برای امام زمان بجنگد و در نوک پیکان باشد.' چند ماه بعد، این اتفاق افتاد و محسن تنها خواستگاری بود که وقتی آمد، صفا و آرامشی خاص احساس کردم، بدون اضطراب بودم و همان جلسه اول فهمیدم کار تمام است، این نشانه‌ای بود که شهدا فرستاده بودند: 'محسن کسی است که برایت در نظر گرفتیم.' و این‌گونه زندگی‌مان آغاز شد.

روایت حمید پارسا، پدر همسر شهید: آقا محسن، هدیه‌ای از شهدا

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده‌ای که خود، راوی شهدا بودتد

 حمید پارسا، با صدایی محکم اما احساسی که سال‌های جبهه در آن طنین‌انداز است، می‌گوید: به فرموده امام خمینی (ره)؛ 'شهادت میراث محمد و آل علی است'، خوش به سعادت شهدا که میراث‌دار شدند و چون قطراتی به دریای اهل بیت وصل شدند و دریا شدند. 

پارسا با قلبی پر از شکرگزاری ادامه می‌دهد: من واقعاً خدا را شکر می‌کنم، نه فقط حالا، بلکه همان موقع هم، بارها به خدا می‌گفتم: خدایا شکرت که چنین جوانی را وارد زندگی دخترم و خانواده‌مان کردی.

خاطرات از سال ۸۵ آغاز می‌شود، وقتی در میدان شهدا بودند، همسرم صبح بیدار شد و گفت: حمیدآقا، خواب عجیبی دیدم، جوانی آمده بود خواستگاری دخترمان، طالقانی و سید، حتی چهره‌اش را دیدم، من گفتم خواب است.

وی ادامه داد: دخترمان داشت درسش تمام می‌شد و خواستگارها می‌آمدند و می‌رفتند، هیچ‌کدام به دلمان نمی‌نشست، در اداره کل حفظ آثار کار می‌کردم و دغدغه‌مان این بود که خواستگار، پیرو ولایت باشد، در مسیر نظام و انقلاب و در میدان، نگران بودم از تشتت فکری و اعتقادی، یک روز دوستی زنگ زد و کسی را معرفی کرد که اصلاً مناسب نبود، آن‌قدر حالم گرفته شد که از اداره زدم بیرون، قدم‌زنان به امامزاده محمد (ع) رفتم و وارد گلزار شهدا شدم، بالای مزار شهید حاج یدالله کلهر ایستادم و با دلی نگران گفتم: حاج یدالله، جان دردانه‌‌ات، جوانی خوب، ولایی، دلسوز نظام و انقلاب بفرست خانه ما، بیست دقیقه زیارت کردم و برگشتم سمت اداره، سیصد-چهارصد متری مانده بود که گوشی زنگ زد، همرزم دفاع مقدس بود، گفت: حمید، دخترت ازدواج کرده؟ گفتم نه، گفت: جوانی ولایی، دلش با نظام و انقلاب است، اجازه می‌دهی بفرستم خانه‌تان؟ با پسر بزرگم از بچگی با هم بزرگ شده‌اند، در مسجد و بسیج، گفتم هرچه صلاح بدانی، حس کردم شهید کلهر دارد خواسته‌ام را می‌فرستد، یک روز آمدم خانه، خانمم گفت مادر و خواهر آقا محسن آمده‌اند، باور کنید، هیچ نگرانی نداشتیم؛ همه دغدغه‌ها رفته بود.

نکته جالب، حساسیت رضا پسرم بود؛ خیلی نگران بود، اما وقتی حرف از آمدن آقا محسن شد، خودش بلند شد و به مادرش کمک کرد، خانه را مهیا کرد، می‌خندیدیم که پسرم که این‌قدر حرف می‌زد، حالا این‌طور است، تا اینکه آقا محسن با پدر و مادرش آمد، وقتی وارد شد، خانمم به من نگاه کرد، خیره خیره، لحن، کلام، لبخند و خلق آقا محسن در همان یک ساعت، به دلمان نشست، وقتی رفتند، خانمم گفت: حمید، به خدا همین جوان بود که در خواب دیدم، آقا محسن هدیه شهدا بود، هدیه حاج یدالله کلهر، خدا شاهد است، در ۱۶ سال، کوچک‌ترین کلام دلخورکننده‌ای بینمان رد و بدل نشد، مثل حسین و رضا برایمان عزیز بود، پسرمان بود. 

حمید پارسا ادامه داد: از محسن خیلی چیزها یاد گرفتم؛ در قرآن می‌خوانیم از تعهد شبانه، شب‌زنده‌داری، راز و نیاز و انس با قرآن که به مقام محمود می‌رسند، در زیارت عاشورا می‌خواهیم معرفت سیدالشهداء و اولیاء الهی و برائت از دشمنان را، این دو بال بصیرت – معرفت و دشمن‌شناسی – و ثبات قدم در دنیا و آخرت است، خدا گواه است همه این ویژگی‌ها را در آقا محسن می‌دیدم: معرفت و عشق به اهل بیت، محبت به ولایت، نفرت عجیب از دشمن، آرزویش جنگ با اسرائیل و نابودی‌اش بود، ثبات قدمش در روزهای آخر مسجل شد؛ رفتنی بود، اما ایستاد و شهادت را پذیرفت، خدا محسن را به مقام محمود رساند.

وی با بغضی که در صدایش بود، گفت: بعد از شهادت آقا و شروع جنگ رمضان، تا پنج فروردین ندیدیمش، یک شب آمد، ساعاتی کنار هم بودیم؛ انگار آمده بود بچه‌ها را برای آخرین بار ببیند، بعد از شام، لباس پوشیدم برای راهپیمایی، گفت: من هم باید بروم، خیابان را حتماً داشته باشید، این آخرین کلامش بود، همسرم می‌گوید با بچه‌ها کلی کشتی گرفت، بازی کرد؛ می‌دانست رفتنی است تا یکشنبه ساعت یازده صبح، گوشی‌ام زنگ خورد، رفیق آقا محسن بود، هق‌هق گریه می‌کرد، گفت: حاج حمید، رفیقمان رفت، آقا محسن شهید شد، ناخودآگاه دست‌ها را روی سر گذاشتم و سه بار گفتم: یا فاطمه زهرا، به دادمان برس، صبرمان بده. 

حاج حمید که اشک امانش نمی‌داد، گفت: خدا صبر داد، همان صبری که به اهل بیت می‌دهد، ما تجربه کردیم که در شهادت، خدا گوشه‌ای از کربلا را به خانواده نشان می‌دهد و دل را با مصائب آشنا می‌کند، خوش به سعادتشان، اعتقاد آقا محسن این بود که با شهادت، مسیر ظهور نزدیک‌تر و موانع برداشته می‌شود، آقا محسن فدا شد تا مسیر را هموار کند، ان‌شاءالله به حرمت خون پاک شهدا، فرج امام زمان عجل‌الله نزدیک شود.

رقیه دین محمدی خبرنگار خبرگزاری بسیج از البرز


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید